آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت سیزده :
دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت: «من... من فعلاً میرم بیرون وایمیستم.» نمیدونم چرا یهو اینقدر عصبی به نظر میرسید. به قیافهاش نمیخورد از اون آدمهایی باشه که جلوی بقیه هول میشن.
سرم رو تکون دادم و منتظر موندم بره بیرون. وقتی رفت، سریع حوله رو انداختم و لباسها رو پوشیدم. خندهام گرفته بود که چقدر لباسها برام بزرگ بود. تیشرتش برام مثل لباس مجلسی بلند بود و پاچههای
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
