حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت شصت و یک :
ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. صدای تپشهای ممتدش در گوشهایم میپیچید و با هر گام، پاهایم سستتر میشدند. از کوچه گذشتم و خودم را به خیابان رساندم. خیابان پر از همهمه بود، پر از صداهایی که انگار به عمد دور سرم میچرخیدند و فریاد میزدند: تو مقصری... تو قاتلی.
هرچه بیشتر جلو میرفتم، هجوم نگاههای خیره و سنگین مردم بیشتر به شانههایم فشار میآورد. بعضی با ترحم نگاهم میکردند،
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
تمام تلاشم رو می کنم ممنون بابت نظرای قشنگت عزیزدل💙🥲
۱۰ ماه پیشم
1وقتی از پلیسا فرار کرد دیگه بیشتر دنبالشن و راهی نداره جز برگشتن پیش همینا 🤔🙏🏻
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
مرسی بابت نظرت عزیزم 💙
۱۰ ماه پیشاسرا
1خوب الان چی میشه چکارمی تونی بکنی😭🙏
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
🥲💙مرسی بابت نظرت خوشگلم
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
0کاش بیشتر می نوشتی... مارال تو میتونی ..