پارت هفتاد و ششم :

دست‌هایم می‌لرزید.
قرص‌ها روی تخت مثل دکمه‌های سفیدِ یک اتفاق ناخواسته پخش شده بود.
شیشه‌های کوچک، اسم‌های عجیب، دوزهای مختلف…
همه‌شان مثل یک زبان غریبه بودند، زبانی که مجبور بودم در چند ثانیه یادش بگیرم.
پدرم با چشم‌های نیمه‌باز منتظر بود.
منتظر من.
من… که خودم هم نمی‌دانستم چطور هنوز ایستاده‌ام.
نفس عمیق کشیدم—هرچند ریه‌ام هنوز با من قهر بود.
ق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    روزهای غم انگیزی رو مارال داره ژب میکنه اما مارال باید بره به ته باغ حتما حقیقتی آنجا هست ...البته اگر خسرو پاکسازیش نکرده باشه

    ۸ ماه پیش
کپی شد!