حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هفتاد و یک :
حیرتزده خیره ماندم؛ انگار تصمیمش مثل خشمی یخزده از زیر پوستش بیرون زده باشد. نگاهش آرام آرام روی صورتم سر خورد و گوشهی لبهایش، آن لبخند ریز و سمی، مثل لبهی خنجری که در تاریکی برق میزند، بالا خزید.
ـ ولی یادت باشه مارال…
کلماتش هنوز کامل از دهانش بیرون نیامده بود که دستش بالا آمد و چانهام را گرفت؛ نه خشن، نه مهربان… چیزی میان تملک و شکنجه. همان فشاری که نه میتوانست
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
