لیست کلیه پارتهای رمان حکومت زنان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان حکومت زنان - پارت 41
برگشتم و نگاه خیره ام را به مه لقا دوختم که حالا با چشمانی پر از نفرت مرا نظاره می کرد. لبخندی زهرآلود بر لب نشاندم و او با صدایی بلند، خطاب به مادر فریاد زد: می بینی؟ می بینی چقدر وقیح شده؟ نگاهم را به چشم های دریده مه لقا دوخته بودم. مادر، با گام هایی آرام اما سمی، جلو آمد. روبه رویم ایستاد...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 42
مبهوت، چشم هایم را به آسفالت های تیره و باران خورده دوختم؛ گویی آن لکه های خیس، آینه ای شده بودند برای بازتاب گناهانم. من اکنون چه کردم…؟!کار درستی بود؟ کلافه، سرم را با حرکتی ناگهانی تکان دادم تا رشته افکار مزاحم را از ذهنم برانم؛ اما هجومشان بی پایان بود. اکنون باید به کجا می رفتم؟ چرا بی آن...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 43
با ترمز شدید خودرو در فاصله ی ده متری ام، زمین لرزید. چشم هایم بی اختیار به خودرو سیاه رنگ دوخته شد؛ نگاهی گنگ، پر از حیرت و سرگردانی. نور چراغ های خودرو نگاه پر اشکم را آزار می داد. انگار در آن لحظه، زمان میان من و مرگ، به تار مویی بسته شده بود. و ناگهان… فریادی آشنا، از دل تاریکی باران، روح...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 44
«تنها جا…؟» این واژه، مثل خنجری یخ زده، در عمق جانم نشست. صدای آن در ذهنم تکرار می شد؛ همچون پژواکی در غاری تاریک و بی انتها. تمام رگ هایم سرد شد. انگار کسی خونم را با قطره قطره زهر عوض کرده باشد. حس خوبی نداشتم. نه… اصلاً هیچ حسی جز خفگی در قفس سینه ام باقی نمانده بود. دلم می خواست همه چی...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 45
نگاه خسته و درمانده ام در چشمان بی روح و فرسوده ی کیوان گره خورد؛ چشمانی که گویی هزار شب بی خوابی و هراس در آن ها ته نشین شده بود. تازه نگاهم به چهره ش گره خورده بود ریش هایش بلند شده بود و موهایش پریشان... نفسی کشید، سنگین و بریده، و آرام گفت: ـ من از دور مراقب پدر هستم... خودت را بیش از این...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 46
نگاه خیره ام را به کیوان دوختم. تنها راهی که جلوی رویم بود، همین بود. تنها چاره ی درد بی درمان و قلب حریصم، همین همکاری بود. کیوان برای لحظه ای حتی چشم از من برنداشت، انگار می خواست مطمئن شود که من هیچ راه فراری ندارم. سکوت سنگین میانمان را شکستم، صدایم لرزان اما تحکم آمیز بود: ـ قبول می کنم…...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 47
نگاهم را از شاخه های درختان تاریک که همچون انگشتان پیچ خورده اهریمن به سوی آسمان دراز شده بود، برداشتم و به چشمان خسرو دوختم؛ چشمانی که گویی دو حفره تهی به دنیایی از اسرار تاریک بودند. نوری سرد از عمق آن ها می تابید و رازی مرموز را در خود پنهان داشت. با صدایی که از ژرفای وجودم برمی خاست و همچون ز...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 48
حرفی نزدم؛ محبوبه با حرکتی سریع و خشن روی صندلی آهنی نشست که صدای ناهنجار و گوشخراشی در فضای انبار پیچید. صدای فلز روی سنگ همچون ناله ای از دنیای مردگان بود. با چشمانی که از خشم برق می زد، با صدایی رسا و بی رحم فریاد زد: "تمام جزئیات مأموریت را برایش توضیح بده. کوچکترین اشتباهی روا نداری؛ حواست ر...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 49
سکوت، سکوت سنگین و طاقت فرسایی که گویی تمام وجودم را در خود می پیچید. تنها صدایی که به گوش می رسید، ضربان قلب خودم بود که همچون طبل مرگ در سینه ام میکوبید. بغضی بزرگ در گلویم نشسته بود، آن را با نفسی عمیق و لرزان فرو بردم. سیاوش، بدون هیچ مکثی، با صدایی خشن و بیاحساس گفت: "امشب نمیتوانی به خان...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 50
محبوبه مکثی کرد و گفت: "من از اینجا از تو جدا میشوم. حواست را جمع کارت باشد و سعی نکن از این مهلکه که خودت در آن گرفتار شدهای فرار کنی." چمدان کوچکی که از قبل برایم آماده کرده بودند را از روی صندلی برداشتم و پس از مکثی کوتاه، از خودرو پیاده شدم. بدون نگاه کردن به چهره شیطانی محبوبه، به سمت درب...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 51
پیرمرد غرید: تا قبل از صرف وعدهی ظهر به اتاق من نیاید. خودتان هم میتوانید بروید. و از جایش برخاست؛ آرام و آهسته به کمک عصا و پاهایی لرزان سمت پلههای چوبی رفت. صدای کوبیده شدن عصایش بر کف چوبی سالن، در آغاز تیز و کوبنده، و با هر گام دورتر، به طنین خفهای بدل میشد. گویی قلب خانه با هر ضربهی ع...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 52
نگاه خستهام را به ساعت کوکی و نقرهای رنگی که بر دیوار کج آویخته بود دوختم. عقربهها با لجاجتی بیرحم، بیست دقیقه مانده به وعدهی ظهر را نشان میدادند. صدای تیکتاک خفهاش، مثل پتکی بر شقیقهام فرود میآمد و هر ثانیه را به یادآوری سنگینی بدل میکرد. خسته بودم. چند ساعتی میشد که بیوقفه دستمال ...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 53
سرفههایش که آرام گرفت، چنان سکوتی در اتاق نشست که صدای عقربههای ساعت دیواری، چون پتک بر شقیقهام فرود میآمد. دستش را با لرزشی آرام از کنار لب برداشت و نگاهش، تیز و عمیق، مثل تیغهای از یخ، بر صورتم نشست. صدایش خشدار بود، اما در آن خشکی، رگهای از وقار و قدرتی نهفته بود که نفس را در سینهام حب...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 54
منیره تا همان لحظه متوجه من نشده بود. نگاهش، پر از نگرانی و ناباوری، روی صورتم نشست. هنوز لبهایش نیمهباز بود برای گفتن چیزی که ناگهان صدای خشدار و پرخشم آقا بزرگ چون صاعقه در اتاق پیچید: ـ هر چه سریعتر بگو اتاق مرا تمیز کنند. این دختر سرکش غذا را برایم زهر کرد. از اتاق من بیرونش ببرید. صدای...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 55
منیر با چشمانی که به عمق خاطرات تاریک و دردناک عمارت دوخته بود، آرام گفت: ـ حالت خوب است؟ لبخندی تلخ زدم و او ادامه داد: ـ تو تنها کسی نیستی که این خشونت را تجربه میکنی… همه پرستارهایی که قبل از تو آمدند، همین مسیر را طی کردهاند، بعضیها حتی بدتر از تو آقا بزرگ به همه مشکوک است آن هم بخاطر و...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 56
منیر نگاهی سنگین و عمیق به من دوخت، نگاهی که انگار میخواست وزن هر جمله را مستقیماً روی روح من احساس کنم. ـ آقابزرگ… قلبش از سنگ سردتر است، دخترم. او زنش را نه از روی عشق، که برای سلطه و ثروت نگه داشته بود . حتی کوچکترین ذرهای عاطفه برای فرزندش باقی نگذاشته بود. وقتی محمد بازگشت، خشم تمام وجود...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 57
(مقدمهٔ خونینِ یک وارث) 《شبِ بارانی، سالنِ اصلیِ عمارت》 در آن غروب سنگین، باد از لابهلای درختان خشکشده باغ عمارت عبور میکرد و صدایی مثل ناله در هوا میپیچید. آسمان، رنگ سرب گرفته بود و نور خورشید بیرمق، همچون شمعی در حال خاموشی، آخرین شعاعهایش را روی پنجرههای غبارگرفته میپاشید. عمارت، ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 58
باید پیش پلیس میرفتم. تنها راه همین بود. سایه سنگین و سهمگین او پشت سرم حرکت میکرد؛ هر قدمش، هر نفسش، با من همراه بود. اما نمیتوانستم به عقب نگاه کنم و ببینم. ترس تمام وجودم را دربر گرفته بود، قلبم در قفس سینهام میتپید و نفسهایم از شماره افتاده بود، اما ایستادن جرات نمیخواست؛ باید میرفتم....
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 59
با شنیدن صدای « خانوم کریمی؟» که از گوشهٔ جمعیت برمیخورد، مثل کسی که از خواب مرگ بلند شده باشد، بر خاستم. چشمهایم گشاد شده بود و تمام هوش و حواسم را پلیس جلوی رویم به چشمانم دوخته بود. مرد میانسال با پیرهن سبز رنگ و چهرهای که میانش خطوط خستگی نقش بسته بود، گفت: ـ خانم کریمی؟ نفس کشیدنم بند آ...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 60
بلند شدم، بیاختیار. نگاههای متراکمِ جمعیت مثل سوزنی گرم در بدنم فرو میرفت. دندانهایم از ترس به هم میخوردند. آیا باید فرار میکردم؟ یا میماندم و…؟ میماندم و چه میگفتم؟ دروغ یا حقیقت؟ دستهایم میلرزید؛ نگاهام به محمد برگشت. نالهٔ سیما، توجه را به سوی پلهها جلب کرد؛ جنازهٔ سفیدپوشِ آقابزرگ...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
