پارت سوم :

اتاقم پنجره نداشت که حتی نور ماه بیاد تو و کاملاً تاریک بود، اما از پوزخند دیمن می‌تونستم بفهمم که برای ساندویچِ نصف‌شب نیومده.
ازش عقب کشیدم و قلبم مثل طبل می‌کوبید. می‌دانستم هر چی می‌خواد، خیر نیست. سعی کردم بشینم تا ازم فاصله بگیره، اما اون یه سیلی محکم زد به صورتم و مچ‌هام رو گرفت و من رو دوباره کوبید روی تخت. از درد ناله‌ای کردم و چشم‌هام رو بستم، اونم داشت می‌خندید. صورتم هنوز از کتک قبلی خوب نشده بود و این ضربه باعث شد چشم‌هام سیاهی بره و استخوان گونه‌ام به شدت تیر بکشه.
غرید و گفت: «تکون نخور سلیطه، وگرنه کاری می‌کنم که واقعاً دلیلی برای گریه داشته باشی. خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم.»
این رو در حالی گفت که داشت بوی گردنم رو بو می‌کرد. اون‌قدر نزدیک بود که نفسش رو روی صورتم حس می‌کردم. با حس کردن بوی تند الکل، حالم به‌هم خورد. خدایا نه... دیمن وقتی مست می‌کرد، درست مثل باباش وحشی می‌شد.
پاهام رو تکون دادم تا شاید بتونم خودم رو آزاد کنم، اما تنها کاری که تونستم بکنم این بود که آرنجم تو جهت اشتباهی چرخید و با یه صدای "تق" که از جا دراومد، یه جیغ از درد کشیدم.
دیمن در حالی که با آرنج می‌کوبید به شکمم، غرید: «گفتم تکون نخور!»
ضربه اون‌قدر محکم بود که نفسم بند اومد. اصلاً خوب نبود. دیگه نمی‌تونستم تقلا کنم و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی اینکه فقط بتونم نفس بکشم تا از حال نرم.
با پوزخند گفت: «خب، حالا دختر خوبی باش تا مجبور نشم به بابام بگم که حرفم رو گوش ندادی، باشه؟»
حتی تو تاریکی هم می‌فهمیدم که داره کیف می‌کنه؛ لذت می‌برد از اینکه بهم آسیب بزنه و صدای گریه‌ام رو بشنوه. پسر کو ندارد نشان از پدر!
در حالی که تمام وزنش رو روی من انداخته بود، کنار گوشم پچ‌پچ کرد: «حالا هر چی می‌گم انجام بده، قول می‌دم دیگه اذیتت نکنم.»
انگار به اندازه‌ی کافی سریع جواب ندادم، چون دوباره غرید و با آرنج کوبید به دنده‌هام.
از درد فریاد کشیدم؛ حس کردم دنده‌هام دوباره شکستن. اما اون به داد و بیداد من توجهی نکرد و مچ‌هام رو نگه داشت و دوباره سوالش رو پرسید.
در حالی که اشکم سرازیر بود، فقط برای اینکه درد تموم بشه، سرم رو تکون دادم.
با تمسخر گفت: «دختر خوب...»
حس کردم هر دو دستم رو با یکی از دست‌هاش گرفت. آرنجم از این تکون خوردن فریاد می‌کشید اما لبم رو گزیدم تا بیشتر عصبانی‌اش نکنم. با یه دستش دست‌های من رو مهار کرد و با اون یکی دستش لبه‌ی تیشرتم رو گرفت و شروع کرد به دست‌درازی... باید یه کاری می‌کردم. باید از اونجا فرار می‌کردم.
با تمام زوری که برام مونده بود، خودم رو پرتاب کردم بالا و با سر کوبیدم تو دماغش. وقتی صدای خرد شدن استخوان دماغش رو شنیدم، یه لبخند محوی زدم.
فریاد زد: «آخ! چه غلطی کردی... ای روانی... دماغم رو شکستی!»
دستم رو ول کرد و عقب نشست تا دماغ خونی‌اش رو بگیره. به خاطر الکل، یکم تلوتلو می‌خورد.
حتی یه ثانیه هم معطل نکردم. می‌دونستم اگه ذره‌ای شک کنم، دوباره به خودش می‌آد. با بیشترین سرعتی که می‌تونستم از زیرش لیز خوردم و یه لگد زدم به پشتش و صورت خونی‌اش رو کوبیدم به تختم. بعد روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و در رفتم.
دیمن داد زد: «لعنتی! برگرد اینجا سلیطه!»
با تمام توان از اتاقم زدم بیرون، پله‌ها رو دوتا یکی رفتم پایین و از در اصلی زدم بیرون. از هر کسی که اون بالا بود تشکر کردم که در قفل نبود. می‌دونستم کلیدها کجاست، اما وقت نداشتم؛ صدای دیمن رو می‌شنیدم که داشت با فاصله کمی پشت سرم می‌اومد.
همون‌طور که تو خیابون دنبالم می‌دوید، داد می‌زد: «می‌گیرمت کثافت! پیدات می‌کنم و وقتی بگیرمت، جوری پشیمونت می‌کنم که به شکر خوردن بیفتی!»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت لیرا در رمان آلفای من لیرا
تصویر شخصیت ساروس در رمان آلفای من ساروس
تصویر شخصیت خاویر در رمان آلفای من خاویر
تصویر شخصیت دیمن در رمان آلفای من دیمن
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • 🍃Roguayeu 🍃

    10

    اه کاش رایگان بودد🥲🖤❤❤❤

    ۵ ماه پیش
  • آوینا

    2

    زیبا بود جذاب عالی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!