پارت هشتاد :

نفس عمیقی کشیدم، نفسی که گویی از اعماق زمین برمی‌خاست و سعی می‌کرد بار این همه حقیقت تلنبار شده را حمل کند. قطره اشکی سمج که بر گونه‌ام می‌خزید را با پشت دستی شتاب‌زده کنار زدم. صدایم را، که از هیجان و انکار میلرزید، تا جایی که توانستم آرام کردم: «پدر... من کجا بروم؟ بی تو؟ بدون تو، من هیچ‌جا نمی‌روم. تمام دارایی‌ام در این زندگی بی‌رحم، تنها و تنها تو بوده‌ای. تو را نبازم، همه چیز را ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفیسا

    1

    اوووووف.عجب صحنه هایی عجب دیالوگ هایی.مرسی

    ۸ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خوشحالم لذت بردی از خوندن عزیز من💙🦋

    ۷ ماه پیش
  • عاطی

    2

    امیدوارم بلایی سرشون نیاد...اما مارال توی برگه های خسرو چیزهایی رو امضا کرد من فکرنکنم بتونه قسر دربره.... فکرنکنم نقشه ی عمو درست پیش بره

    ۸ ماه پیش
کپی شد!