حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت هفتاد و ششم :
دستهایم میلرزید.
قرصها روی تخت مثل دکمههای سفیدِ یک اتفاق ناخواسته پخش شده بود.
شیشههای کوچک، اسمهای عجیب، دوزهای مختلف…
همهشان مثل یک زبان غریبه بودند، زبانی که مجبور بودم در چند ثانیه یادش بگیرم.
پدرم با چشمهای نیمهباز منتظر بود.
منتظر من.
من… که خودم هم نمیدانستم چطور هنوز ایستادهام.
نفس عمیق کشیدم—هرچند ریهام هنوز با من قهر بود.
ق
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

عاطی
0روزهای غم انگیزی رو مارال داره ژب میکنه اما مارال باید بره به ته باغ حتما حقیقتی آنجا هست ...البته اگر خسرو پاکسازیش نکرده باشه