لیست کلیه پارتهای رمان حکومت زنان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان حکومت زنان - پارت 1
یادداشت نویسنده: به نام او که انسان را آفرید تا عاشق بماند}} گاهی اوقات در افکارم دست و پای می زنم؛ هر کجا را می نگرم تو در چشمانم نمایان می شوی. با خود که می اندیشم می گویم اسطوره تمام افکار من تو هستی. تویی که از جان خودت برای ما وقت صرف می کنی. جایزه نوبل چیست؟ اسکار به چه درد می خورد؟ ...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 2
آیا من همان دخترک قصه عشق هستم؟ یا مرا از آن قصه ربوده اند؟ من که آزاری به کسی نمی رساندم. پس چه شد؟ چرا این گونه شد؟ چه شد که کوه ساخته شده از عشق زندگی ام تبدیل به شن ریزه های تنفر کنار ساحل شد؟ کسی فریاد مرا نمی شنید؟ حتما نمی شنیدند. زیرا انعکاس فریاد مرا رشته کوه های پرتگاه پاسخ می دادند....
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 3
بعد از بستن درب به سمت خانه قدیمی اما پر از خاطره قدم برداشتم. من این خانه را از اعماق وجود دوست داشتم. خانه ای که کنج به کنج ؛ گوشه به گوشه اش از تاریخ های ماندگار پرشده بود. خانه ای که هنوز سایه پدر و مادر در آن پا بر جا بود خانه ای که نوید داشتن سه خواهر و چهار برادر را به من می داد. خانه ای...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 4
با شنیدن صدای زنگ درب؛ برادرم کمیل با شتاب اسباب بازی هایش را وسط اتاق پرتاب کرد و به سرعت از پذیرایی خارج شد. لبخندی کنج لبانم نقش بست گویا او بسیار دوست داشت راه طویل حیاط را طی کند و درب را برای همه بگشاید. یا شاید هم دلش می خواست اولین نفری باشد که خوراکی ها را به جیب می زند. از جایم برخاس...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 5
اخم های نگار و نگین از دیدگانم کنار نمی رفت. سری تکان دادم و بی توجه به آنها افکارم را بر هم زدم و لبخند را پر رنگ تر؛ شاید آنها خیلی خوش شان نمی آمد که من با پدر این مقدار خوب باشم. نمی دانم ولی نگاه های خشمگین شان هر چند که پشت لبخند شان پنهان می شد ؛ نشانه خوبی نبود. افکارم را به شدت پس زدم ...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 6
به فریاد های هیچ کدام از خواهرانم که مرا صدا می زدند توجهی نکردم و از خانه بیرون رفتم. تمام دوستانم در کوچه جمع شده بودند و انتظار مرا می کشیدند. به محض اینکه پا در کوچه نهادم روسری را پشت سرم گره زدم و گفتم: من آماده هستم. کوروش که یک سالی از من کوچک تر بود نگاهم کرد و گفت: پس وسایلت کجاست؟ ...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 7
منتظر این بودم که جنجال به پا شود اما این را هم می دانستم که پدر مانع از تنبیه من می شود. همین طور هم شد پدر با لبخند نگاهم کرد و گفت: خسته نباشی دخترم لباس هایت را عوض کن آبی به صورتت بزن و بیا... اخم مادرم از چشمانم کنار نرفت فقط به احترام پدر بود که چیزی نمی گفت... بعد از اینکه دوش گرفتم ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 8
فصل دوم "بیست و نهم اسفند ماه سال 1372" صبح ساعت نه از خواب برخاستم. حس خوبی بود بعد از چندین روز متوالی درس خواندن بدون نگرانی بیدار شوم. نگاهی به جای نرگس انداختم در جایش نبود. سری تکان دادم. حتما پیش کیوان رفته است. بعد از اینکه اتاق را مرتب کردم خارج شدم و به پذیرایی رفتم. سکوت تمام خ...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 9
با دیدن ملحفه های روی زمین دستی به شانه ام کشیدم. ملحفه را جا گذاشته بودم. نمی خواستم به آنجا باز گردم. با مجاب کردن خود؛ شروع به تمیز کردن خانه کردم... با صدای معده ام دست از کار کشیدم او هم خسته شده بود. پنج ساعت تمام در حال گردگیری بودم. خانه تقریبا برق می زد. فقط حیاط و باغ مانده بود. ...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 10
نگاهم را در چشمان مه لقا می چرخاندم تا موج خشم را در صورتش دریافت کنم. اما هیچ واکنشی نشان نداد. مسعود چمدان به دست با عجله از باغ بیرون رفت. همانطور ایستاده بود. مه لقا نگاهم کرد و گفت: مارال سرم را تکان دادم و به سمتش رفتم که چمدان بزرگی که کنارش بود را جلوی پایم قرارداد و گفت: برایم این ر...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 11
در این کوچه فقط یک ساختمان باغی متروکه بود که آن هم کارتن خواب ها اشغالش کرده بودند و نگرانی من راه پشت بام بود که به بالکن مسعود ختم می شد. گمان نمی برم که افراد این خانه بتوانند وارد خانه مسعود شوند. مهتاب به بازویم کوفت و گفت: مارال؟ می خواهی باز گردیم؟ سرم را به نشانه نفی طرفین تکان دادم و...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 12
عرق سرد روی پیشانی ام نشسته بود دوان دوان کوچه را ترک کردم. گویا این کوچه کارتن خواب ها به ظاهر بود. سر کوچه خودمان رسیدم؛ با دیدن مادر و خواهرانم به همراه علی، نفسم برای لحظه ای قطع شد. چراغ های داخل کوچه یکی در میان روشن بودند و این نشان از تاریکی می داد. اگر ببینند من اکنون در کوچه ها پرس...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 13
مادر سرش را به نشانه تأیید تکان داد و با لحنی سرد گفت: «خدا پشت و پناهت باشد.» این را گفت و علی را راهی کرد. اما نگاهش همچنان به من دوخته شده بود؛ نگاهی که گویی می خواست پوست مرا بکاود. وقتی متوجه شد دیگر حرفی برای گفتن ندارم، با آرامشی ترسناک حکم داد: «برای تنبیه، امشب را در زیرزمین صبح می...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 14
قلبم به تپش افتاد. پدر فهمیده بود. سریع از تخت بلند شدم و از اتاق بیرون زدم. مادر، مثل همیشه، روزش را با آشپزی شروع کرده بود. همین که به پذیرایی رسیدم، کسی محکم به شانه ام کوبید. نگین با چشمانی از خشم برق زده از کنارم رد شد، بی آنکه کلمه ای بگوید. غیر از مادر و نگین، کسی در پذیرایی نبود. آر...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 15
نامش مثل خنجری یخ زده در سینه ام فرورفت. مهتاب در را باز کرد و نگاهم را از آن دخترِ سیاه پوش که همچون مجسمه ای از تاریکی ایستاده بود، به سمتش کشیدم. مهتاب با چشمانی مضطرب به دختر خیره شد و پرسید: "او کیست؟ چرا نمی رود؟" دستم را به پشت مهتاب گذاشتم و او را به داخل راه پله هل دادم. در را پشت س...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 16
مهتاب صدایش را کم کرد: "به دیوار سمت راست خانه تان تکیه داده بود. البته شاید تا الان رفته باشد..." سکوت سنگینی جمع را فرا گرفته بود که ناگهان صدای آرام پدر شکستش را شکست: "تا چند دقیقه دیگر سال نو می شود..." همه نفس ها در سینه حبس شد. پدر ادامه داد، صدایش مانند نسیمی گرم در فضای سرد حیاط می...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 17
دوم فروردین ۱۳۷۲ صدای کوبیدن در، مثل طبل جنگی در سکوت خانه پیچید. دست از کار کشیدم و فریاد زدم: "کیوان! چرا در را باز نمی کنی؟" پاسخم را تنها لرزش دیوارها داد. با اخمی عمیق که پیشانی ام را چین انداخت، اتاق را ترک کردم. چشمانم به سرعت خانه را زیرورو کرد، اما هیچ اثری از کیوان نبود. هنوز ص...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 18
دستم را به سوی درب دراز کردم، انگشتانم به آرامی روی دستگیره سرد فلزی لغزید. درب با صدای ناهنجاری کشیده و قدیمی باز شد، صدایی که گویی سال ها بود کسی به این اتاق پا نگذاشته بود. باد تند بهاری پرده های سفید بالکن را به رقص درآورده بود، مانند اشباحی که در هوا موج می زدند. قدم های آهسته ام روی پارک...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 19
حیرت عمیقی در چشمانم رخنه کرد. چطور می توانستم تمام آن برگه های پراکنده را جمع کنم؟ کیوان با قدم های سنگین به سمتم آمد، آنقدر نزدیک که نفس های گرمش روی صورتم می نشست. صورتش از خشم سرخ شده بود وقتی با صدایی غرش گونه هشدار داد: اگر پیدا نکنی، عواقبش با خودت است. با حرکتی سریع از من فاصله گرفت ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 20
ماهیچه قلبم شروع به تپش کرد. آنقدر محکم به دیواره های سینه ام می کوفت که گویا او قصد داشت به جای من بگریزد. با دیدن سایه پشت سرم دستم را بر روی زنجیر سرد در گذاشتم. قصد کردم درب را بگشایم اما متاسفانه با صدای او دستم را از روی در برداشتم. -باز گرد ببینمت... نه آنقدر هراسان بودم که بخواهم فرار...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
