لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس های نارس : پارت های 81 تا 96
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 81
آستینهای هودیِ سرمهایاش تا روی ساعد بالا رفته بود و رگهای برجستهی دستش با هر تکان آرامِ شِیکر زیر پوست میلغزیدند. صدای برخورد یخها و مایعِ غلیظِ درون شیکر، در فضای خلوت کافه پخش میشد. دستبندِ مهرهایِ دور مچش بالا و پایین میپرید و نور زردِ آویزهای سقفی، روی مهرههای مشکی برق میانداخت. ن...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 82
مرد روی سِن، با صدایی خشدار و کشیده میخواند: - دیدی چه کردی، این چنین آسان مرا، دیوانه کردی... تو مرا با هرکسی، حتی خودم، بیگانهی بیگانه کردی... . کلمات، مثل خوره به جانِ او میافتادند. خیره به پایهی براقِ میکروفون، در دنیای کدرِ خودش غرق بود. آینده؟ چه آیندهای؟ وقتی ستونِ خانهشان فرو ریخته...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 83
مازیار چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ با پالتویِ طوسیِ تیره و دستهایی که داخلِ جیبش فرو برده بود. نورِ گرم مغازهها روی صورتش افتاده بود و نگاهش... نگاهش عجیب بود. نه عصبانی، نه حتی قضاوتگر. بیشتر شبیهِ کسی که انتظارِ دیدنِ چنین صحنهای را نداشته و حالا نمیداند دقیقاً باید چه حسی داشته باشد. چ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 84
بازارِ رشت مثل همیشه زنده بود؛ پر از صدا، رنگ و آدمهایی که بیوقفه از کنار هم رد میشدند. بوی زیتون، ماهیِ دودی، میوههای تازه در هوا پیچیده بود و صدای فروشندهها از هر طرف بلند میشد. مردی با صدای بلند قیمت پرتقالها را اعلام میکرد و کمی آنطرفتر، زنی مشغول چانه زدن با فروشندهی سبزی بود. حنا...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 85
سالن انتظار تقریباً ساکت بود. بوی چوبِ خیس و جنگل در فضا میپیچید و موسیقی بیکلام آرامی از بلندگوها پخش میشد. روی یکی از مبلهای سفید نشسته بود؛ پا روی پا انداخته و پوشهی زردرنگی را میان دستهایش جابهجا میکرد. نگاهش چند ثانیه روی ساعتِ دیوار ماند. عقربهها آرام جلو میرفتند، اما برای او انگا...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 86
گوشهی لب مسیح تکان خورد. این دقیقاً اخلاق پولاد بود. سالها رفاقت باعث شده بود بعضی سؤالها دیگر احتیاج به سلام و احوالپرسی نداشته باشند. بعضی آدمها اول احوالت را میپرسند. بعضیها اما قبل از آنکه چیزی بگویی، حالَت را میفهمند: - سلام آقا پولادِ مودب. پولاد صندلی کنار کانتر را عقب کشید و نشست: ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 87
تای ابروی مسیح بالا رفت. لبخند کوتاهی روی لبش نشست. از کنار پنجره کمی جابهجا شد و نیمهی راست بدنش را به دیوار تکیه داد. کف پایش از ایستادن طولانی روی سرامیک سرد اتاق کمی بیحس شده بود. پای راستش را روی پای چپ گذاشت و لیوان چای را روی طاقچهی کنار پنجره گذاشت. نور زرد چراغ خیابان از لابهلای پرد...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 88
وقتی در خانه را باز کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد سکوت بود. سکوتی که معمولی نبود و چیزی سنگین را روی شانههایش گذاشت. در را بست و سرک کشید، آشپزخانه خالی بود، زیر سماور روشن نبود! - مامان؟ شال و کیفش را روی مبل انداخت و دکمههای مانتواش را باز کرد. تلوزیون روشن بود اما صدایی نداشت. ابروها...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 89
وقتی به خانه رسیدند، ساعت از یازده گذشته بود. حیاط در تاریکیِ آرام خودش فرو رفته بود. چراغ زردِ ایوان روشن بود و نورش روی آبِ حوض میلرزید. هر بار که یکی از ماهیهای قرمز از زیر نور رد میشد، تصویر ماه روی آب تکهتکه میشد و دوباره شکل میگرفت. حنا در را پشت سر مادرش بست. زن هنوز گلدانِ سنبلِ سفی...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 90
- وای. اطراف را نگاه کرد. کوسنهای سبز و سفید روی مبلهای قهوهای نشسته بودند. فرشی پر از طرحهای سفید با پسزمینهای قهوهای کف چوبی را پوشانده بود. جلوی مبلها یک میز قهوهای تیره گذاشته شده و گلدانی سرامیکی پر بود از گلهای زیبای سبز. راهپلهای چوبی که زیرش کتابخانهای پر از کتاب بود و گلدان...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 91
آرام از آغوش او بیرون آمد. هنوز گرمای تنِ مرد تنش را لمس میکرد. مسیح لبخندش را گرمتر کرد. جعبه را سمتش گرفت و با ابرو اشاره کرد: - نمیخوای ببینی توش چیه؟! جعبه را با هردو دست گرفت. یک دستش را زیر جعبه گذاشت و همانطور ایستاده روبان را باز کرد و درِ جعبه را برداشت. چند لحظه فقط نگاه کرد. بعد چش...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 92
جعبه را با ملاحظه در آغوشش گذاشت: - سفت بگیرش، نیفتهها! با خنده سر تکان داد: - انگار بچمه! او هم خندید. ابرو بالا انداخت: - یجورایی هست دیگه! نگاهش کرد همان نگاه نرم و پر ذوقی که هربار دلِ مرد را از نو میبرد: - مرسی بابت امروز مسیح. خیلی خوشگذشت... . مسیح آهسته دستش را بالا آورد و یقهی پافر ح...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 93
هوای بهار، بوی خاص خودش را داشت. انگار زمین بعد از یک زمستان طولانی، نفس تازه کرده بود و شکوفا شده بود. از در شیشهای هتل بیرون آمد. نسیم ملایمی از میان درختهای بلند محوطه گذشت و چند تار از موهای کوتاهش را که از کنار پنسهای نگین بیرون زده بودند را روی پیشانی و گونههایش نشاند. دستهایش را آرام...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 94
نور آفتاب، از سوراخهای سقف آجری، رشتهرشته پایین میریخت و روی سنگفرشهای صیقلی، لکههای طلایی میساخت. پیرمردی روی چهارپایه نشسته بود و نی میزد و چند توریست، آنطرفتر، از سقف بلند بازار عکس میگرفتند. حنا بیاختیار لبخند زد. بازارهای قدیمی همیشه همین بودند؛ شلوغ، پر سر و صدا... اما عجیب آرام....
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 95
صدای شکستن چیزی، خشک و محکم، از آن طرف خط پیچید. بعد صدای کشیده شدن جسمی روی زمین... و بلافاصله، یک بوق ممتد... . همانجا میخکوب شد. قاشقی که هنوز در دستش بود، از بین انگشتهایش لیز خورد و روی کابینت افتاد. قلبش یک ضرب، محکم توی سینه کوبید. این صدای افتادن یک لیوان نبود. این صدا... طبیعی نبود. تم...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 96
اولین چیزی که او را به هوش آورد، خشکی گلو بود. انگار تمام شب را وسط بیابان خوابیده و حالا زبانش به سقف دهان چسبیده بود. بعد سرگیجه به سراغش آمد. از پشت چشمهایش شروع و تا شقیقههایش کشیده شد. چند ثانیه نفسش را حبس کرد و بعد آهسته بیرون داد. حتی باز کردن چشمهایش هم برایش زیادی بود. پشت پلکهای ب...
بروزرسانی در : دیروز
