خلاصه رمان حکومت زنان
مارال دختر مورد علاقه پدر و طرد شده از خانواده پرجمعیت با شخصیتی کنجکاو، عاقل و گاهی سرکش اتفاقی وارد خانه متروکه و نفرین شده محله خود می شود خانه ای که پس از غروب آفتاب تک چراغی در میان باغ روشن می شود و صدای فریاد محله را فرا می گیرد آیا مارال می تواند از آن خانه بدون عواقب فرارکند یا اصلا می تواند راه خروج را بیابد...؟!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان حکومت زنان - پارت 144
خسرو پشت سرم از اتاق بیرون آمد. دختر موکوتاه هنوز کنار کیسه بوکس ایستاده بود. اما این بار نگاهش را از من گرفت. چشمم به خسرو افتاد. همانجا ایستاده بود. دست به سینه. اخم کرده. نگاهش مستقیم روی من بود. نه حرفی می زد و نه حتی پلک می زد. انگار می خواست با همان نگاه بفهمد دقیقا چه چیزی در من تغییر کرد...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 143
نمی دانم دور چندم بودم اما همانطور که فکر می کردم می دویدم. سرعتم بیشتر شده بود، آن مرد در سکوت دیگر مرا می نگریست. شاید فکر می کرد توان دویدن ندارم! شاید از همان اول منتظر بود بعد از چند دور، زانوهایم خم شود و تسلیم شوم. شاید هم داشت چیزی را در من اندازه می گرفت؛ چیزی بیشتر از توان جسمی. انگار ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 142
پلهی آخر را که پایین رفتیم، راهرو ناگهان باز شد و برای چند ثانیه فقط ایستادم و به چیزی که روبهرویم بود خیره ماندم. درِ فلزی بزرگی انتهای راهرو قرار داشت؛ چیزی بین درِ یک باشگاه خصوصی و ورودی یک پناهگاه زیرزمینی. روی دیوارهای اطراف، چراغهای خطی سفید با فاصلههای منظم روشن بودند و نور سردشان رو...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 141
به اجبار نگاه از ماشین ها گرفتم و نگاهم را قامت بلند خسرو دوختم که گفت : آماده باش مارال بازی من و تو تازه شروع میشه. به دختر ضعیف احتیاج نداریم بهتره تو خلوت خودتت اون روحیه ملوس و نازت رو بکشی ... با پشت انگشت اشاره گونه ام را نوازش کرد که تمام جزئیات بند انگشتش را حس کردم . سرم را با اکراه عقب...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
عاطی
در پارت 1392خسرو چرا هی به صورت مارال نگاه میکنی؟ الان داری بهش توجه میکنی؟ دنبال اینی تغییری کرده؟ یا چشمان قرمزش تورو بفکر فرو برده؟ هیز بازی چطور؟ دنبال آرامش میگردی؟ حس مالکیت بهش داری؟ عاشق شدی؟ میخوای نقطه امنش باشی؟ ما هم مثل مارال دچار گاوگیجه شدیم ..مارال یکم رنگ بپاش به این زندگی😬😁😉✌️
۲ هفته پیشعاطی
در پارت 1380توصیفات و تشبیهات زیادی بکار بردی مبیناجون.. لذت بردم💚
۳ هفته پیشهانا
در پارت 1340مرسی عزیز عالی بود
۱ ماه پیشعاطی
در پارت 1340عالی بود مبیناجون.
۱ ماه پیش...
در پارت 1341داستان داره به جاهای هیجان انگیز میرسهه
۱ ماه پیشنانا
در پارت 1340من میگفتم زیادی همه چیز داره نرمال میگذره
۱ ماه پیشرز.
در پارت 1330خسرو واقعا آدم عجیبیه. ممنون از پارت جدید
۱ ماه پیشهانا
در پارت 1320خیلی دوست دارم ک عاشق هم شن مرسی عزیز
۱ ماه پیشعاطی
در پارت 1321طبیعیه مارال هموز نتونه به خسرو اعتماد کنه..اما خسرو گنگش بالاست..مارال از الان بافیه رو باخته اما خبر نداره.. خسرو مهربونی بهت نمیاد باورکن مارال دوست داره کبودش کنی مارال عاادت به محبت و مهربانی ندارد..
۱ ماه پیشهستییییی
در پارت 1320این پارت خیلیی قشنگ بود😍 کاش عاشق هم شن خیلی دوست دارم😍😂
۱ ماه پیش...
در پارت 1320چه پارت نازی🥹🤌🏼
۱ ماه پیشزهرا
در پارت 1310مارال تومیتونی خسرو عوض کنی.موفق باشیدممنون😁💘🙏👌👏
۱ ماه پیشعاطی
در پارت 1310مارال من هم عادت کردم..من هم🙃
۱ ماه پیشهانی
در پارت 1310مثل همیشه عالی نوشتی ،قلمت مانا،فقط کاش پارت ها طولانی تر بود ،و اینکه عکس از محمد و بقیه هم بود
۱ ماه پیش

نانا
در پارت 1410احساس میکنم رمان اصلا شروع نشده هر لحظه بیشتر سوپرایزت میکنه