لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس های نارس : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 81
آستینهای هودیِ سرمهایاش تا روی ساعد بالا رفته بود و رگهای برجستهی دستش با هر تکان آرامِ شِیکر زیر پوست میلغزیدند. صدای برخورد یخها و مایعِ غلیظِ درون شیکر، در فضای خلوت کافه پخش میشد. دستبندِ مهرهایِ دور مچش بالا و پایین میپرید و نور زردِ آویزهای سقفی، روی مهرههای مشکی برق میانداخت. ن...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 82
مرد روی سِن، با صدایی خشدار و کشیده میخواند: - دیدی چه کردی، این چنین آسان مرا، دیوانه کردی... تو مرا با هرکسی، حتی خودم، بیگانهی بیگانه کردی... . کلمات، مثل خوره به جانِ او میافتادند. خیره به پایهی براقِ میکروفون، در دنیای کدرِ خودش غرق بود. آینده؟ چه آیندهای؟ وقتی ستونِ خانهشان فرو ریخته...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 83
مازیار چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ با پالتویِ طوسیِ تیره و دستهایی که داخلِ جیبش فرو برده بود. نورِ گرم مغازهها روی صورتش افتاده بود و نگاهش... نگاهش عجیب بود. نه عصبانی، نه حتی قضاوتگر. بیشتر شبیهِ کسی که انتظارِ دیدنِ چنین صحنهای را نداشته و حالا نمیداند دقیقاً باید چه حسی داشته باشد. چ...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 84
بازارِ رشت مثل همیشه زنده بود؛ پر از صدا، رنگ و آدمهایی که بیوقفه از کنار هم رد میشدند. بوی زیتون، ماهیِ دودی، میوههای تازه در هوا پیچیده بود و صدای فروشندهها از هر طرف بلند میشد. مردی با صدای بلند قیمت پرتقالها را اعلام میکرد و کمی آنطرفتر، زنی مشغول چانه زدن با فروشندهی سبزی بود. حنا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 85
سالن انتظار تقریباً ساکت بود. بوی چوبِ خیس و جنگل در فضا میپیچید و موسیقی بیکلام آرامی از بلندگوها پخش میشد. روی یکی از مبلهای سفید نشسته بود؛ پا روی پا انداخته و پوشهی زردرنگی را میان دستهایش جابهجا میکرد. نگاهش چند ثانیه روی ساعتِ دیوار ماند. عقربهها آرام جلو میرفتند، اما برای او انگا...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 86
گوشهی لب مسیح تکان خورد. این دقیقاً اخلاق پولاد بود. سالها رفاقت باعث شده بود بعضی سؤالها دیگر احتیاج به سلام و احوالپرسی نداشته باشند. بعضی آدمها اول احوالت را میپرسند. بعضیها اما قبل از آنکه چیزی بگویی، حالَت را میفهمند: - سلام آقا پولادِ مودب. پولاد صندلی کنار کانتر را عقب کشید و نشست: ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 87
تای ابروی مسیح بالا رفت. لبخند کوتاهی روی لبش نشست. از کنار پنجره کمی جابهجا شد و نیمهی راست بدنش را به دیوار تکیه داد. کف پایش از ایستادن طولانی روی سرامیک سرد اتاق کمی بیحس شده بود. پای راستش را روی پای چپ گذاشت و لیوان چای را روی طاقچهی کنار پنجره گذاشت. نور زرد چراغ خیابان از لابهلای پرد...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 88
وقتی در خانه را باز کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد سکوت بود. سکوتی که معمولی نبود و چیزی سنگین را روی شانههایش گذاشت. در را بست و سرک کشید، آشپزخانه خالی بود، زیر سماور روشن نبود! - مامان؟ شال و کیفش را روی مبل انداخت و دکمههای مانتواش را باز کرد. تلوزیون روشن بود اما صدایی نداشت. ابروها...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 89
وقتی به خانه رسیدند، ساعت از یازده گذشته بود. حیاط در تاریکیِ آرام خودش فرو رفته بود. چراغ زردِ ایوان روشن بود و نورش روی آبِ حوض میلرزید. هر بار که یکی از ماهیهای قرمز از زیر نور رد میشد، تصویر ماه روی آب تکهتکه میشد و دوباره شکل میگرفت. حنا در را پشت سر مادرش بست. زن هنوز گلدانِ سنبلِ سفی...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 90
- وای. اطراف را نگاه کرد. کوسنهای سبز و سفید روی مبلهای قهوهای نشسته بودند. فرشی پر از طرحهای سفید با پسزمینهای قهوهای کف چوبی را پوشانده بود. جلوی مبلها یک میز قهوهای تیره گذاشته شده و گلدانی سرامیکی پر بود از گلهای زیبای سبز. راهپلهای چوبی که زیرش کتابخانهای پر از کتاب بود و گلدان...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 91
آرام از آغوش او بیرون آمد. هنوز گرمای تنِ مرد تنش را لمس میکرد. مسیح لبخندش را گرمتر کرد. جعبه را سمتش گرفت و با ابرو اشاره کرد: - نمیخوای ببینی توش چیه؟! جعبه را با هردو دست گرفت. یک دستش را زیر جعبه گذاشت و همانطور ایستاده روبان را باز کرد و درِ جعبه را برداشت. چند لحظه فقط نگاه کرد. بعد چش...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 92
جعبه را با ملاحظه در آغوشش گذاشت: - سفت بگیرش، نیفتهها! با خنده سر تکان داد: - انگار بچمه! او هم خندید. ابرو بالا انداخت: - یجورایی هست دیگه! نگاهش کرد همان نگاه نرم و پر ذوقی که هربار دلِ مرد را از نو میبرد: - مرسی بابت امروز مسیح. خیلی خوشگذشت... . مسیح آهسته دستش را بالا آورد و یقهی پافر ح...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 93
هوای بهار، بوی خاص خودش را داشت. انگار زمین بعد از یک زمستان طولانی، نفس تازه کرده بود و شکوفا شده بود. از در شیشهای هتل بیرون آمد. نسیم ملایمی از میان درختهای بلند محوطه گذشت و چند تار از موهای کوتاهش را که از کنار پنسهای نگین بیرون زده بودند را روی پیشانی و گونههایش نشاند. دستهایش را آرام...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 94
نور آفتاب، از سوراخهای سقف آجری، رشتهرشته پایین میریخت و روی سنگفرشهای صیقلی، لکههای طلایی میساخت. پیرمردی روی چهارپایه نشسته بود و نی میزد و چند توریست، آنطرفتر، از سقف بلند بازار عکس میگرفتند. حنا بیاختیار لبخند زد. بازارهای قدیمی همیشه همین بودند؛ شلوغ، پر سر و صدا... اما عجیب آرام....
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 95
صدای شکستن چیزی، خشک و محکم، از آن طرف خط پیچید. بعد صدای کشیده شدن جسمی روی زمین... و بلافاصله، یک بوق ممتد... . همانجا میخکوب شد. قاشقی که هنوز در دستش بود، از بین انگشتهایش لیز خورد و روی کابینت افتاد. قلبش یک ضرب، محکم توی سینه کوبید. این صدای افتادن یک لیوان نبود. این صدا... طبیعی نبود. تم...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 96
اولین چیزی که او را به هوش آورد، خشکی گلو بود. انگار تمام شب را وسط بیابان خوابیده و حالا زبانش به سقف دهان چسبیده بود. بعد سرگیجه به سراغش آمد. از پشت چشمهایش شروع و تا شقیقههایش کشیده شد. چند ثانیه نفسش را حبس کرد و بعد آهسته بیرون داد. حتی باز کردن چشمهایش هم برایش زیادی بود. پشت پلکهای ب...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 97
تختجمشید از آن فاصلهای که حنا برای اولینبار دیدش، بیشتر شبیه تصویری بود که از دلِ یک خواب قدیمی بیرون کشیده باشند؛ ستونهای بلند و سنگی، با آن شکوه عجیبی که بعد از قرنها هنوز سر جایشان ایستاده بودند و آسمان را به چالش میکشیدند. هرچه جلوتر رفت، قدمهایش آرامتر شد. سرش را بالا گرفت و چشمهایش...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 98
مسیح آخرین دکمهی پیراهنش را بست. خم شد تا بند کفشش را گره بزند، اما همان چند سانتیمتر خم شدن کافی بود تا سرش تیر بکشد. بیحرکت ماند. چشمهایش را بست و چند نفس آرام کشید. هنوز بدنش با او راه نیامده بود. صدای باز شدن در باعث شد سرش را بلند کند. پدرش داخل آمد؛ پروندهی ترخیص زیر بغلش بود و لبخندی ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 99
درِ حیاط که پشت سرش بسته شد، حنا چند لحظه همانجا ایستاد. نمنم باران میبارید؛ قطرههای ریز و خنکی که روی سنگفرشهای خیس مینشستند و هوا را پر از عطر باران می کردند. سرش را بالا گرفت. چند قطره روی صورتش نشست و بیاختیار لبخند زد. چقدر این هوا را دوست داشت. شال آبیاش را از دور گردنش باز کرد و رو...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 100
- نه نه، لطفا این یکیو اونجا نذارید! دختر با عجله خودش را از میان دو جعبهی چوبی رد کرد و دستش را بالا گرفت. کارگری که روی نردبان داشت یک استند فلزی را روی دیوار نصب میکرد، ایستاد و نگاهش کرد: - خودتون گفتین تابلوها روی همین خطی که کشیدین نصب بشن خانم. سر تکان داد: - جز این یکی. اینجا وقتی نور ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
