لیست کلیه پارتهای رمان آلفای من : پارت های 81 تا 99
تعداد کل پارت های منتشر شده : 99
-
رمان آلفای من - پارت 81
شونهای بالا انداخت: «بله، اما داشتنِ فرصتِ جفتشدن با نوادهی مستقیمِ خودِ الهه ماه؟ کی یه چنین فرصتی رو از دست میده؟ چه راهی بهتر از این برای ضربه زدن و خیانت به الهه که جفتِ نوادهاش رو به زور ازش جدا کنی و بعد اون دختر رو بر خلاف میلش مجبور به جفتشدن با یکی دیگه کنی؟ اگه این اتفاق بیفته، اله...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 82
اخم کردم و به انگشتام که داشتند با بند کفشم ور میرفتند، نگاه کردم: «اما اگه ردش نکنم، همه اینجا میمیرن، از جمله خودِ تو. من به ساروس قول دادم تا جایی که بتونم وقت بخرم تا بتونه بیاد اینجا و همهتون رو نجات بده.» خاویر شونه بالا انداخت و از دردی که همین حرکتِ کوچک به بدنش آورد، چهرهاش درهم رفت...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 83
از زبان لیرا اصلاً نمیدونستم از وقتی که اون غریبه بهم اولتیماتوم داده بود، چقدر زمان گذشته. تا الان دیگه هر دومون داشتیم از گرسنگی تلف میشدیم و شدیداً به یه لیوان آب نیاز داشتیم، اما متأسفانه هیچ آب و غذایی بهمون نداده بودند؛ البته تعجبی هم نداشت. با این وضعیتی که داشتیم تحلیل میرفتیم، مطمئن ن...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 84
متیو چند ثانیهی دیگه هم به کشیدنِ من ادامه داد تا اینکه یهو جلوی یک درِ بسته ایستاد و با یک برقِ شیطانی توی چشماش برگشت سمت من. خندهی ریزی کرد: «فکر کنم وقتِ یه تجدید دیدارِ خانوادگیِ بزرگ و باشکوه رسیده، اینطور فکر نمیکنی؟» حتی وقت نکردم به حرفی که زد فکر کنم، چون قبل از اینکه بتونم پلک بزن...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 85
از زبان ساروس از وقتی که لیرا توی خوابم بهم سر زد، همهچیز اینجا با سرعتِ نور پیش رفته. همین که فهمیدیم کجا نگهشون میدارن، دیگه قضیه فقط این بود که چطوری قراره این کار رو عملی کنیم. قلمروی آلفا دیمن بدجوری تحت نظارت بود و تیمهای گشتزنی هر نیم ساعت یکبار مدام دور مرزها میچرخیدند تا مچِ هر م...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 86
از زبان لیرا میتونستم صدای اعتراضهای ضعیف پدر و مادرم رو از لای پارچهای که چپانده بودند توی دهنشون بشنوم، اما اونا گوش شنوایی نداشتند. نمیتونستم حتی یک ثانیهی دیگه تماشا کنم که کسی به خاطر من آسیب میبینه، واقعاً کشش نداشتم. زل زدم توی چشمای متیو؛ همانطور که با نیشخند بهم نگاه میکرد، با ت...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 87
من رو از توی تونلِ بلوکِ سلولهای زیرزمینی کشید؛ فکر میکردم دارم برمیگردم به سلول خودم، اما وقتی از جلوی اون دری که سباستین دمش ایستاده بود رد شدیم، اخم کردم. کجا داشتیم میرفتیم؟ با هدایتِ آلفا متیو به سمت یک سری پله که رو به بالا میرفتند، گیجیام بیشتر شد. هرچی پلههای بیشتری رو بالا میرفت...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 88
چند لحظهای توی سکوت ماندیم و متیو با نگاهی آزاردهنده بهم زل زد. همانطور که قدمزنان میآمد سمتم، با غرش گفت: «چند ساعتِ دیگه لیرا، تو جفتِ من میشی.» از ترسِ کاری که ممکن بود باهام بکنه خودم رو جمع کردم، اما وقتی دستبندهای نقرهی دور مچم رو باز کرد، آهِ راحتی از سر آسودگی کشیدم. پوست بدنم تاول...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 89
از زبان لیرا بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن و کلافگی، بالاخره یخِ کار شکست و یک هوشیاریِ ناشناس لای مغزم خزید. با احتیاط دستِ ذهنیام رو سمتش دراز کردم، اما با حسِ اینکه اون هوشیاریِ غریبه با دست دراز کردنِ متقابل جوابم رو داد، با شوک عقب کشیدم. این دیگه چه کوفتیه— زیر لب پچپچ کرد: «ل-لیرا؟» صدای...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 90
همانطور که هنوز موجهای خشم رو از طریق پیوندمون حس میکردم، با غرش گفت: «ممکن نیست! برای شکستنِ یه پیوند و ساختنِ یه پیوندِ جدید، نیاز به کمکِ یه ساحره داری، یه ساحرهی قدرتمند، و تازه اون موقع هم صد در صد جواب نمیده. این یه تجربهی فوقالعاده دردناکه و تحت هر شرایطی، اجرای این مراسم بر خلافِ قو...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 91
همانطور که دوباره به چشمای با حلقهی قرمزِ آلفا متیو نگاه میکردم، توی سرم فریاد زدم: «ساروس عجله کن!» متیو با طعنه گفت: «آخی... اشکِ شوق در روزِ خاصمون، چقدر شیرین.» بعد دستم رو قاپید توی دستش و انقدر فشار داد که جریان خونم بند اومد؛ استخوانهای دستم از محکم بودنِ دستش روی هم صدا دادند. با تم...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 92
از زبان ساروس همهمون سرِ پوزیشنامون (موقعیتهامون) مستقر شده بودیم. فقط لبِ مرزِ قلمروی آلفا متیو کمین کرده بودیم و منتظرِ چراغِ یکی از بچههامون بودیم تا بالاخره نقشهمون رو عملی کنیم. پوستم بدجوری خارشِ تغییرِ شکل (شیفت کردن) داشت؛ دلم میخواست بدوم و لیرای عزیزم رو پیدا کنم، اما میدونستم اگ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 93
از گوشهی چشمم دیدم که هنری و چندتا از جنگجوهای دیگم دارند با نگهبانهایی که معلوم بود صدای اومدنمون رو شنیدند، میجنگند و برای یه لحظه مکث کردم. ایستادم تا ببینم آیا برای جمع کردنِ قضیه به کمکِ من نیاز دارند یا نه، اما وقتی دیدم سریع دک و پوزشون رو یکی کردند، آهی کشیدم. اونا بدون منم از پسش برم...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 94
ساحره روی پیکرِ بیهوشِ هر دوشون خم شده بود و داشت یه چیزی روی دستهای هنوز جفتشدهشون میپاشید و یه جور ورد رو زیر لب زمزمه میکرد؛ دهانش انقدر سریع تکان میخورد که نمیتوانستم بفهمم چی دارد میگوید. باد دور پاهای اون زن میپیچید و اون یهو دستهاش رو به سمت آسمان بالا برد؛ قدرتِ صداش با هر بخشی ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 95
از زبان لیرا چه اتفاقی افتاد؟ این اولین فکری بود که وقتی گیج و منگ نشستم و با تهِ دستم پیشونیم رو مالش دادم تا اون دردِ کوبندهی پشت چشمام که تهدید میکرد سرم رو بشکافه آروم کنم، به ذهنم رسید. چطوری سر از اینجا درآورده بودم؟ در حال حاضر چهارزانو وسط یه دشت نشسته بودم؛ دشتهای دیگهای هم به این ی...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 96
صورتِ الهه جدی و غمگین شد؛ خجالتم رو بابت اینکه چرا یکهو خجالتی شده بودم درک کرد. همانطور که دستش رو میگذاشت روی دستم و با این تماس، یه گرمای درخشان از بازوم بالا میرفت، گفت: «فرزندم، من واقعاً متاسفم بابت تمام چیزهایی که مجبور شدی تجربه کنی و پشت سر بگذاری. دخالت کردن توی ارادهی آدمها چیزیه...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 97
از زبان ساروس اون ساحره بدجوری قوی بود. یکجای کار وسط جنگ موفق شده بودم موقعیتم رو باهاش عوض کنم، طوری که الان کنار لیرا (لیرا) و در موقعیتِ یکم بالاتری ایستاده بودم. من دقیقاً بین اون زن و جفتم ایستاده بودم؛ جفتی که هنوز بیجان روی کفِ چوبیِ ایوان افتاده بود و کوچکترین نشانهای از اینکه به ای...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 98
زنِ داخلِ بدنِ لیرا با لحنی آرامشبخش بهم گفت: «آرام باش آلفا ساروس، چون من قصدِ صدمه زدن به جفتت رو ندارم.» و یکهو یه آرامشِ عجیبی دورم رو گرفت. برای یک ثانیه براش اخم کردم، از واکنشِ بدنِ خودم گیج شده بودم؛ اما بعد یکهو دوزاریم افتاد و فوراً روی زمین تعظیم کردم تا احترامی رو که شایستهی الهه م...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 99
از زبان لیرا مادرم همانطور که از توی انعکاس آینه بهم لبخند میزد، چشمانش پر از اشک شد، براندازم کرد و گفت: «فوقالعاده شدی عزیزم. هیچوقت فکر نمیکردم یه بار دیگه فرصتِ دیدنت رو داشته باشم، چه برسه به اینکه روزی که داری مراسم لونا شدن رو با جفت و گلهی جدیدت اجرا میکنی، کنارت باشم.» وقتی بالای...
بروزرسانی در : ۲۴ ساعت پیش
