حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هشتاد :
نفس عمیقی کشیدم، نفسی که گویی از اعماق زمین برمیخاست و سعی میکرد بار این همه حقیقت تلنبار شده را حمل کند. قطره اشکی سمج که بر گونهام میخزید را با پشت دستی شتابزده کنار زدم. صدایم را، که از هیجان و انکار میلرزید، تا جایی که توانستم آرام کردم: «پدر... من کجا بروم؟ بی تو؟ بدون تو، من هیچجا نمیروم. تمام داراییام در این زندگی بیرحم، تنها و تنها تو بودهای. تو را نبازم، همه چیز را ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نفیسا
1اوووووف.عجب صحنه هایی عجب دیالوگ هایی.مرسی