پارت شصت و هشتم :

خسرو خم شد و دستی مهربان‌گونه — اما محکم — روی شانه‌ام گذاشت:
— بیا، مارال. می‌خوام با بقیه آشناشی بدم. ما اعضای خاصی رو جمع کردیم؛ هرکدوم وظیفه‌ای دارند، هرکدوم حلقه‌ای از اون زنجیرِ بزرگ‌ترن. تو باید بفهمی که با چه شبکه‌ای طرفی. بعد از آشنایی، فرصت فکر کردن هم بهت می‌دم. اما یادت باشه: اینجا، هر کس جایگاه خودش رو داره و تو الان جایگاه جدیدی رو از من می‌گیری و ...
میان حرفش رف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم قلم معمایی خوبی داری لذت میبرم

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم لذت می بری 💙🦋

    ۹ ماه پیش
  • م

    1

    انتخابی درکار نیست،همونطور که تا حالا آوردتت از این بعدم می بره 🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ولی واقعا چطور میشه از این شرایط فرار کرد؟

    ۹ ماه پیش
کپی شد!