پارت هفتاد و دوم :

هوای بیرون، آن هوای سرد و بی‌رحم، مثل دستی خشن صورتم را چنگ زد و بیدارم کرد. تازه آن‌جا فهمیدم چقدر بدنم می‌لرزد. نه از سرما… از چیزی عمیق‌تر. چیزی که خسرو در آخرین جمله‌اش مثل زهر ریخته بود داخل رگ‌هایم.
به اتاق داخل حیاط برگشتم هیچ کدام از وسایلم نبود! سراسیمه به داخل عمارت رفتم هیچ کس در پذیرایی نیست...وارد اتاق زیر پله شدم با دیدن چمدان و پاکت در را پشت سر بستم و برای اولین بار ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    زندگی اینجا سختتر از پیش خسرو هست البته اگه راهش بدن 🤔🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    باید ببینیم چی پیش میاد حدسی ندادی شما💙🦋

    ۹ ماه پیش
  • م

    2

    فکر کنم مهلقا و زنعموش پرتش کنن بیرون،البته با آبروریزی که این مدت کجا بودی 😔

    ۹ ماه پیش
  • عاطی

    1

    مارال سرسخته و تنها و همه ی اینها رو خی و میدونه که انتخابش کرده براستی اینها چه کسانی هستن ؟! چرا کیوان از تیم انها بخوبی یاد نمیکرد !؟ مارال قوی باش قراره حکومت کنی

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مرسی بابت نظرت عزیزدلم 💙🦋

    ۹ ماه پیش
کپی شد!