لیست کلیه پارتهای رمان حکومت زنان : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان حکومت زنان - پارت 81
ساعتها کنار تخت پدر در میان سکوت سنگین خانه گذشت. تنهایی آن شب، تنهایی یک جنگجو در آستانه نبردی نابرابر بود. خواب، مانند پرندهای ترسو، فقط جسورانه به چشمانم نزدیک میشد و با هر صدای خشخش و همهمهی تخیلی از پشت پنجره میگریخت. سرانجام در سحرگاه، بیآنکه بدانم کی خواب بر چشمانم چیره شده، ناگهان ...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 82
آخرین ذرات نیرویم، همچون خاکستر نومیدی، به حرکت ویلچر تبدیل شد. فریادهای مسعود از پشت سر، دیگر صدا نبود؛ نواری از تاریکی بود که میچرخید و بر گردنم حلقه میزد، هر لحظه تنگتر و خفهکنندهتر. هر ثانیه، خود عمری کامل بود؛ عمری از ترسِ یخزده و عرقِ داغ. در آن میانه، تنها با ارادهی شکنندهی یک دختر...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 83
ویلچر، تنها و سرنگون، بر روی زمین افتاده بود. اثری از پدر نبود. سرم گیج رفت. به دور خود چرخیدم، چشمانم هر گوشهی تاریک را میکاوید. ته دلم چیزی فروریخت. و سپس، فریادی از اعماق وجودم، از جایی که ورای ترس و عقل بود، شکست و در سکوت نفرینشدهی کوچه پیچید: «بـــــابـــــا!» صدایم، پر از وحشتی که دیگر...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 84
اشک های سمج گوشه چشمم را پاک کردم. از جایم برخاستم نگاهم به در دیگر بود نمی توانست پدر را غیب کرده باشد. آهسته به سمت درب میانی رفتم که دفعه گذشته محبوبه را در آن دیده بودم. صدایم می لرزید اما به اجبار صدا زدم: _ پدر؟ پدر اینجایی؟ درب با صدای کش دار و غرش داری گشوده شد و با دیوار برخورد کرد. نم...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 85
ساعتها در سکوت و ترس فلجکنندهی آن خانهی متروک گذشت. زانوهایم را تا چانه بالا کشیده بودم، گویی میخواستم از جهان خارج به درون خود پناه ببرم. باد ملایم شبی که از پنجرههای شکسته میوزید، با نوازشی سرد، بیشتر مرا به درون خودم میکشاند و در آغوش تنهایی محض فرو میبُرد. ذهنم میدان نبردی بود بین ان...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 86
با رسیدن به در، کنجکاوی و ترس در وجودم به هم پیچیده بودند، احساسی شبیه به مورچههایی که هزارپایی بر پشتم میخزید. من هرگز روی این سوی دیوار را ندیده بودم؛ آن سوی این در، جغرافیایی کاملاً ناشناختهای بود که نفسهای تاریک شب در آن جریان داشت. خسرو با حرکتی ظریف، کلیدی براق از جیب کت مشکیاش بیرون آ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 87
همه چیز در یک چشمبرهمزدن فروپاشید. دنیای من، آن دنیای آرام و قابل پیشبینی، در یک ثانیه به هزار تکه شکست و قطعاتش مانند خردهشیشههای تیز به روحم فرود آمد. ورود به عمارت خسرو، قدم گذاشتن به قلمروی او، خودش یک ریسک بزرگ بود. اما این؟ این ورای هر کابوسی بود که مغزم میتوانست بسازد. نفس در سینهام...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 88
دیگر فکر نمیکردم. غریزه، یک گردباد تمامعیار در ذهنم به پا کرده بود که همهچیز حتی ترس از خود خسرو را در هم میپیچید و تنها یک فرمان اولیه باقی میگذاشت: بگریز. پاهایم، پیش از آنکه فرمان را به مغزم برسانم، به حرکت درآمده بودند. مانند آهوی جوانی که بوی خون شکارچی را در باد حس کرده، خود را به سمت ...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 89
وزش باد تنها حسی که بود که مرا به خود آورد! احساس غریب رهایی را نمیشد توصیف کرد. گویی میان زمین و آسمان معلق بودم، نه تکیهگاهی زیر پا، نه مانعی بالای سر. ولی این معلق بودن، سنگین و ترسناک نبود. بالعکس، سبکیِ شگفتانگیزی تمام وجودم را فرا گرفته بود؛ رهاییِ شیرینی که گویی تمام سلولهای بدنم پس ا...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 90
سکوت اتاق زیر پایم را میلرزاند. نه، این لرزش از درونم میآمد؛ رعشهای سرد که از اعماق وجودم سرچشمه میگرفت و استخوانهایم را به هم میکوبید. ترس، خشم، گیجی و بقایای آن رویای وهمآلود، همگی در هم آمیخته بودند و تودهای مغشوش در وجودم ساخته بودند. نگاهم، بیاراده و اسیر، در چشمان خسرو گره خورد. در...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 91
چشمانم به درِ بستهی اتاق خیره مانده بود، اما نگاهم از آن عبور میکرد و به هیچجا میرسید. نمیدانم کی خورشید طلوع کرد. ساعتی از زمان گم شده بودم در هزارتوی افکار پریشانم. فقط میدانم که ناگهان، حضورش اتاق را پر کرد. خسرو آنجا بود، ایستاده در چهارچوب در، با نگاهی که سعی میکرد بیتفاوت باشد اما ا...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 92
اشکهایم بیاراده بر گونههایم جاری بود، اما نگاهم را برگرداندم. نمیخواستم او این ضعف را ببیند. نمیخواستم او بداند که هر کلمهاش، مثل تیغ جراحی، دارد زخمهای قدیمیِ التیامنیافتهام را باز میکند. به یاد دستان لرزان پدر افتادم، همان دستهایی که دیروز در آن اتاق وحشت، با آخرین توان مرا نوازش کرد...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 93
وارد ساختمان قدیمی دفترخانه شدیم دستگیره سرد و برنجی در را فشردم. فلز سرد زیر انگشتانم، تنها چیزی بود که در آن لحظه احساس میکردم—واقعی، ملموس، بیاحساس. در سنگین چوبی با نرمی غیرمنتظرهای گشوده شد و بوی خاص دفترخانه—کاغذ، چسب، مرکب و چیزی شبیه به بوی قراردادها و سرنوشتهای رقمخورده—به مشامم خور...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 94
نمیدانستم چه میکنم. پاهایم خودشان مرا به سمت خسرو بردند، بیآنکه اجازهی توقف بدهند. خسرو کنار ماشینش ایستاده بود، دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو کرده بود و به آسمان خاکستری بالای سرش خیره شده بود . انگار نه انگار که چند دقیقه پیش، زندگی من را از بیخ و بن نابود کرده بود. «خسرو!» فریادم در خ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 95
جهان از حرکت ایستاده بود. نه، این فقط یک احساس گذرا نبود. واقعاً همه چیز متوقف شده بود—تیک تاک ساعت دیواری که تا لحظاتی پیش منظم و یکنواخت میزد، حالا انگار نفسش را حبس کرده بود. نفسهای من، که تا ثانیهای قبل تند و بینظم میآمدند، ناگهان در سینه جاماندند. حتی ذرات غباری که در پرتو شمعها میرقص...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 96
خسرو کش و قوسی به بدنش داد. عضلات بازوهایش زیر پیراهن سفید جابهجا شدند—آن عضلاتی که یک بار از زیر پیراهن نمایان شده بودند و نگاهم را دزدیده بودند، آن عضلاتی که در تاریکی عمارت، در ذهنم نقش بسته بودند. بلند شد. قد کشید. سایهاش روی من افتاد، سایهای بلند و تهدیدآمیز. «زیادی شجاعی مارال. خوب نیستا...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 97
در ششمین روز دی ماه سال هزار و سیصد و چهل و چهار، برفی نرم بر کوههای بلندِ «کوهسار» میبارید؛ برفی خاموش، آرام، اما سنگین چون غمی که بر دل زمین نشسته بود. هوا بوی چرمِ خیس و دودِ اجاقهای خاکگرفته میداد. روستا در سکوتی غریب نفس میکشید، گویی از وقوع حادثهای خبر داشت که قرار بود گرما را از دل...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 98
با چشمانی به خون نشسته، در سکوتی که میخواست مرا خفه کند، به پدر زل زده بودم. به داستانی که مثل چاقویی کند در قلبم فرو میرفت. صدای تیکتاک ساعت روی دیوار، مثل زمزمه مرگ، گوشهایم را میسوزاند. سرما از کنار گوشهایم گذشت، شبیه شبحی سرگردان که دنبال قربانی تازه میگردد. داستانی که با صدای خفه و خ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 99
پوزخندی زدم؛ لبهایم لرزیدند و بعد بیاختیار از گلویم قهقهای وحشیانه بیرون جهید. صدای خندهام مثل تیغی شکسته در فضای سرد خانه پخش شد، و اشک گوشه چشمم را با پشت دست پاک کردم. به پدر زل زدم، صدایم لرزان اما خشمگین، از جنس آتش بود: ـ این حرف مفت میزنه... نمیخوای که امانتِ برادرت رو دو دستی بد...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان حکومت زنان - پارت 100
باد سرد، انگار به سخره گرفته بود فریادم را. دستهای محبوبه، سرد و محکم، مچ ظریفم را چنان فشرد که دردش تا استخوانهایم تیر میکشید. صدای فریادم، ناشی از خشم و وحشتی که تازه در جانم ریشه دوانده بود، در گوشم پیچید: "ولم کن احمق! کی بهت گفته میتونی منو مثل یه عروسک دنبال خودت بکشی؟" اما او، بیتوجه ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
