حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت شصت و پنجم :
درب آهنی با صدای کش داری پشت سرم بسته شد به سمت درِ چوبیِ ورودی رفتم. سرد بود از برخورد انگشتانم. هوا تاریک شده بود؛ چراغهای قدیمیِ حیاط هالهای زرد بر آبنمای ترکخورده میانداختند و سایهها روی سنگفرشها کش میآمدند، وارد خانه شدم سیما پروانه ، منیر با تعجب مرا می نگریستند. پروانه با شتاب به سمتم آمد و به وحشتناک ترین شکل ممکن به گونه ام کوبید برای چند ثانیه نشنیدم. بغضم را فرو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
ما هم تو زندگیمون فداکاری هایی کردیم که نباید انجام می دادیم . بعضی چیزا پاگیر آدم میشه و مجبوری تا اخرش پیش بری فرار هم راه چاره نیست...💙🦋
۹ ماه پیشعاطی
0بنظرم خسرو یک کاره ای در اداره پلیس هست کمکش میکنه... آهنگ زمینه عالی بود مارال بنظرم تو فداکارترین نقش رو داری ایفا میکنی من نفسم سنگین شد برای این حجم از تنهایی و ترس و سردرگمی ممنون مبینا بانو
۹ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون عزیزدلم که انقدر قشنگنظر میدی💙🦋
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
1زندگیشو فدای کیا می کنه،کسایی که وقتی چنین مشکل بزرگی براش پیش اومده باز امیدی به حمایتشون نداره،عموشم که بیماره 😔🙏🏻