پارت شصت و چهارم :

خودم را در آغوش گرفته بودم، محکم و بی‌امان؛ مثل کسی که آخرین تکیه‌گاهش را به سینه می‌چسباند تا فرو نپاشد. شانه‌هایم می‌لرزید و هوایی برای بلعیدن نبود. دلم نمی‌خواست بفهمم چه فاجعه‌ای در شرف وقوع است. چرا باید چنین جرمی، این لکه‌ی سیاهِ ناخواسته، بر گردنِ کیوان می‌افتاد؟ چرا آنچه در آن بی‌اختیار نقش داشتم، باید تاوانش را او بدهد؟ چرا عشق به خانواده، آن مأمنِ پوشالی، باید این‌گون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مانترا

    1

    تازه داشت از کیوان خوشم میومد واقعا ادم فروشه متاسفم براش مارال باید از اول کارشو درس انحام میداد نه اینکه بره ببینه کی بود

    ۹ ماه پیش
  • م

    0

    اینا خانواده نیستن از هزارتا دشمنم بدترن،مثلا کیوان قرار بود کمکش کنه ولی کشیدش وسط باتلاق 😡🥺🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطی

    3

    بوی خیانت در هوا پخش شده بود ...چه جمله ای.. مارال خودشم می دونه چوب مهربانیشو میخوره..ایثار بالایی داره... مارال ناراحتم ازین اوضاع اما حسم میگم اوضاع بعدش بهتر میشه یعنی امیدوارم...ممنون مبینا بانو

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!