حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت شصت و هشتم :
خسرو خم شد و دستی مهربانگونه — اما محکم — روی شانهام گذاشت:
— بیا، مارال. میخوام با بقیه آشناشی بدم. ما اعضای خاصی رو جمع کردیم؛ هرکدوم وظیفهای دارند، هرکدوم حلقهای از اون زنجیرِ بزرگترن. تو باید بفهمی که با چه شبکهای طرفی. بعد از آشنایی، فرصت فکر کردن هم بهت میدم. اما یادت باشه: اینجا، هر کس جایگاه خودش رو داره و تو الان جایگاه جدیدی رو از من میگیری و ...
میان حرفش رف
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

عاطی
0بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم قلم معمایی خوبی داری لذت میبرم