پارت هفتاد و نهم :

با بسته شدن در، سکوت خانه نه مانند آرامش که همچون طوفانی خاموش و منجمد بر شانه‌هایم فرود آمد. لحظاتی پشت در ایستادم؛ پیشانی بر چوب سرد درگاه، چشمان بسته، درحالی که نفس‌هایم شبیه پرنده‌های زخمی در قفس سینه به جنب و جوش می‌افتادند. گویی نه تنها تاریکی شب، که بارِ تمام سال‌های گمشده، تمام نگاه‌های نادیده گرفته شده، و تمام کلماتی که هرگز گفته نشدند، یک‌باره بر قلبم سنگینی می‌کرد.
س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    چه عموی مهربانی... واقعیه؟ امیدوارم تا فردا اتفاق بدی براش نیفته... چقدر خوب که مارال تنها نیست ..توی اتاق شنود کار نذاشتن؟! امیدوارم که بنامش بشه قبل از هر اتفاق دیگر

    ۸ ماه پیش
کپی شد!