دوست داشتی؟
رمان عاشقانه گیلاس های نارس اثر نسترن جوانمرد

رمان گیلاس های نارس

  • زبان فارسی
  • 96.8K 👁
  • 819 ❤️
  • 4.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان گیلاس های نارس

گیلاس‌های نارس قصه‌ی برخورد دو جهان متفاوت است؛ دختری آرام و هنرمند از جنوب و پسری ویولنیست از شمال. یک دیدار ساده، زندگی‌شان را زیر و رو می‌کند و آن‌ها را وارد دنیایی پر از موسیقی، رازهای پنهان و احساساتی می‌کند که هیچ‌گاه قابل پیش‌بینی نیست. هر نگاه و هر سکوت، به شکلی غیرمنتظره مسیر عشق و سرنوشت آن‌ها را تغییر می‌دهد و نشان می‌دهد که گاهی کوچک‌ترین تصمیم‌ها، بزرگ‌ترین طوفان‌ها را به پا می‌کنند... .

پارت اول

مقدمه:
گاهی عشق، یک تصادف است...
تصادفی مثل برخورد نگاه‌ها پشت لنز یک دوربین، مثل افتادن ناگهانی یک گیلاس نارس از روی شاخه، یا مثل شنیدن نوای ویولنی که تو را در باغی تنها صدا می‌زند.
حنا فکر می‌کرد فقط دارد از درختان گیلاس عکس می‌گیرد، اما سرنوشت چیزی دیگر در چنته داشت... پسرِ ویولنیستی که زیر سایه‌ی همان درخت‌ها نشسته بود و نتی می‌نواخت که انگار از جنسِ باران‌های رشت بود... شیرین و غمگین.
مسیح هم فکر نمی‌کرد آن روز، عکس‌های دزدانه‌ی یک غریبه، روزی ارزشمندتر از تمام نگاه‌های تحسین‌برانگیز تماشاچیانش شوند. اما قلبش، آن قلبِ آسیب‌دیده، بهتر از خودش می‌دانست که عشق چیست:
عشق یعنی لحظه‌ای که می‌دانی باید بروی، اما می‌مانی... فقط برای چند ثانیه‌ی بیشتر شنیدن صدای نفس‌هایش.و این داستان، حکایت همان چند ثانیه‌ی بی‌قرار است...
ثانیه‌هایی که تبدیل به روزها شدند، روزهایی که تبدیل به خاطراتی شدند که حالا، مثل همان گیلاس‌های نارس، همیشه روی شاخه‌ی دلشان ماندند: شیرین، اما هرگز رسیده نشدند.
------------
[ تقدیم به تو، که دوری‌ات تنها بر صفحه‌ی نقشه معنا دارد، نه در وسعت دل. رفیقی که نبودنش، هرگز به معنای بی‌حضوری نبود. ]
باد می‌وزید، نه شدید، اما آن‌قدری که روسری‌ها را بی اندازد و شانه‌ها را بلرزاند. آسمان نه بارانی بود، نه آفتابی. فقط خاکستری. خاکستریِ خفه‌کننده‌ای که انگار تصمیم گرفته بود روی هر دلِ سوخته‌ای بیشتر فشار بیاورد.
کسی گریه نمی‌کرد، نه بلند. فقط صدای نفس‌ها بود؛ کوتاه و در گلو گیر کرده، شبیه آن وقتی که بغض نمی‌گذارد دهان باز شود. او ایستاده بود، بی‌حرکت. نه اشک می‌ریخت، نه می‌لرزید. فقط نگاه می‌کرد. به تابوتی که آهسته پایین می‌رفت، به دستی که روی خاک ضرب گرفت، به چشمانی که دنبال آخرین ردِ نور از میان الوارها می‌گشتند.
گل‌ها پژمرده نبودند، اما رنگ نداشتند. سرخ‌ها سرد شده بودند، سفیدها خاک گرفته و زردها انگار از روز اول پیر شده بودند. صدای دلخراش بیلی که به سنگ خورد، یک لحظه همه‌چیز را در او شکست. اما نه، هنوز نمی‌خواست فروبریزد. هنوز وقتش نرسیده بود. شاید باید صبر می‌کرد تا همه بروند، تا شب بیاید، تا خودش بماند و همان تکه خاک تازه، تا بپرسد چرا؟ چرا بدون خداحافظی؟ چرا این‌طور بی‌هوا؟ چرا درست وقتی که هنوز چیزی مانده بود برای گفتن، برای فهمیدن، برای بخشیدن؟
نه. گریه نکرد. نه آن لحظه. فقط دستش را گذاشت روی سینه‌اش. انگار می‌خواست چیزی را نگه دارد که داشت درونش فرومی‌ریخت. مثل نخی که از وسط پاره شده باشد و تمام مهره‌ها را با خودش بریزد کف زمین.
صدای زمزمه‌ها دور شد. جمعیت آرام‌آرام به عقب برگشت. اما او ماند. میان خاک و خاطره. همه رفته بودند، جز او و عشقی که زیر خاک ناپدید شده بود... .
***
هوا از پنجره‌های نیمه‌باز کلاس، با بوی خفیف دریا و گرد نمک، خزیده بود لابه‌لای موهای بچه‌ها. آنجا، در دل یک ساختمان ساده‌ی سفیدرنگ با سقف کوتاه و بادگیر ترک‌خورده، زندگی موج می‌زد؛ نه بلند و تماشایی، که آرام و بی‌ادعا، درست مثل زنی که ایستاده بود میان کلاس، با لباسی ساده و شال افتاده‌ای روی شانه، و لبخندی محجوب که مثل نوری کمرنگ، صورتش را روشن می‌کرد.
او ایستاده بود میان آن‌همه رنگ و کاغذ، کنار میزهای چوبی قدیمی که خط‌خطی‌های گذشته را بر تن داشتند. انگار سال‌ها پیش هم دستی به رنگ آبی، گوشه‌ی همان میز را خط کشیده بود.
پسرک لاغری با موهای ژولیده، رنگ انگشتی را با دقت روی کاغذ پخش می‌کرد. زمزمه کرد:
- خانم حنا... اگه بخوایم آسمونو نارنجی بکشیم، دروغ میشه؟
حنا لبخند زد. کنار میز او نشست. صدای صندلی، خش‌خش کوتاهی داد.
- نه، دروغ نیست. آسمون برای هر کسی یه رنگ داره. بعضیا وقتی غمگین و دلتنگن، آسمونشون نارنجیه.
دخترکی از آن‌سو فریاد زد:
- خانوم! من خورشیدو گنده کشیدم، اندازه‌ی کله آقاجونم!
و همه زدند زیر خنده.
حنا سر برگرداند. لبخندش، بی‌صدا، در نگاهش پخش شد.
- آقاجون خوش‌قد و بالاست لابد!
صدای خنده‌ها پیچید. انگار موجی کوتاه از شادی، از دل بندر تا کلاس بالا آمده باشد. دخترک از پشت عینک بزرگش گفت:
- آقاجونم همیشه می‌گه خورشید پشت ابرا هم هست. ابرا هم مثل کله اون بزرگن؛ منم گفتم پس باید اندازه‌ی ابرا باشه.
حنا خم شد، انگشت اشاره‌اش را آرام روی لبه‌ی کاغذ کشید.
- خیلی هم درسته. آدم باید باوراشو گنده گنده بکشه. نترسه از اینکه بزرگ‌تر از کاغذ بشن، انقدر گنده که هرجا میره توی چشم باشن.
بچه‌ها با ولع به رنگ‌ها برگشتند. گاهی چیزی می‌گفتند با لهجه‌ی شیرین و کش‌دار بندری که لبخند می‌نشاند روی لب حنا؛ گاه رنگی روی زمین می‌ریخت، یا کاغذی پر می‌شد از خورشیدهایی که از صورت خودشان هم شادتر بودند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان گیلاس های نارس

نسترن جوانمرد : ۳ هفته پیش

بچه‌ها چن‌.ل تل‌گر.ام یادتون نره! 👀🤍**حتماً توی چن‌.ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمان‌ها و شخصیت‌ها بگیم، پشت‌صحنه‌ی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمی‌شه. :))**لین‌کشو از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼

نظرات رمان گیلاس های نارس

  • ترنم

    در پارت 1001

    این پارت برای من خیلی خاص بود، چون فقط قشنگ نبود، بلکه یه حس عمیق از آرامش و امنیت منتقل می کرد. قلمت اونقدر نرم و دلنشین بود که آخرش حس کردم خود منم یه تیکه از اون آرامش رو گرفتم.

    ۶ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹🥹🥹🥹🤍 وای خدایا من دیگه‌ تموم شدم دختر... خیلی مهربوتی خیلی دوستت دارم عزیزم 🫂🫂

    ۴ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 1000

    تو تصمیم گرفتی امشب منو اکلیلی کنی😭منم خیلی خیلی دوست دارم منبع انرژیی💋💋😭

    ۳ ساعت پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مسمسمسمسسممسسم عشقمییی 😍😍🤍

    ۳ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 1001

    این پارت به اندازه چایی کنار باقلوا،بوی خاک پس از بارون،خواب زیر کولر با پتو،پاستا با نوشابه،پیچوندن کلاسای ریاضی،آش رشته داغ توی زمستون،تمام رزهای مشکی،فندق لابه لای پلاستیک تخمه ها..دریا موقع غروب،بوی کتابای نو،ته دیگ ماکارونی و به اندازه گوش کردن به صدای طبیعت زیبا بود💙✨

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 1000

    اگه بخوام ادامه بدم خیلی طول میکشه،اما این پارت به اندازه تموم زیبایی های جهان زیبا بود😍

    ۶ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    ۴ ساعت پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥲🥲🥲🥲 با کامنتایی که میذاری تمام خستگیمو میشوری می‌بری... عزیزِدل 🤍🫂

    ۴ ساعت پیش
  • ترنم

    در پارت 1000

    فداتت عزیزمم..خوشحالم که میتونم کمی باعث شم انرژی بگیری باعث افتخاره اصلا😭😭😍

    ۳ ساعت پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نفرمایید نفرمایید

    ۳ ساعت پیش
  • آوا

    در پارت 1000

    :)) چقدر اکلیلی میکنن منو✨✨

    دیروز
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مسمسمسمسمس

    ۳ ساعت پیش
  • آوا

    در پارت 1000

    دچار شرم نیابتی شدم با این پارتت😭😭

    دیروز
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 وای

    ۳ ساعت پیش
  • آوا

    در پارت 1000

    پارت صدد چقدر به دل مشستت😭😭

    دیروز
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😭😭😭 ایجونم

    ۳ ساعت پیش
  • آوا

    در پارت 1000

    واسه این دوتا کفتر عاشق میمیرم😫😫

    دیروز
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم واسه تو 🥲🤍

    ۳ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 660

    پونه خیلی عوضی و خودخواهی ..بی وجدان چیکار میکنی با زندگی بقیه 😬😬

    ۳ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    💔💔 هنوز کارِ اصلیش مونده...

    ۳ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 560

    حنا تو مازیار پسر به این جیگری رو نمیبینی داره برات بال بال میزنه ..فک کنم حریر و پولاد به هم بیان اینم نظر بنده ،ممنون نسترن جون عزیز خدا قوت 🙏⚘️

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    حق مطلبو ادا کردی، واقعا مازیار جیگره خدا قسمت کنه 😂 فداتون 🤍

    ۳ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 490

    فک کنم پونه آنقدر رو مخ ترنگ راه رفت تا این بلا سرش اومد دختره خودش و کشت پونه تو وجدان نداری ..حالا مسیح با یه زن شوهر دار میخواست ارتباط داشته باشه وایی

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نه ارتباط که نه... ولی خب پونه واقعا اینجا ظلم کرد... 😭😭

    ۳ ساعت پیش
  • Hani

    در پارت 1001

    حیف شد که این حسای قشنگ و این عشقا فقط برای قصه هاست

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    :)) قلبم شکسو

    ۳ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 320

    رمان قشنگیه ..حسی خوبی بهم داد تا این جای داستان هم حرص خوردم و هم لذت بردم🤗 دست مریزاد به قلم زیبایت نسترن جون عزیز 🌷

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    سلااام مامانِ عسل، چقدر خوشحالم که گیلاس رو هم شروع کردی... امیدوارم دوستش داشته باشی 🥹🤍

    ۳ ساعت پیش
  • Aysan

    در پارت 1000

    این پارت واقعا اینجوری بود که یه حس خیلی قشنگ و ملایمی رو به آدم منتقل میکرد🥲

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥲🥲 میو

    ۳ ساعت پیش
  • Aysan

    در پارت 1000

    نسترن ، یه مسیح با لول تقلیل یافته نداری توی دست و بالت به ما بدی؟😔😂

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣😭 آیسان اگر پیدا کردم میای با هم ازش لذت ببریم؟

    ۳ ساعت پیش
  • Aysan

    در پارت 1000

    وای واقعا مثل همیشه فقط حس خوب بود این پارت ، یعنی واقعا زیبایی خاالص🥲🎀

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😭😭 دورت بگردممم خوشحالم دوست داشتییی

    ۳ ساعت پیش
  • رزا

    در پارت 1001

    ما هم نیاز به یک عدد مسیح داریم اضافه نداری بدی من نسترن جون 😝😂

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂 والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خودمم دنبالشم ولی خب

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟