لیست کلیه پارتهای رمان حکومت زنان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان حکومت زنان - پارت 21
صدایش را به وضوح شنیدم - فریاد بلند و کشیده ای که نام "خسرو" را در فضای خالی کوچه می پیچاند. می خواستم از کوچه فرار کنم که ناگهان با بدنی سخت برخورد کردم. ضربه چنان محکم بود که سرم به دوران افتاد و دنیا برای لحظه ای سیاه شد. چشمانم که دوباره فوکوس کرد، خودم را در چنگال دختری با چشمانی سرد ی...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 22
کیوان با چهره ای برافروخته از خشم فریاد زد: "مارال! کنار برو... نمی خواهم سرت فریاد بکشم!" نیشخندی تلخ بر لبم نشست "از چه می ترسانی کیوان؟" او با حرکتی مرا کنار زد و در حالی که به سمت خانه مسعود می رفت، زیر لب غرّید: "من فقط نمی خواهم تو آسیب ببینی..." درست وقتی که کیوان می خواست از دیدرس خ...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 23
مردمک چشمانم مثل عقربه های ساعت در سفیدی چشم چرخید. او خودش مقصر بود.مطمئنم می خواست مرا گناهکار جلوه دهد. روی کاشی های سرد آشپزخانه خزیدم. سکوت سنگین بینمان فقط با تیک-تاک دیوانه وار ساعت شکسته می شد. دو ساعت گذشت. کیوان حتی تکان هم نخورد. خسته از جا برخاستم. بهتر بود پیش مهتاب بروم و در...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 24
فقط من و امینه خدمتکاری که پدرم استخدام کرده بود در خانه مانده بودیم. کیوان نفس عمیقی کشید و ادامه داد: "شما خانه را ترک کردید... مادر حالش خوب نبود، باید به بیمارستان می رسید. من تنها ماندم." صدایش مثل صدای خش خش نوار کاست قدیمی بود: "همیشه که حوصله خانه را نداشتم... از در بیرون زد...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 25
چشمانم از حدقه بیرون زده بود، کیوان را می نگریستم که با آرامشی ترسناک حقیقت را بر زبان می آورد. می خواستم فریاد بزنم، اعتراض کنم که مرا درگیر این بازی شوم نکن، اما او پیشدستی کرد: "مارال... مجبوری همکاری کنی. تو می دانی آنها کجا هستند. حتی چهره آن زن و مرد را دیده ای... و برگه ها را..." ص...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 26
صدای "سلام" آرام اما نافذ او مرا وادار به چرخیدن کرد. چشمانم در چشمان سیاه و عمیقش قفل شد، گویی در چاهی بی پایان سقوط می کنم. برای لحظاتی، نفس کشیدن را فراموش کردم. حضور او ضربان قلبم را به رقص درآورد، طوری که صدای تپش آن در گوشم می پیچید. او با آرامشی مرموز با پیرمرد مغازه دار گفتگو می کرد...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 27
مادر سرش را به آرامی تکان داد و با لحنی ملایم گفت: "مارال؟ این میوه ها را هم برایشان ببر." اخم بر پیشانی ام نشست، اما چاره ای جز اطاعت نداشتم. سبد میوه را با بی میلی برداشتم و از خانه خارج شدم، حیاط را با قدم های سریع پشت سر گذاشتم. خسرو کنار ماشین لوکس و براقش ایستاده بود، با پیراهن شیک ...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 28
از درب خانه خارج شدم در حالی که بار سنگین نگاه های خشمگین نگین و نگار را روی پشتم حس می کردم. سکوت را ترجیح دادم، کلمات در این لحظه بی فایده بودند. با حرکتی آرام آن دو را کنار زدم و از پله ها پایین آمدم، خانه مریم خانم را پشت سر گذاشتم بدون آنکه لحظه ای به انتظار خواهرانم بمانم. کلید سرد فل...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 29
بالاخره کیوان ساعت نه شب بازگشت با چهره ای آشفته... با ورود کیوان به آشپزخانه، مادر با همان لحن همیشگی که نه جای بحث داشت و نه مخالفت گفت: "میز شام را آماده کن." در حالی که بشقاب ها را روی میز می چیدم، نگاهم به کیوان دوخته شده بود. او عصبی و آشفته به نظر می رسید، چشمانش بی حرکت به دیوار خیره...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 30
سحرگاه با صدایی که گویی دیوارهای خانه را می لرزاند از خواب پریدم. بدنم را به آرامی کش دادم، مفاصلم از بی خوابی های مکرر شبانه صدا می داد. چشمانم را که هنوز سنگین از خواب بودند باز کردم و نگاهی به اتاق انداختم. نرگس مثل فرشته کوچک در آرامش کامل خوابیده بود، بی خبر از طوفانی که در شرف وقوع بود. ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 31
مادر با چشمانی سرشار از تاسف به من خیره شده بود. می دانستم کارم درست نبود، اما او هم از حد خود گذشته بود. همین که می خواستم ادامه دهم، مه لقا با فریادی دلخراش صحنه را به تسخیر خود درآورد. اشک های ساختگی اش مثل باران بهاری بر گونه هایش جاری بود، حالتی که همیشه برای جلب ترحم به خود می گرفت. "...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 32
کیوان سرش را به آرامی تکان داد و چشمانش را به آسمان دوخت. صدایش وقتی زمزمه کرد، مثل صدای بادی بود که از میان برگ های خشک می گذرد: "فکرت را کرده ای؟" پوزخندی زدم. می دانستم دقیقاً به چه اشاره می کند، اما نقاب بی تفاوتی را از چهره ام بر نداشتم: "من در رابطه با آن موضوع به هیچ وجه فکر نمی ک...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 33
روی صندلی آهنی نشستم، پوستم با تماس فلز سرد دچار لرزشی ظریف شد. نگاهم مانند شعله ای سرکش در فضای زیرزمین می چرخید، هر گوشه را با دقتی آتشین می سوزاند. کیوان آن برگه ها را از اینجا دزدیده بود؟ آری، بی شک از همین جا، از همین اتاقک نمور که بوی رازهای پنهان می داد. می خواستم از جایم برخیزم که ناگهان...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 34
با حس سرگیجه، مشتی بر قفسه سینه ام کوفتم تا شاید نفسم بالا بیاید. او از کجا می دانست؟ همه این را فهمیده بودند؟ حتماً همین طور بود... صدای فریادهای مادر را می شنیدم هنوز هم یادم بود پدر و مادرم را زیر خاک سرد می دیدم که دفن می کردد مادر فریاد می زد کنار گوشم " هی بچه! ببین مرده اند! محمد هرچه بگوی...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 35
از خانه بیرون و به سمت درب آهنی خانه خودمان رفتم. همان بهتر... باز هم سکوت کنم، باز هم زیر آوار مشکلات له شوم و دم نزنم. می خواستم امروز به بدترین شکل ممکن تنبیه شوم. تا روزی که جواب بدی هایشان را می خواهم بدهم، عذاب وجدان نداشته باشم. محمد عموی من بود و بچه برادرش را به فرزندی قبول کرده... درست...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 36
لب گزیدم و حرفی نزدم. با شدت یقه لباسم را رها کرد که باعث شد چند قدم به عقب بروم. با خشم به سمت خانه رفت و همان طور که می رفت گفت: "اگر بفهمم کسی به این دختر حتی آب داده است، زنده به گورش می کنم." نگار و نگین با پوزخند مرا نگاه می کردند، فکر کرده بود هم کفو خودش را پیدا کرده است. نگاهم را به ن...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 37
وقتی مه لقا آن شب همان طور که دلش می خواست برای مسعود تعریف کرد و دلیل حبس من در زیرزمین را گفت، مسعود لحظه ای درنگ نکرد. برادر است دیگر، غیرت دارد! غیرت پوچی که هزاران دختر و زن را به کام مرگ می کشد و گویا کلمه دختر برای آن ها ترس است! سعی داشت مرا از خانه بیرون بیندازد. با تمناهای نرگس، تنها ...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 38
پاهایم به زمین میخکوب شده بود. نمی خواستم نگاهم به چهره های آن ها بیفتد، اما فشار محکم دست پدر مرا از تاریکی زیرزمین به روشنایی روز کشاند. نسیم ملایم باغ که باید مایه آرامش می بود، همچون تازیانه ای آتشین بر زخم هایم می نشست. ساختمان را دور زدیم. پدر مانند مجسمه ای از خشم، روبروی در خانه ایستاد. ...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 39
مادر گویی تابوت خاطرات قدیمی را شکسته بود - تمام کینه های دفن شده را بیرون ریخته بود، تمام زهر دلش را.. تمام زهر زبانش را... با سست شدن زانوهای پدر، با اشک به سمتش رفتم که مرا کنار زد و با فریاد رو به مادر گفت: «مهربان! تمام لوازمی که برای خودت هست را جمع می کنی و به خانه پدریت می روی. چهار ماه...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 40
مادر با آن لبخند شیطانی و نفرت انگیزش، که بیشتر به نیش ماری در کمین شباهت داشت، بدون آن که لحظه ای مکث کند وارد آشپزخانه شد و گفت: قرص؟ کدام قرص را می گویی؟ گلویی که از بغض می سوخت را با سختی فرو دادم و با صدایی لرزان اما مصمم گفتم: قرص های قلب پدرم... التماست می کنم... حالش خوب نیست... قهقهه ا...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
