دوست داشتی؟
رمان جنایی, معمایی, جاسوسی, رمان حکومت زنان, نویسنده مبینا ترابی

رمان حکومت زنان

  • زبان فارسی
  • 89.7K 👁
  • 311 ❤️
  • 783 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مارال دختر مورد علاقه پدر و طرد شده از خانواده پرجمعیت با شخصیتی کنجکاو، عاقل و گاهی سرکش اتفاقی وارد خانه متروکه و نفرین شده محله خود می شود خانه ای که پس از غروب آفتاب تک چراغی در میان باغ روشن می شود و صدای فریاد محله را فرا می گیرد آیا مارال می تواند از آن خانه بدون عواقب فرار‌کند یا اصلا می تواند راه خروج را بیابد...؟!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

یادداشت نویسنده:
به نام او که انسان را آفرید تا عاشق بماند}}
گاهی اوقات در افکارم دست و پای می زنم؛ هر کجا را می نگرم تو در چشمانم نمایان می شوی.
با خود که می اندیشم می گویم اسطوره تمام افکار من تو هستی. تویی که از جان خودت برای ما وقت صرف می کنی.
جایزه نوبل چیست؟ اسکار به چه درد می خورد؟
تمام جوایز را نیز اگر به مادران و پدران اهدا کنند بازهم کم است.
لیلی و مجنون چه معنی می دهد وقتی تو هستی؟
تمام جملات عاشقانه؛ افسانه ها؛ فرهاد و شیرین، تمامی آنها سر تعظیم بر تو فرود می آوردند.
حتی در چرخ روزگار کار به جایی رسید که کوه تیشه به دست خود گرفت و از ناتوانی خود در بروز عشق؛ واژه مادر را بر روی خود حکاکی کرد.
عشق و معشوق معنی نمی دهد زیرا عشق را فقط می توان در مادر و نگاه های او جستجو کرد.
عشق در واژه "مادر" در گردش است.
گاهی می گویم اگر مادران نبودند چه می شد؟ آیا می توانستیم زندگی کنیم؟
مطمئنا نمی توانستیم زیرا تنها مادر این الهه آسمانی است که می تواند به زندگی عصاره حیات و زندگانی ببخشد.
پروردگار نیز این را می دانست.
می دانست که با خلق حوا در تکریم نیاز های آدم با مخلوقات خود چه می کند.
می دانست و امثال حوا را آفرید. آفرید تا ما محتاج این فرشتگان آسمانی باشیم.
فرشتگانی که با مادر شدن؛ خود را به طوفان فراموشی می سپارند و جانشان را فدای فرزندان خود می کنند.
اما گاهی ما فرزندان این مادران را نمی فهمیم و درک نمی کنیم و در چیدن این پازل دچار اشتباه می شویم.
آن ها همان مادرانی هستند که تکه های پازل زندگی خود را نثار فرزندان شان کردند تا پازل زندگی آن ها نقص نداشته باشد.
مادرانی که هر چه کنند بازهم مادر هستند. این مادران همان مادرانی هستند که می توانیم در نگاه و خشم شان؛ اندوه و یاس؛ نومیدی عشق را بنگریم.
گاهی اوقات این الهه های زمینی پاک سرشت دچار اشتباه می شوند و قصه زندگی خود را پنهان می کنند.
گاهی همین مادران گذشته اندوهناک و دردناکی داشته اند اما افسانه خود را در پیله ای پنهان کرده اند. پنهان کرده اند تا ندانند چه بر سرشان آمد و چه شد...
اما در این میان تنها امید است که می تواند این پیله فرسوده را به حالت اول باز گرداند و می تواند.
تمام فرضیه و استدلال ها را زیر پای می گذارم.
اگر گفته اند پیله های فرسوده هیچ گاه پروانه نمی شوند؛ من آن را نقض می کنم و می گویم این پیله های فرسوده هستند که به پروانه تبدیل می شوند.
مادرانی که پیله زندگی خود را پشت هفت درب بسته پنهان کرده اند اما بالاخره روزی می رسد که فرزندان شان به آن پیله ها می رسند و مادران خود را به پروانه تبدیل می کنند.
اکنون تمام کلید آن هفت درب بسته دست کسی است که زندگی مادر و مادران را شرح می دهد.
شرح می دهد تا ثابت کند آن طور که آن الهه ؛ گذشته اش را در سینمای مغزش اکران می کند نیست.
نطق می کند تا بگوید زندگی به آن تلخی که فکر می کند نیست.
شرح می دهد تا بگوید با کمی شجاعت؛ مهربانی؛ امید؛ می توان قصه اندوهناک را به افسانه ای عاشقانه تبدیل کرد.
شرح می دهد و خودش را در تمام سکانس های زندگی مادران افسانه ای می گذارد تا هم اندوه و هم مادر بودن؛ مادران را تجربه کند.
تمام این نوشته ها مضاف عشق برای پدرانی است که قلم این نوشته ها هستند و در گذر زمان کم رنگ و کم رنگ تر می شوند اما هیچ گاه رنگ نمی بازند .
حتی اگر مداد رنگی سفید آن ها بر روی کاغذ سفید کشیده شود باز هم دیده می شوند.
پدر همان کوهی است که تیشه به دست خود گرفت و نام مادر را بر روی خود حکاکی کرد...
پدر همان است که باید کوهستان غم را از روی دوش او برداشت و گلزار عشق را به قلبش پیوند زد.
پدر همان است که هیچ گاه و هیچ وقت نمی توانیم آن سوی قلب شان را ببینیم و بدانیم چه دردی؟ چه رنجی؟ چه اندوهی؟ چه بغضی را پشت سنگرهای خود پنهان کرده اند.
پدر همان است که هیچ گاه وجود اش را آن طور که باید حس نکردیم.
پدر همان دریاچه ای است که آرام آرام ؛ قطره به قطره ذوب شد و به بیابان سنگ نمک تبدیل شد اما ما باز هم نفهمیدم چه بر سر او آمده است...
پدر همان است که حتی هنگامی که پا به سن می گذارد ما گذشته نثار شده او؛ را در راه خودمان را نمی بینیم.
نمی بینیم که چگونه در پشت درب های بسته غصه اش را در آسفالت ها زنده به گور می کند تا ما رنج نکشیم.
نمی بینیم ؛ نمی شنویم ؛ درک نمی کنیم ؛ در واقع واژه درست این است "نمی خواهیم آن ها را بفهمیم"
فقط زمان مرگ است که درک می کنیم چه کوه استواری چه دریای عظیمی و چه شگفتی را از دست داده ایم...
پس به نام مادر؛ به یاد پدر حک می کنم بر تنه ی درختان جدا شده از کالبد...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 312 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان حکومت زنان

  • ارغوان

    در پارت 360

    سلام، رمان جالبی هست اما نثرش سنگین..

    ۳۹ دقیقه پیش
  • عاطی

    در پارت 1630

    ساحل چقدر مریضه..پارانویید هست .. اختلال وابسته هم انگار داره..ترس از از دست دادن ..طرحواره رها شدن.. واقعا استاکره

    ۵ ساعت پیش
  • مری

    در پارت 1630

    ساحل = یاندره استاکر

    ۱۹ ساعت پیش
  • عاطی

    در پارت 1620

    پارت مهیجی بود..بیماری ساحل چیه مبینا ؟؟ روان پریش هست؟ افسردگی حاد داره؟! اسکیزوفرن هست؟؟ لطفا از بیماری ساحل هم بگو ..

    ۶ روز پیش
  • عاطی

    در پارت 1612

    مارال تنها بود..ای جان ..خسرو ترسم اینه هرکاریم بکنی برای نجات مارال..تهش مارال تورو متهم میکنه .. خسرو مارال رو دوست داره یا براش نفعی داره؟؟ مارال تو چی؟ دوستش داری یا ازش متنفری؟ محبوبه چراا تهدید بوده برات که خیانت کردی یا از اول با نقشه اومدی

    ۷ روز پیش
  • عاطی

    در پارت 1600

    ساحل وحشی.. مارال دوام بیار حوب محکم بودی آفرین

    ۲ هفته پیش
  • عاطی

    در پارت 1590

    پارت شگفتانه ای بود ممنون مبینا..محبوبه بای بای..ساحل روانی تو کی هستی!؟ خسرو عاشق شدی یا برات سود داره!؟ مارال هم همه تکیه گاهش اول تو بعد خودشه..

    ۲ هفته پیش
  • هانا

    در پارت 1590

    خیلی بد شد که محبوبه خیانت کرد . مارال چ واکنشی داره وقتی متوجه شه ک خسرو عاشقش شده

    ۲ هفته پیش
  • هانا

    در پارت 1590

    پارت عالی بود خوشحالم ک خسرو به مارال دل بسته ولی این ساحل دیوانه از کجا پیداش شد

    ۲ هفته پیش
  • عاطی

    در پارت 1570

    چه حال بدی رو مارال داره تجربه میکنه.. دست و پا و چشم بسته زمین خاکی و متروک نفس آدم بند میاد حس خفگی به آدم دست میده هم از موقعیت هم از ترس.. خسرو ردیاب برای مارال کار نذاشتی؟ کاش میذاشتی.. صدای زن پر عشوه منو یاد منشی خسرو میندازه..آیا همونه؟ دشمن ها نزدیک خسرو بودند و خسرو متوجه نشد؟

    ۳ هفته پیش
  • فرزانه

    0

    بوی حسادت میاد داستان داره جالب میشه

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    در پارت 1521

    خیلی زیبا بود منتظر پارت بعدمم

    ۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    زیبا شمایی عزیزم💙

    ۴ هفته پیش
  • سلام

    در پارت 1540

    متوجه نشدم مارال عقب نشسته بود؟ بین اون دوتا مرد؟

    ۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مارال جلو نشسته بود ممنون بابت نظرت عزیزم💙

    ۴ هفته پیش
  • ملیحه

    0

    خیلی دوسش دارم کاش کتابش بود بع نظرم خیلی جذابه😭😭🤍🤍

    ۴ هفته پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    عزیزدلم خوشحالم لذت بردی 🥺🦋💙

    ۴ هفته پیش
  • عاطی

    در پارت 1551

    متن و موسیقی متن بسیار باهم هماهنگ بود تغییر حالات خسرو جالب بود..عشق یا عادت؟ محبوبه قرارنبود خیانت کنی؟ اون شخص پشت خط که به مارال پیام داد کی بود؟ این دومرد که مارال رو دزدیدن از طرف کی بودن؟ پدر مارال زنده است؟ دست محمد در کاره؟ داستان چیه مبیناجون؟ مبینا معرکه ای

    ۴ هفته پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم کامنت هات قوت قلب برای من 💙🥺🦋

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️