لیست کلیه پارتهای رمان حکومت زنان : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان حکومت زنان - پارت 121
کمیل، آن فرشتهی کوچکِ رنج، با دستِ ظریفش مچِ پارهپارهام را گرفت. چشمهایش، آن دو گویِ معصومِ سیاه، با نگاهی از سرِ حیرت و التماس به من دوخته شده بودند. صدایش، آن نوایِ کودکانه که همیشه در اعماقِ روحم میپیچید، لرزید: «آبجی مارو میندازی بیرون؟» همان لحظه، انگار دنیا درونم فرو ریخت. تمامِ آن ت...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 122
حرفهای خسرو در گوشم پیچید، اما دیگر صدایش را نمیشنیدم. تنها چیزی که حس میکردم، سرمایی بود که از نوکِ پاهایم تا عمقِ وجودم را فرا گرفته بود. او بیمار بود. بیمار به بدترین شکلِ ممکن. این ازدواج، این پناهگاهِ امن، حالا تبدیل به قفسی شده بود که کلیدش دستِ بیماری خطرناک بود. نگاهش، آن نگاهِ تاریک ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 123
با مشت چندینبار به در کوبیدم، انگار با هر ضربه میخواستم تمامِ خشم، تمامِ تحقیر، تمامِ سالهایی را که در من تلنبار شده بود، از آن چوبِ لعنتی عبور بدهم و برسانم به پشتِ دیوار. دیوار اما ساکت بود. خانه ساکت نبود؛ خانه نفس میکشید. نفسِ کثیفِ آدمهایی که پشتِ آن در ایستاده بودند و از راندنِ من...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 124
چشمهایش برای لحظهای ترسید. همان ترس کوتاه، همان ترکِ ریز در صورتِ پیروزیاش، برای من از هر چیزی لذتبخشتر بود. در همین لحظه، مسعود بازویم را از پشت گرفت. چرخاندم. بدنم به سمت او کشیده شد. دلم فرو ریخت، اما هنوز تمام نشده بود. نگین با گریه و فریاد از زمین بلند شده بود و به سمت ما میآمد: ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 125
نه، نمیتوانستم گریه کنم. اگر گریه میکردم، آنها پیروز میشدند. پس فقط نگاهش کردم. نگاهی طولانی، خاموش، و زخمی. و همان نگاه، از هر فریادی بلندتر بود. بادِ خشک از کوچه رد شد و به صورتم خورد؛ اما سردیِ هوا به اندازهی سردیِ نگاههایی که دورم جمع شده بودند آزارم نمیداد. همسایهها کمکم ب...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 126
صدای فلز، تیز و سرد، در کوچه پیچید. تق! صدایی بود که انگار ستون فقراتِ خانه را لرزاند. وقتی مأمور دستبند را دور مچهای مسعود محکم کرد، تمامِ آن غرورِ متکبرانه و نگاههای تحقیرآمیز، یکباره مثل شیشهای شکسته ریخت روی آسفالت کوچه. مسعود با بهت به مچهایش نگاه کرد و بعد با وحشیگری تکانی به خودش د...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 127
چوب توی دستم سنگین بود. نه از وزنش؛ از چیزی که پشتِ وزنش خوابیده بود. از تمام سالهایی که این دستها فقط یاد گرفته بودند بچهی ترسیده باشند، زنِ کتکخورده باشند، دخترِ خاموشِ توی گوشهی خانه باشند. حالا اما... نه. حالا وسطِ بیابون ایستاده بودم. زیر آفتابی که انگار میخواست پوستِ زمین را هم ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 128
با نزدیک شدن ماشین ، بدون توجه چوب را بالا بردم و در مقابل چشم های مطمئن مسعود که می دانست نمی زنم محکم به شانه اش کوبیدم... مسعود فریادی زد و از درد به خود پیچید. صدای ناله های اورا نمی شنیدم صدای ناله ها و التماس خودم در گوشم پخش می شد.. وکیل با رضایتِ مبهمی سر تکان داد. خم شدم، یقهی خاکی...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 129
وارد واحد که شدم، سکوتِ سنگین و گرانقیمتِ فضا، نفسم را در سینه حبس کرد. نگاهم روی میزِ بزرگِ قهوهایِ سوخته با رگههای طلایی قفل شد که با نظمِ وسواسگونهای چیده شده بود. صدایِ خفیفِ نجوا از اتاقِ روبهرو، مثلِ کشیده شدنِ تیغ روی شیشه، توجهم را جلب کرد. با قدمهای شمرده، انگار که روی لبهیِ پرتگ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 130
سکوتِ سنگینِ اتاق، حالا دیگر از سکوت فراتر رفته بود؛ نوعی از خلاءِ نفسگیر بود که گویی اکسیژن را از ریههایم میمکید. تنها صدایی که به گوش میرسید، صدایِ سوختنِ آرامِ تنباکویِ سیگارِ خسرو بود؛ صدایی که در گوشم مثلِ شمارشِ معکوسِ یک بمبِ ساعتی طنین میانداخت. خسرو، بدونِ آنکه حتی پلک بزند، سیگار ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 131
خسرو سیگار را میان دو انگشت بلند و استخوانیاش نگه داشته بود. دود، آرام از گوشهی لبش بالا میرفت و دور صورتش حلقه میزد؛ انگار حتی دود هم جرئت نداشت بیاجازه از محدودهی او خارج شود. نور آبی گوشی روی صورتش افتاده بود و خط فکش را تیزتر از همیشه نشان میداد. آن نگاه... همان نگاه سرد و بیاحساسی که...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 132
از در بیرون رفتیم که منشی خسرو از جایش بلند شد و گفت: _ تشریف می برید آقا خسرو؟ خسرو سر تکان داد و بدون حرفی در را برای من باز کرد و پشت سرم به سمت آسانسور آمد. داخل آسانسور شدیم. هوای بینمان آزار دهنده بود. به گوشه آسانسور چسبیدم و در سکوت به پایین رفتن اعداد نگاه می کردم. خسرو هم در سکوت بود...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 133
نمیدانم چند دقیقه بود که روبهروی آینه ایستاده بودم. نه جرئت پایین رفتن داشتم، نه توانِ فرار. انگشتهایم را روی پارچهی آبی پیراهن کشیدم. هنوز بوی عطر خسرو در اتاق مانده بود؛ همان بوی تلخ و سنگینی که هر بار از کنارش رد میشد، انگار تا ساعتها روی لباس آدم مینشست. خواستم نفسی عمیق بکشم که صدا...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 134
از کنار خسرو حتی یک قدم هم دور نشدم. نه فقط به خاطر حرفی که قبل از پایین آمدن به من زده بود. به خاطر نگاهش. هر بار که میخواستم ناخودآگاه نیمقدم از او فاصله بگیرم، نگاه سنگینش را روی خودم حس میکردم؛ نه از سر اجبار، از جنس مراقبتی عجیب که هنوز نمیتوانستم برایش اسمی پیدا کنم. سالن بزرگ عمارت...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 135
همهچیز آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم نفس عمیقی بکشم. چند ثانیه قبل، صدای خندهی مهمانها زیر نور لوسترهای باغ میپیچید. برخورد آرام لیوانهای کریستالی، موسیقی زنده و گفتوگوهای پراکنده، عمارت را زنده نگه داشته بود. اما حالا... سکوت. سکوتی عجیب و سنگین، مثل پارچهای سیاه روی تمام ب...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 136
همانجا ماندم. جایی که خسرو چند لحظه قبل ایستاده بود. باد آرام از میان شاخههای بلند سروها میگذشت و برگها را آنقدر نرم تکان میداد که انگار باغ، زیر لب، برای خودش مرثیهای میخواند. سرم را بالا گرفتم. آسمان، بیاندازه وسیع بود. ماه، درست میان آن پهنهی آبیِ تیره، کامل و بینقص میدرخشید...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 137
مارال؟ صدای کیوان مرا به خود آورد با عجله سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. _ کیوان خوبی ؟ لب های ترک خورده اش را تکان داد و گفت: ببخشید نمی خواستم دست همچین هیولایی بیافتی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _ من هنوز نمی دونم نقشه خسرو چیه ولی فعلا کاری با من نداشته. کیوان دستم را در میان دست های سردش گرف...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 138
دیگر توان ایستادن نداشتم وقتی پزشکی که خسرو خبر کرده بود دوباره وارد اتاق شد و در را آرام پشت سرشان بست، انگار آخرین رشتهی مقاومتم هم پاره شد. بیهدف از راهرو دور شدم. قدمهایم مرا به پذیرایی بزرگ عمارت رساند؛ همان سالنی که فقط چند ساعت قبل، پر از خنده، نور، موسیقی و لبخندهای تصنعی آدمهایی بود...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 139
درِ چوبی آرام پشت سر خسرو بسته شد. صدای قدمهایش روی سنگفرش باغ، کمکم میان صدای فوارهی وسط حیاط گم شد. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. من هنوز روی پله نشسته بودم. دستم بیاختیار روی نردهی چوبی کشیده میشد. چوب سرد بود. درست مثل حسی که از دیشب در سینهام جا خوش کرده بود. از جا بلند شدم. ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 140
در آسانسور که باز شد، سرمای مطبوع سیستم تهویه به صورتم خورد. راهروی طبقهی آخر، زیر نور سفید چراغهای سقفی، آنقدر تمیز و براق بود که انعکاس قدمها روی سنگهای روشنش دیده میشد. دیوارهای شیشهای تمام قد، شهر را زیر پای ساختمان پهن کرده بودند؛ خیابانهایی که از آن بالا، شبیه رگهایی بودند که میان...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
