پارت یک :

من با درد غریبه نبودم؛ راستش خیلی بیشتر از این حرف‌ها باهاش رفیق بودم. اگه بخوام راستش رو بگم، اصلاً یادم نمی‌آد زمانی بوده باشه که یه جوری درد نکشیده باشم؛ حالا چه درد روحی، چه جسمی... من همه‌ش رو با پوست و استخونم حس کرده بودم.
اولین بار وقتی طعم درد رو چشیدم که یه غریبه با لباس پلیس و یه قیافه‌ی درهم‌کشیده اومد دم درِ خونه‌مون و بهم گفت مامان و بابام که برای شب‌گردی رفته بودن بیرون، دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن. هیچ‌کس دقیقاً نفهمید چی به سرشون اومد، اما انگار همه خیلی زود بی‌خیال گشتن دنبالشون شدن، که همیشه به نظرم عجیب می‌اومد. با اون همه رفت‌ و آمدی که به خونه‌مون می‌شد، فکر می‌کردم پدر و مادرم خیلی محبوب باشن. اون موقع که ناپدید شدن من فقط هفت سالم بود و از اون به بعد دیگه تک و تنها موندم.
چیز زیادی ازشون یادم نمی‌آد، اما یادمه بابام مرد خیلی مهربونی بود؛ هم با من، هم با بقیه. لبخندش جوری بود که به هر اتاقی می‌رفت، همه رو سر کیف می‌آورد. مامانم هم یه آدم رها و مهربان بود؛ عاشق همه بود و برای هر کسی که بهش احتیاج داشت وقت می‌ذاشت. چیزی که توی بچگی همیشه من رو محو خودش می‌کرد، چشم‌هاش بود؛ چشم‌های آبیِ براقی که انگار توشون یه رازی داشتن که قرار بود یه روزی نگاه همه‌ی ما رو به دنیا عوض کنه. چشم‌هاش زیر نور مثل جواهر می‌درخشید و من همیشه با خودم فکر می‌کردم یعنی یه روزی می‌رسه که بزرگ بشم و شبیه اون بشم؟
اما خب، خانواده‌ی شاد من زیاد دووم نیاورد. الان اون سرِ شهر، دور از خونه‌ی قدیمی‌مون، با خانواده‌ی ناتنی‌ام زندگی می‌کنم؛ البته اگه بشه اسمشون رو گذاشت خانواده. بعد از اینکه مامان و بابام غیبشون زد و من رو از اون خونه بردن، سریع ساختمون رو کوبیدن و صاف کردن. انگار می‌خواستن هیچ رد و نشونی از اون‌ها و زندگی قشنگی که با هم داشتیم باقی نمونه. وقتی فهمیدم خونه رو خراب کردن، ساعت‌ها گریه کردم؛ هم برای وسایلی که نابود شد، هم برای خاطراتی که تو اون خونه جا مونده بود. ولی خب، حس غم و غصه‌ رو خیلی زود با کتک از سرم پروندن؛ ناپدری‌ام همیشه می‌گفت: «وقتی کلی کار هست، وقتی برای عزاداری نداری.»
«تونی»، ناپدری‌ام، در حالی که داشت بهم نزدیک می‌شد و قشنگ می‌اومد توی شکمم، داد زد: «کدوم گوریه اون لباس‌های کارم؟ تا الان باید شسته و اتو شده توی کمد آویزون می‌بودن، خودت اینو می‌دونی!»
قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم که کارم رو انجام دادم و اون فقط داره جای اشتباهی از کمد رو می‌گرده، یه سیلی محکم خوابوند زیر گوشم.
با قدرت ضربه‌اش پرت شدم روی زمین و گونه‌ی چپم رو که بدجوری می‌سوخت، با دستم گرفتم. داغی و گِزگِزی که از پوستم بلند می‌شد قشنگ داشت بهم خبر می‌داد که یه کبودیِ درست و حسابی تو راهه. با لکنت گفتم: «انجامش دادم آقا... ا-الان اون‌طرف کمدتونه. اگه ی-یادتون باشه، دیروز خودتون گفتید جاشون رو ع-عوض کنم که صبح‌ها راحت‌تر پیداشون کنید.»
اون مکالمه رو قشنگ یادم بود؛ سر همون موضوع نزدیک بود بازوم رو بشکنه.
همون‌طور که یکم خم شده بود و بوی غلیظ قهوه از دهنش می‌خورد به صورتم، هیس‌مانند گفت: «یعنی داری می‌گی من دروغگوأم؟»
از همون‌جا روی زمین، در حالی که دستم هنوز روی صورتم بود، بهش نگاه کردم. صورتش از عصبانیت جمع شده بود. یکی از ابروهاش رو انداخته بود بالا و دست‌به‌سینه ایستاده بود؛ انگار باورش نمی‌شد که من اصلاً جرئت کردم حرفش رو زیر سوال ببرم. راستش خودم هم باورم نمی‌شد؛ یادم نمی‌اومد آخرین باری که کلمه‌ای جز «چشم آقا، حتماً آقا» بهش گفته بودم، کی بوده.
توی دلم به خودم فحش دادم. می‌دونستم نباید روی حرف هیچ‌کدوم از اعضای این خانواده حرف بزنم، چون همیشه تهش دردسر بود. حق با من باشه یا نه، اون‌ها از جواب شنیدن متنفر بودن. زیر لب زمزمه کردم: «ن-نه آقا، الان میرم براتون پیداش می‌کنم... م-معذرت می‌خوام آقا.»
تا خواستم از روی زمین بلند شم که برم لباس رو بیارم، زیر پایی بهم زد. چون یه دستم روی صورتم بود، نتونستم خودم رو کنترل کنم. قبل از اینکه بفهمم چی شده، پیشونیم خورد به دیوار روبروم. یه سردرد وحشتناک و یه کبودی بدتر از قبلی نصیبم شد. خداراشکر که به اون‌طرف صورتم خورد؛ حداقل سمت چپم مجبور نبود هم‌زمان درد دوتا ضربه رو تحمل کنه.
قبل از اینکه بره سمت پله‌ها، با پوزخند گفت: «دیگه هم روی حرف من حرف نمی‌زنی موش کثیف، وگرنه چیزی فراتر از یه سیلی گیرت می‌آد.»
احتمالاً می‌رفت که پای تلویزیون فوتبال ببینه. آهی کشیدم؛ دیگه به این رفتارهای وحشیانه عادت کرده بودم. راه افتادم سمت اتاق خواب خودش و زنش.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.