لیست کلیه پارتهای رمان آلفای من : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان آلفای من - پارت 61
از زبان ساروس سعی داشتم متقاعدش کنم: «لیرا، واقعاً اونقدرها هم سخت نیست، فقط باید قلقش دستت بیاد، همین.» الان توی حیاط پشتیِ خونه، روبروی هم چهارزانو نشسته بودیم و داشتم بهش یاد میدادم که چطوری از "پیوند ذهنی" (Mind Link) استفاده کنه. طبق قانون، اون نمیتونست رسماً "لونای گله" بشه مگر اینکه ای...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 62
اعلام کردم: «لیرا باید بریم. همین الان!» از جا پریدم و دست لیرا رو هم کشیدم و با تمام سرعت دویدیم سمت خونهی پدر و مادرم. تنها چیزی که میفهمیدم این بود که برادرم به مشکل خورده؛ هیچکس حاضر نبود پشتِ پیوندِ ذهنی چیز دیگهای بهم بگه، که این خودش نگرانکنندهتر از خودِ خبر بود. لیرا که پشت سرم می...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 63
از زبان لیرا با عرق سرد از خواب پریدم؛ دانههای عرق از پیشونیم سرازیر شده بود و لای موهام میرفت. به اطرافم نگاه کردم؛ روی یه تختِ خیلی راحت دراز کشیده بودم، کفشام پام نبود و پتو رو تا روی شونههام بالا کشیده بودن. پتو رو زدم کنار تا شاید بدنِ پر از آدرنالینم یکم خنک بشه. نیمخیز شدم تا ببینم کجا...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 64
با گیجی نگاش کردم. یه لحظه نفهمیدم با کیه؛ حتی نزدیک بود پشت سرم رو نگاه کنم ببینم کسی هست یا نه، تا اینکه بالاخره مغزم لود شد و فهمیدم منظورش منم. من الان "لونای" این گله بودم. آروم سر تکون دادم و سعی کردم موهای نامرتبی که بابت عرق به پیشونیم چسبیده بود رو کنار بزنم. اون غریبه چشمای آبیِ مهربون...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 65
گلوم رو صاف کردم و یه نفس عمیق کشیدم تا خودم رو کنترل کنم. «خب... من فقط اون رو دیدم، هیچکدوم از گرگهای دیگهای که دزدیده شده بودن اونجا نبودن.» در حالی که با انگشتام بازی میکردم (عادتی که وقتی استرس دارم ولکنم نیست)، ادامه دادم: «به یه صندلی بسته بودنش و بدجوری کتکش زده بودن. سعی کردم... سعی...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 66
از زبان لیرا چند دقیقهای توی همون حال موندیم و هم رو آروم کردیم تا بالاخره ساروس خیالش راحت شد و من رو رها کرد تا نگام کنه. «واقعاً معذرت میخوام لیرا؛ من خیلی کم پیش میآد اینطوری کنترلم رو از دست بدم و تو متأسفانه بدشانسی آوردی و یکی از اون دفعات معدود رو دیدی. قول میدم در آینده بیشتر مواظب ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 67
دستام رو از دستِ ساروس بیرون کشیدم و گذاشتم روی پام: «اون... اون من رو میخواد ساروس. گفت اگه با پای خودم و با رضایت برم پیشش، بقیه رو آزاد میکنه. گفت اگه نرم، انقدر از اعضای گله میدزده تا بالاخره تسلیمِ خواستهاش بشیم.» اتاق برای لحظاتی توی سکوت مطلق فرو رفت؛ تنها صدایی که میاومد تیکتاکِ سا...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 68
از زبان ساروس روی سکو، جلوی بیشتر اعضای گلهام ایستاده بودم و داشتم بحث و جدلشون رو تماشا میکردم که هرکدوم فکر میکردن نظر خودشون بهترین کاره. بعضیها میگفتن باید بریم سراغ "شورای ریشسفیدها" و بگذاریم اونا قضیه دزدیده شدن ویلیام رو حل کنن و ما رو بکشن کنار، در حالی که بقیه اصرار داشتن باید با ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 69
لیرا آهی کشید و دستم رو گرفت و من رو سر جام میخکوب کرد: «این بهترین کاره ساروس. اینطوری هیچکس به خاطر من آسیب نمیبینه. این... آدمها... نه تنها برادرت و بقیه اعضای گله، بلکه پدر و مادر من رو هم آزاد میکنن. این کمترین کاریه که میتونم بعد از این همه سال عذاب کشیدنشون انجام بدم.» لحن صدایش پر ا...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 70
به لیرا نگاه کردم تا مطمئن بشم حال و حوصلهی شلوغی رو داره یا نه، و وقتی با یه لبخند کوچیک و سر تکون دادن روبرو شدم، رو کردم به مامانم و سر تکون دادم: «حتماً مامان، خیلی خوب میشه.» دست لیرا رو گرفتم و به سمت در اصلی هدایتش کردم. بزرگتر (ریشسفید) گرت از پشت تلفن توضیح داد: «آلفا ساروس، ما واقعا...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 71
خط تلفن برای لحظهای در سکوت فرو رفت و بعد صدای داد و بیداد از اون طرف اومد؛ انگار اونا هم روی اسپیکر بودند و بقیهی اعضای شورای ریشسفیدها هم اعتراف لیرا رو شنیده بودند. «لونا لیرا، ما به یقین میدونیم که نسل پیامآورها بیشتر از ده سال پیش با مرگ تراژیک "جِین و ساموئل میلر" به پایان رسیده. جعل ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 72
لیرا کاملاً موافق بود که خودش رو به عنوان طعمه جلو بیندازه تا ما بتونیم یه جوری مخفیانه بریم تو، اما من نمیتونستم این ریسک رو بکنم. ما دقیقاً نمیدونستیم این آدمها از اون چی میخوان، و من حاضر نبودم جون اون یا بقیه رو روی این فرض که اونا نمیکشنش، به خطر بیندازم. خبر شوم درست قبل از اینکه برای...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 73
از زبان لیرا از وقتی برگشته بودیم خونه، یک کلمه هم حرف نزده بودم. دست خودم نبود؛ همش اون صحنهای که دیده بودم رو توی ذهنم بازپخش میکردم، اونقدر که سرم گیج میرفت. اون آدم بیگناه فقط به خاطر اینکه من زیادی کلهشق و خودخواه بودم و خودم رو تسلیم نکرده بودم، جونش رو از دست داده بود. من حتی اسم اون...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 74
نفسنفس میزدم و به پاهام التماس میکردم که من رو جلوتر ببرن؛ جلوتر و دورتر از جفتم، دورتر از خونهی جدیدم. همینطور که وارد جنگل میشدم، یه قطره اشک از گوشهی چشمم سرازیر شد وقتی به چیزهایی که داشتم پشت سرم میگذاشتم فکر میکردم، اما سریع و با عصبانیت پاکش کردم؛ وقت نداشتم برای خودم دلسوزی کنم، ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 75
زل زدم توی چشماش؛ یه ارادهی قوی توشون موج میزد که با رنگ طلاییِ گرگش قاطی شده بود و داشت میجنگید تا کنترلش رو حفظ کنه. اون حالتِ ماتِ ریزی که توی چشماش بود بهم گفت که داره با بقیهی گله (از طریق پیوند ذهنی) حرف میزنه؛ اگه آلفا دیمن زودتر پیداش نمیشد، میترسیدم که برای معامله خیلی دیر بشه. ای...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 76
از زبان لیرا اولین چیزی که وقتی به هوش اومدم متوجهش شدم، بو بود؛ بوی نم و زنگزدگی فلز. این از اون بوهای گندی بود که هر جا میشنیدم سریع میشناختمش و دقیقاً بهم میگفت کجاییم. حتی بدون اینکه چشمام رو باز کنم، میدونستم توی همون سلولهای زیرزمینی هستیم که توی رویام دیده بودم. همونطور که بدنم داش...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 77
اون غریبه لبخند زد، ولی لبخندش فرسنگها با مهربانی فاصله داشت: «بله، دقیقاً همینطوره. میدونی، ما معتقدیم الهه ماه جفتها رو برای این خلق نکرده که ما رو کامل کنه، این کار رو کرده تا ما رو ضعیف کنه. اون دید که ما داریم از همهچیز قدرتمندتر میشیم، حتی قدرتمندتر از خودش، واسه همین پیوندِ جفتها رو...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 78
از زبان ساروس ۲۴ ساعت از وقتی که جفتم و بتام رو دزدیده بودن میگذشت و من داشتم دیوونه میشدم. خوابیدن رو برای خودم ممنوع کرده بودم و فقط وقتی چیزی میخوردم که مادرم مجبورم میکرد؛ تمام تمرکزم روی این بود که همهشون رو برگردونم. باید حدس میزدم که لیرا یه چنین کاری میکنه. از وقتی که دربارهی اول...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 79
برگشتم سمت صدای قدمهایی که داشتند میآمدند سمتم، اما از صداشون اخم کردم. خیلی پر سروصدا بودند، انگار اون طرف اصلاً نگرانِ لو رفتن یا مخفی کردنِ موقعیتش نبود. پشت یه درخت قایم شدم، امیدوار بودم عنصر غافلگیری برای اینکه بتونم سالم از اینجا برم بیرون کافی باشه. همینطور که قدمها نزدیکتر میشدند،...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 80
از زبان لیرا با ریخته شدن آب یخ روی سرم، با وحشت از خواب پریدم. سعی کردم تا جایی که میتونم رویای ساروس (ساروس) رو توی ذهنم نگه دارم، اما شوکِ اون سرما من رو از حالت بیهوشی بیرون کشید و پرت کرد به دنیای واقعی. صدایی با لحن آهنگین گفت: «بیدار شو، بیدار شو لیرای کوچولو، یه سورپرایز برات داریم.» ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
