لیست کلیه پارتهای رمان آلفای من : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان آلفای من - پارت 41
از زبان ساروس موهاش رو از روی صورتش زدم کنار و بردم پشت گوشش، امیدوار بودم این کار باعث بشه برگرده به حالت عادی. وقتی بالاخره بهم نگاه کرد، دیدم رنگ چشماش کمکم داره از اون حالتِ گرگی برمیگرده به همون آبیِ معصومِ خودش. «چی... چطور...؟» کل چیزی بود که تونست بگه. همونطور که با یه خجالتِ ریز از ر...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 42
با اطمینان بهش گفتم: «خیلی معذرت میخوام جفتِ کوچولوی من، اگه نمیخوای اصلاً لازم نیست بهم بگی.» چهار دست و پا رفتم سمتش و بغلش کردم؛ دلم میخواست یه جوری آرومش کنم. پسَم نزد، که یعنی زیاد از حد پا توی کفشش نکرده بودم. سرش رو تکون داد و خودش رو توی سینهام قایم کرد. تنها کاری که از دستم برمیآم...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 43
بدون اینکه نگاهش رو از ماهیتابه بگیره، شونهای بالا انداخت و زیر لب گفت: «برام مهم نیست (بدم نمیاد).» تازگیها حرف زدنش با من خیلی بهتر شده بود. حس میکردم اتفاقاتِ دیشب ما رو یه قدم به شناختِ هم نزدیکتر کرده و از اینکه داشت بهم اعتماد میکرد، نیشم باز شد. حالا دیگه راحت پشتش رو به من میکرد و ب...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 44
از زبان لیرا راستش وقتی ساروس اولش پیشنهاد داد بریم بیرون تا قلمرو گله رو ببینیم، حسابی استرس داشتم. قبل از اینکه فرار کنم، هیچوقت اجازه نداشتم برم بیرون، ولی همیشه به کسایی که راحت هر جا میخواستن میرفتن حسودیم میشد. الان روی یه پتو وسط یه دشت پر از گلهای وحشی نشسته بودیم و ساروس داشت بهم ا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 45
یهو حس کردم دستِ گرم و اطمینانبخشی روی زانویِ جمعشدهام نشست. توی چشمهای ساروس نگاه کردم که با مهربونی پرسید: «میتونم بپرسم چه اتفاقی براشون افتاد؟» شونهای بالا انداختم، چون واقعاً جوابی نداشتم: «هیچکس درست نمیدونه. اونا برای یه مراسم خیریه یا گالا یا همچین چیزی رفتن بیرون و دیگه هیچوقت ب...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 46
آهی کشید: «باشه. میتونی با ما بیای، ولی به محض اینکه اوضاع خیط شد، بدونِ حرف زدن اسکورتت میکنن که از اونجا بری، فهمیدی؟» دوباره سر تکون دادم و وقتی ساروس ولم کرد، بلند شدم. ساروس زیر لب گفت: «خیلی خب، بریم ببینیم این هیولا چی میخواد.» و من رو به سمت جنگل برد. همینطور که داشتیم به مرز نزدیک م...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 47
توی سکوت به راهمون ادامه دادیم. اگه یه صبح دیگه بود، میگفتم چه پیادهرویِ قشنگی بین درختهاست، ولی بدنِ منقبضِ ساروس و داد و بیدادهایی که از نزدیک میاومد، همه چی رو لو میداد. «تمام مدت پشتِ من بمون لیرا.» فقط سر تکون دادم. صدام کلاً بریده بود، مخصوصاً بعد از شنیدنِ حرفهای رکیکی که اون طرفِ بو...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 48
از زبان ساروس «(لیرا)! بالاخره پیدات شد.» آلفا دیمن در حالی که این رو غرش میکرد، با دستهای باز و یه پوزخند خبیثانه اومد سمتش. عمراً میذاشتم این مرتیکهی عوضی جفتم رو ازم بگیره، اونم درست وقتی که تازه پیداش کرده بودم. غرشی بر سرش زدم؛ انقدر صدام بلند بود که حتی خودم هم جا خوردم و اعضای گلهام ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 49
دیمن پوزخندی زد و گفت: «خوش باش با این لونایِ قراضهات! من فعلاً میرم ولی بدون که برمیگردم سراغش. درست وقتی که فکرش رو هم نمیکنی میام. اون مالِ منه، فقط مالِ من؛ مهم نیست اون الهه ماهِ احمق چی گفته باشه.» نگاهش کردم و دیدم نیشخندی زد و رفت توی سایهی درختها. «ساروس، فکر کنم بهتره از لبِ مرز ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 50
اجازه دادم گرگم وقتش رو با اون بگذرونه؛ این لحظهی خیلی مهمی برای جفتشون بود و نمیخواستم خرابش کنم. نوبتِ "منِ انسانی" هم میرسید. بعد از اینکه کلی دور هم چرخیدن و به بوی هم عادت کردن، بالاخره تصمیم گرفتن برای یه دویدنِ طولانی که سالها منتظرش بودن، بزنن به دلِ جنگل. توی اون لحظه، خوشحالتر از ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 51
از زبان لیرا با یه لبخند روی صورتم بیدار شدم، هرچند تمام عضلات بدنم از دویدنِ دیروز بدجوری کوفته بود. هنوز به این همه فعالیت بدنی عادت نداشتم؛ مخصوصاً که از یه سری عضلهها توی کل عمرم استفاده نکرده بودم! هنوز باورم نمیشد که دیروز واقعاً تغییر شکل دادم. از یه طرف، چهار دست و پا دویدن توی جنگل خیل...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 52
با بلند شدنِ صدا، خودم رو جمع کردم. ساروس سریع پرید و دمِ درِ آشپزخانه ایستاد تا ببینه کیه. اون صدا که حالا نزدیکتر شده بود، با دیدن ساروس یه نفس راحت کشید: «ساروس بالاخره پیدات کردم! یه چیزی پیدا کردم که واقعاً باید ببینی.» انگار اصلاً متوجهِ گاردِ سفتوسختِ ساروس نبود. ساروس غرش کرد: «نمیتون...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 53
از زبان ساروس خیلی خوشحال بودم که لیرا بالاخره خاویر رو بابت اتفاقی که توی اولین ملاقاتشون افتاده بود بخشید. توی تاریخِ گرگینهها سابقه داشته که لونا به دلایلی به "بتا" اعتماد نداشته و همین بیاعتمادی توی سلسلهمراتب گله، یا باعث بیثباتی کل گله شده یا در نهایت بتا مجبور شده استعفا بده. هر دو گزی...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 54
زیر لب گفت و از فکرِ احتمالی که به ذهنش رسیده بود صداش کمی میلرزید: «اگه آلفا دیمن دربارهی این قضیهی "پیامآور گرگی" میدونسته و همهی اون کارها رو به خاطر همین کرده باشه چی؟ اگه به خاطر همین من رو از پدر و مادرم جدا کرده و مجبورم کرده که در کودکی تغییر شکل ندم و من رو توی خونهی بلکورثها مخ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 55
از زبان لیرا تمام شب رو توی تخت غلت زدم؛ فکرم یه لحظه هم از حرفهایخاویر آروم نمیگرفت. اینکه من یه "پیامآور جادویی" هستم که یه پیوندِ عجیبِ گرگی با یه الههی باستانی دارم؛ الههای که تا همین یه هفته پیش حتی اسمش رو هم نشنیده بودم! فقط آرزو میکردم کاش کسی رو داشتم که جواب سوالاتم رو میدونست، ک...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 56
یهو زن زد زیر گریه و مرد دوباره با کلافگی دستش رو روی صورتش کشید. یهو رو به عقب داد زد: «بیارینش بیرون!» زن با گریه خودش رو روی زانوهاش بلند کرد و سعی کرد زنجیرهاش رو پاره کنه. بوی سوختگیِ گوشتش رو حس کردم؛ انگار اون زنجیرها با نقره روکش شده بودن و با حرکتِ ناگهانیِ زن، توی پوستش فرو میرفتن. اگه...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 57
از زبان ساروس با صدای خرد شدن شیشه که از طبقه پایین میاومد، با وحشت از خواب پریدم. سریع چرخیدم تا بدنم رو سپر لیرا کنم؛ اگه کسی وارد خونه شده بود، عمراً میذاشتم دستش به جفتم برسه. ولی وقتی غلت زدم سمت راست که لیرا رو بغل کنم، با جای خالی و سرد تخت روبرو شدم. توی اون اتاق تاریک و خالی با تردید ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 58
خاویر در حالی که بلند میشد و با گوشیش میرفت اونطرفتر، گفت: «دارم به دکتر تسلر زنگ میزنم بیاد اینجا. شاید اون یه دلیلِ منطقی برای این وضعیت داشته باشه.» توی دنیای ما رسمِ ادب این بود که شبها وقتی کسی خوابه، از "پیوند ذهنی" استفاده نکنیم مگر در موارد خیلی اضطراری؛ چون باعث میشد گرگِ طرف گیج...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 59
از زبان لیرا «مامانی؟» دکتر تسلر همونطور که داشت چراغقوه رو توی چشمم میانداخت، پرسید: «بدجوری ما رو ترسوندی لیرا، الان حالت چطوره؟» نمیدونستم چی جواب بدم؛ چطوری باید برای یه نفر توضیح میدادی که همین الان بعد از سیزده سال مامان و بابات رو دیدی، بدون اینکه جوری به نظر بیای که انگار کلاً رد د...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 60
تنها غریبهی باقیمونده، زنی بود که بین پدرِ ساروس و برادرش ویل نشسته بود. حدس میزدم مامانش باشه، ولی نمیخواستم زود قضاوت کنم. یهو اون زن گفت: «ساروس، نمیخوای ما رو به جفتت معرفی کنی؟» و من تازه فهمیدم که بدون اینکه متوجه بشم، داشتم با تعجب بهش زل میزدم. از خجالت سرم رو انداختم پایین و بابت ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
