حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هفتاد و هفتم :
دستهایم میلرزید. تمام راه از آشپزخانه تا درِ پشتی باغ را، این لرزش همراهم بود. انگار استخوانهایم از درون مییخ زده بودند. بادِ شب، ژاکت نازکم را سوراخ میکرد و تا مغز استخوانم پیش میرفت. تاریکیِ باغ، متراکمتر و زندهتر از همیشه به نظر میرسید. سایهی درختان بر روی مسیر خاکی، هیولاهایی بیشکل بودند.
نگاهم به خانهی مسعود، آن سوی باغ، دوخته شده بود. پنجرههایش تاریک و خال
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

عاطی
0دروغ گفتن بهش سه روز دیگه می آیند ؟؟؟ اینها که خونه رو میخواستن چی شد که دل کندن!؟ اسباب کشی؟ کار خسرو است پس.. خونه رو برای مارال خالی کرد قولی که بهش داده بود که خونه مال تو میشه. اما اونها ناراضی و ناراحت نبودن..وه پعده لی بهشون داده شده چقدر همه چیز مشکوکه مبینا جان💙 ممنون بابت قلم زیبات