لیست کلیه پارتهای رمان حکومت زنان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان حکومت زنان - پارت 61
ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. صدای تپشهای ممتدش در گوشهایم میپیچید و با هر گام، پاهایم سستتر میشدند. از کوچه گذشتم و خودم را به خیابان رساندم. خیابان پر از همهمه بود، پر از صداهایی که انگار به عمد دور سرم میچرخیدند و فریاد میزدند: تو مقصری... تو قاتلی. هرچه بیشتر جلو میرفتم، هجوم نگاه...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 62
خانه نبود. گورستانی متروک بود که فقط دیوار داشت. دیوارهایی که بوی مرگ میدادند. من میان آن فضای سرد و نمناک ایستادم. محبوبه بازگشت، دست به سینه. نگاه سنگینش روی صورتم نشست. با صدایی آرام اما تیغدار گفت: ـ انتخاب کن... تو قربانی میشی یا برادرت؟ قلبم در سینه چرخید. هنوز میلرزیدم. نگاه گیجم به...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 63
سکوت کرده بودم یک ساعتی از حضورمان در آن خانهٔ خرابه گذشته بود هنوز هم بوی گس خون را احساس می کردم که محبوبه، با آن آرامش سردِ قاتلانهاش، بدون هیچ مقدمهای شروع به چینشِ دیالوگهای از پیش نوشتهشده کرد نگاهی پر از اشک به او انداختم؛ لبهایم ترکیده بود، صدای درونم خفه شده بود. او از من میخواست د...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 64
خودم را در آغوش گرفته بودم، محکم و بیامان؛ مثل کسی که آخرین تکیهگاهش را به سینه میچسباند تا فرو نپاشد. شانههایم میلرزید و هوایی برای بلعیدن نبود. دلم نمیخواست بفهمم چه فاجعهای در شرف وقوع است. چرا باید چنین جرمی، این لکهی سیاهِ ناخواسته، بر گردنِ کیوان میافتاد؟ چرا آنچه در آن بیاختیار ن...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 65
درب آهنی با صدای کش داری پشت سرم بسته شد به سمت درِ چوبیِ ورودی رفتم. سرد بود از برخورد انگشتانم. هوا تاریک شده بود؛ چراغهای قدیمیِ حیاط هالهای زرد بر آبنمای ترکخورده میانداختند و سایهها روی سنگفرشها کش میآمدند، وارد خانه شدم سیما پروانه ، منیر با تعجب مرا می نگریستند. پروانه با شتاب به ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 66
چشمانم را بستم، و در حالی که تلاش میکردم از این بازجویی فرار کنم، گفتم: — من در پرورشگاه نبودم، اما نمیتونم از خانوادهای که مرا بزرگ کرده حرف بزنم. لحظهٔ سکوت، سنگین و پرطنین شد. صدای باران، ضرباهنگِ اتاق شد. مرد پرونده را بست و نگاهی فروخفته به من انداخت؛ انگار که میخواست بداند آیا حقیقت ر...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 67
قلبم هنوز مثل طبلِ جنگ میکوبید، نفسهایم را میشمردم تا نلرزد. خسرو ایستاده بود روبهرویم، آن ژستِ همیشگیاش — آرام، مسلط، و بیپرده — را گرفته بود؛ اما اینبار نگاهش گرمتر، نزدیکتر و آغشته به لذتِ خطر بود. انگار به تابلویی خیره شده باشد که نه رنگش را میفهمی و نه تکتک خطهایش را، اما کششِ نگ...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 68
خسرو خم شد و دستی مهربانگونه — اما محکم — روی شانهام گذاشت: — بیا، مارال. میخوام با بقیه آشناشی بدم. ما اعضای خاصی رو جمع کردیم؛ هرکدوم وظیفهای دارند، هرکدوم حلقهای از اون زنجیرِ بزرگترن. تو باید بفهمی که با چه شبکهای طرفی. بعد از آشنایی، فرصت فکر کردن هم بهت میدم. اما یادت باشه: اینجا، ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 69
هیچکدام از آنها با من مثل یک تازهوارد رفتار نکردند؛ نگاهِ تیزِ شکارچی داشتند، و من، طعمهای بودم که شکافِ بین دو دندانشان را حس میکرد. خسرو مرا به وسط سالن برد و مختصری معرفیام کرد، با همان لحنِ سرد و گرمِ گفت: به بقیه سلام کن مارال ! نگاه پر خشمم را به چشم های بی روح لجاجت بارش دوختم که ...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 70
و همان لحظه… لبهی چشمم به پاکتی افتاد که محبوبه پیش از رفتن، با بیرحمی ظریفی روی صورتم پرت کرد. انگار منتظر بود تا در خلوت، در سکوتِ سوزناک بعد از فروپاشی، آن را ببینم. دستم ـ بیآنکه بخواهم ـ لرزید و جلو رفت. پاکت زیر انگشتانم خشخش کرد، مثل پوست خشکشدهی ماری که تازه پوست انداخته باشد. باز...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 71
حیرتزده خیره ماندم؛ انگار تصمیمش مثل خشمی یخزده از زیر پوستش بیرون زده باشد. نگاهش آرام آرام روی صورتم سر خورد و گوشهی لبهایش، آن لبخند ریز و سمی، مثل لبهی خنجری که در تاریکی برق میزند، بالا خزید. ـ ولی یادت باشه مارال… کلماتش هنوز کامل از دهانش بیرون نیامده بود که دستش بالا آمد و چانها...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 72
هوای بیرون، آن هوای سرد و بیرحم، مثل دستی خشن صورتم را چنگ زد و بیدارم کرد. تازه آنجا فهمیدم چقدر بدنم میلرزد. نه از سرما… از چیزی عمیقتر. چیزی که خسرو در آخرین جملهاش مثل زهر ریخته بود داخل رگهایم. به اتاق داخل حیاط برگشتم هیچ کدام از وسایلم نبود! سراسیمه به داخل عمارت رفتم هیچ کس در پذیر...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 73
برای اولینبار حس کردم که این کوچه، این خانه، دیگر به من تعلق ندارد—یا من دیگر به آن. اما پاهایم بدون اجازه جلو رفتند. چمدانم روی زمین کشیده میشد و صدای چرخهایش در آن سکوتِ لعنتی مثل نالهای فلزی میپیچید. رسیدم جلوی در. نفس حبس شد. انگار تمام کودکیام پشت همین در جمع شده بود و حالا منتظر ب...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 74
اشکم هنوز روی گونهام داغ بود که صدای نگین از پشت سرم بلند شد. آرام قدم برمیداشت، اما صدای قدمهایش مثل پتک روی جمجمهام میکوبید—مطمئن، مغرور، بیرحم. ایستاد کنارم. دست به کمر، با همان تمسخر همیشگیاش گفت: _خب… حالا که اینجایی، یه چیزیم باید بدونی. سرم را آرام بلند کردم. چشمهایش برق می...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 75
چند لحظه فقط نگاهش کردم. نور کمرنگ چراغِ راهرو از لای در نیمهباز میتابید و مثل خطی باریک روی صورت پدرم افتاده بود. نور روی گونههای گودش میلرزید… انگار روی آب افتاده باشد. می سوخت. هوا نمیرسید. دستم را روی سینۀ خودم فشار دادم؛ شاید تندتر بالا و پایین رفتنش آرامم کند—اما نشد. نه هوا… نه...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 76
دستهایم میلرزید. قرصها روی تخت مثل دکمههای سفیدِ یک اتفاق ناخواسته پخش شده بود. شیشههای کوچک، اسمهای عجیب، دوزهای مختلف… همهشان مثل یک زبان غریبه بودند، زبانی که مجبور بودم در چند ثانیه یادش بگیرم. پدرم با چشمهای نیمهباز منتظر بود. منتظر من. من… که خودم هم نمیدانستم چطور هنوز ایست...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 77
دستهایم میلرزید. تمام راه از آشپزخانه تا درِ پشتی باغ را، این لرزش همراهم بود. انگار استخوانهایم از درون مییخ زده بودند. بادِ شب، ژاکت نازکم را سوراخ میکرد و تا مغز استخوانم پیش میرفت. تاریکیِ باغ، متراکمتر و زندهتر از همیشه به نظر میرسید. سایهی درختان بر روی مسیر خاکی، هیولاهایی بیشکل...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 78
کیوان مرا با حرکتی محکم و در عین حال مراقبگونه به داخل خانه هدایت کرد. نفسهایم بریده بریده و شتابزده در فضای تاریک آشپزخانه پیچید. بیآنکه لحظهای درنگ کنم، مستقیم به سوی اتاق پدر رفتم. او روی تخت، زیر نور کم چراغ خواب، آرام و بیحرکت افتاده بود، اما چینهای عمیق رنج بر پیشانیاش، آرامش را نقض...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 79
با بسته شدن در، سکوت خانه نه مانند آرامش که همچون طوفانی خاموش و منجمد بر شانههایم فرود آمد. لحظاتی پشت در ایستادم؛ پیشانی بر چوب سرد درگاه، چشمان بسته، درحالی که نفسهایم شبیه پرندههای زخمی در قفس سینه به جنب و جوش میافتادند. گویی نه تنها تاریکی شب، که بارِ تمام سالهای گمشده، تمام نگاههای ن...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 80
نفس عمیقی کشیدم، نفسی که گویی از اعماق زمین برمیخاست و سعی میکرد بار این همه حقیقت تلنبار شده را حمل کند. قطره اشکی سمج که بر گونهام میخزید را با پشت دستی شتابزده کنار زدم. صدایم را، که از هیجان و انکار میلرزید، تا جایی که توانستم آرام کردم: «پدر... من کجا بروم؟ بی تو؟ بدون تو، من هیچجا نمی...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
