پارت شصت و یک :

ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. صدای تپش‌های ممتدش در گوش‌هایم می‌پیچید و با هر گام، پاهایم سست‌تر می‌شدند. از کوچه گذشتم و خودم را به خیابان رساندم. خیابان پر از همهمه بود، پر از صداهایی که انگار به عمد دور سرم می‌چرخیدند و فریاد می‌زدند: تو مقصری... تو قاتلی.
هرچه بیشتر جلو می‌رفتم، هجوم نگاه‌های خیره و سنگین مردم بیشتر به شانه‌هایم فشار می‌آورد. بعضی با ترحم نگاهم می‌کردند،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    کاش بیشتر می نوشتی... مارال تو میتونی ..

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    تمام تلاشم رو می کنم ممنون بابت نظرای قشنگت عزیزدل💙🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    1

    وقتی از پلیسا فرار کرد دیگه بیشتر دنبالشن و راهی نداره جز برگشتن پیش همینا 🤔🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مرسی بابت نظرت عزیزم 💙

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    1

    خوب الان چی میشه چکارمی تونی بکنی😭🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    🥲💙مرسی بابت نظرت خوشگلم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!