حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هفتاد :
و همان لحظه… لبهی چشمم به پاکتی افتاد که محبوبه پیش از رفتن، با بیرحمی ظریفی روی صورتم پرت کرد. انگار منتظر بود تا در خلوت، در سکوتِ سوزناک بعد از فروپاشی، آن را ببینم.
دستم ـ بیآنکه بخواهم ـ لرزید و جلو رفت. پاکت زیر انگشتانم خشخش کرد، مثل پوست خشکشدهی ماری که تازه پوست انداخته باشد. بازش کردم.
کارت هویتی با نامی که هیچ نسبتی با من نداشت.
مقداری پول نقد دلار، چیده ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
حدسای قشنگی می زنی ببینیم چی پیش میاد... مرسی بابت نظرتت عاطی عزیزم💙🦋
۹ ماه پیشسوگند
1عالی بود بانو جان
۹ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون سوگند قشنگم 💙🦋
۹ ماه پیشم
1پیش زنعمو می خواد بره یا کیوان،جز خیابون خونه ای نداره،اینام دنبالشن و آزارش می دن تا برکرده😠🙏🏻
۹ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
متاسفانه احتمالا باید اینطوری باشه 💙🦋
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
2خسرو تا تهش با مارال هست بنظرم ..مارال دیگه نمیتونه طبیعی زندگی کنه مگر اینکه ۱۸ سالش بشه و عموش هم زنده بیرون بیاد و بتونه اموالش رو پس بگیره بازم پس بگیره اما دیگه خانواده ای نداره و تنهاست عموش معلوم نیست تا کی زنده باشه بنظرم این گروه سایه به مارال بانام جعلی بهش هویت میده و حالشو بهترمیکنه..