پارت شصت و سوم :

سکوت کرده بودم یک ساعتی از حضورمان در آن خانهٔ خرابه گذشته بود هنوز هم بوی گس خون را احساس می کردم که محبوبه، با آن آرامش سردِ قاتلانه‌اش، بدون هیچ مقدمه‌ای شروع به چینشِ دیالوگ‌های از پیش نوشته‌شده کرد نگاهی پر از اشک به او انداختم؛ لب‌هایم ترکیده بود، صدای درونم خفه شده بود. او از من می‌خواست دروغی شاخ‌دار را به زبان بیاورم
اعتراف کنم به قتلِ آقابزرگ. اما شرطِشان پیچیده‌تر ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    موزیک این پارت خیلی رعب انگیز و ترس رو بخوبی نشون میداد حال مارال رو بیشتر درک میکنم ممنون مبینا خانم

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطی

    0

    سخت شد که.... اگر مارال فرار نمی کرد و حتی موقع قتل نمی رفت سمت آقا بزرگ این اتفاقها نمیفتاد؟؟؟؟ الان مارال به کار نکرده و پنج سال حبس ؟ سخت میشه انتخاب. الان خسرو کجاست چرا کاری نمیکنه؟ یعنی باید دیالوگ محبوبه رو بگه ؟ چاره ی دیگه ای هم داره!؟ واااای دلم برات کبابه مارال از کجا به کجا رسید

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    اره احتمالا اگر گوش می داد فضولی نمی کرد شاید اینطوری نمی شد شایدهم این اتفاق درهر صورت می افتاد کی می دونه ؟! ممنون بابت نظرت عزیزدلم🩷🎀

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!