آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت دوم :
خونهی بلکورثها خیلی قشنگ بود. نیمی از دیوارها کلاً شیشهای بود تا بیشترین نور ممکن بیاد تو. تم رنگی کرم و بژ همهجا بود که باعث میشد خونه خیلی دلباز به نظر برسه. حیف که من اونی بودم که باید هر روز اون شیشهها رو اونقدر دستمال میکشید تا حتی یه لک انگشت هم روشون نمونه، و فرشها رو جوری جارو میکرد که انگار همین الان از مغازه خریدنشون. بعضی وقتها پسرشون رو میدیدم که از قصد کثیفکاری میکنه؛ دستهای چربش رو میمالید به پنجرهها یا قهوه میریخت روی فرش، فقط برای اینکه وقتی من دارم پشت سرش تمیز میکنم، بهم بخنده. اگه خونه همیشه برق نمیزد، بلکورثها حسابی از خجالتم درمیاومدن؛ که تهش یا گرسنگی بود یا یه جای کبود روی بدنم.
آروم رفتم سمت اتاق خواب اصلی. یکم نگران بودم که نامادریام، «ناتالی»، اونجا باشه و داشته باشه برای مهمانی امشب آماده بشه؛ اما بعد از اینکه در زدم و جوابی نشنیدم، نفس راحتی کشیدم؛ اونجا نبود. لابد با دوستهاش رفته بود ناخنهاش رو برای مراسم بزرگ امشب درست کنه. آخرین چیزی که میخواستم، روبهرو شدن با اون بود؛ اعصاب اون دستکمی از تونی نداشت.
سریع رفتم سراغ کمد دیواریشون و کتی رو که دنبالش بود پیدا کردم. همونطور که فکر میکردم، دقیقاً همونجایی بود که گذاشته بودمش. یه چشمغره رفتم و زود از اتاق زدم بیرون که برم لباس رو بهش بدم. با سختی یاد گرفته بودم که هرچی انجام دادن یه کار بیشتر طول بکشه، سرنوشت بدتری در انتظارمه.
داشتم از پلهها میرفتم پایین که یهو «دیمن»، پسر ناتالی و تونی، من رو هل داد سمت نردهها. اونم داشت میرفت سمت آشپزخانه.
با خنده گفت: «برو کنار سلیطه، تا خودم کنارت نزدم!»
حتی با اینکه یه پله پایینتر از من بود، باز هم قدش خیلی بلندتر از من بود.
عادی بود که بهم اینجوری بگن؛ نصف وقتها اصلاً یادم میرفت اسمی دارم، چون اینجا هیچکس با اسم صدام نمیکرد.
با خشونت چانهام رو گرفت تو دستش و گفت: «بدو ببینم احمق، برو برام یه ساندویچ درست کن قبل از اینکه به بابا بگم بهم نه گفتی. خودمون میدونیم دفعهی پیش که این کار رو کردی چی شد.»
آهی کشیدم و با درد، تا جایی که میشد سرم رو تکون دادم. چند هفته پیش، غذایی که برای دیمن درست کرده بودم باب میلش نبود، اونم به پدر و مادرش گفت که من اصلاً براش غذا درست نکردم. نتیجهاش افتضاح بود؛ نصف صورتم ورم کرد و چندتا از دندههام زیر کتک شکست. بدترین کتکی نبود که ازشون خورده بودم، اما اصلاً دلم نمیخواست به این زودیا تکرار بشه.
رفتم توی پذیرایی و کتوشلوار رو در حالی که سرم پایین بود دادم دست تونی. سعی میکردم تا جایی که میشه مظلوم به نظر بیام تا برای اشتباه قبلیام بیشتر تنبیهم نکنه.
کت رو از بین انگشتهام قاپید و گفت: «دیگه تکرار نشه.» و از روی مبل بلند شد که بره بالا؛ لابد برای آماده شدن. خداراشکر که رفت و بلای دیگهای سرم نیاورد. سرم تیر میکشید و چشمهام به خاطر ضربهای که خورده بود یکم تاری میدید، اما میدونستم اگه شکایتی کنم، دوباره همون بساط راه میافته. پس فقط یه نفس عمیق کشیدم تا سرم یکم سبک بشه و رفتم که برای دیمن ساندویچ درست کنم.
بعداً همون شب، وقتی آقا و خانم بلکورث رفتن مهمانی، روی تخت دراز کشیدم و به عکس قدیمیام با مامان و بابام زل زدم؛ تنها چیزی که تو این سالها تونسته بودم از این آدمها مخفی کنم. عکس مال ما سه تا تو حیاط پشتی خونهمون بود؛ من تو بغل مامانم بودم و بابام هر دوی ما رو بغل کرده بود. فکر کنم خیلی زود بعد از این عکس بود که غیبشون زد.
به لطف یه تختهی لق توی کف اتاقم، تونسته بودم این عکس و چندتا چیز دیگه رو از بلکورثها مخفی کنم. اگه این عکس نبود، احتمالاً قیافهشون رو کلاً از یاد میبردم، چون این تنها یادگاری بود که ازشون داشتم.
با دیدن چهرههای شادمون یه آهی کشیدم. با اینکه چیز زیادی ازشون یادم نمیاومد، اما هنوزم میدونستم که داشتنِ اونها به عنوان پدر و مادر، من رو به خوششانسترین بچهی دنیا تبدیل کرده بود. خیلی مهربون بودن و شادی از سر و روشون میبارید.
یه قطره اشک از گوشهی چشمم ریخت و روی گونهام غلت خورد. داشتم توی خاطرات قشنگم غرق میشدم که یهو صدای جیرجیر درِ اتاقم رو شنیدم. وحشتزده پریدم. اونقدر غرق فکر بودم که صدای در شوکهام کرد.
با صدای لرزان پچپچ کردم: «ک-کسی اونجاست؟» سؤالی که اصلاً دلم نمیخواست جوابی براش بشنوم.
توی تاریکی اتاق، صدای هیسمانند دیمن رو شنیدم: «خفه شو روانی!»
ضربان قلبم رفت روی هزار. بلافاصله گارد گرفتم و به محض اینکه حرف زد، لرزه افتاد به تنم. اینجا چی میخواست؟ بلکورثها تقریباً هیچوقت نمیاومدن این تو؛ میگفتن «آدمهای زشت باید پشت درهای بسته بمونن و فقط وقتی بهشون دستور داده میشه بیان بیرون.» وقتی بچه بودم و پرسیدم چرا، ناتالی گفت اونا دارن به دنیا لطف میکنن که من رو قایم میکنن؛ چون آخه کی دلش میخواد تمام روز به قیافهای مثل قیافهی من نگاه کنه؟
دیمن در حالی که بالای سرم ایستاده بود، پچپچ کرد: «گفتم خفه شو!»
لطفا صبر کنید...

کیانا
0بهترین رمان هسته