دوست داشتی؟
رمان عاشقانه گیلاس های نارس اثر نسترن جوانمرد

رمان گیلاس های نارس

  • زبان فارسی
  • 103.1K 👁
  • 840 ❤️
  • 4.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان گیلاس‌های نارس اثر نسترن جوانمرد، داستان حنا و مسیح است که بعد از بازگشت حنا به رشت، با وجود زخم‌های گذشته به یکدیگر دل می‌بازند. اما درست زمانی که زندگی مشترکشان رنگ آرامش می‌گیرد، حضور فردی ناشناس و رازهایی از گذشته، عشق آن‌ها را با خطر روبه‌رو می‌کند.

یک تماس، حنا را مجبور می‌کند جنوب را رها کند و به رشت برگردد؛ بی‌خبر از اینکه این بازگشت، او را به مردی می‌رساند که هنوز از خیانت و مرگ عشق اولش آرام نگرفته. مسیح دیگر به عشق باور ندارد؛ تا وقتی حنا وارد زندگی‌اش می‌شود و آرام‌آرام چیزی را در او بیدار می‌کند که خیال می‌کرد دروغ بوده. آن‌ها به هم دل می‌بازند، دوباره خندیدن را یاد می‌گیرند و میان زخم‌هایشان، پناهی برای یکدیگر پیدا می‌کنند؛ غافل از اینکه خوشبختی‌شان برای همه قابل‌تحمل نیست. اگر یک جفت چشم، تمام لحظه‌های عاشقانه‌شان را زیر نظر گرفته باشد چه؟ اگر دستی آشنا، پشتِ آرام‌ترین روزهایشان پنهان شده باشد؟ اگر حقیقتی از گذشته برگردد که بتواند تمام چیزی را که میانشان ساخته شده، ویران کند؟ و اگر خوشبختی‌شان درست همان چیزی باشد که دیگری برای نابود کردنش انتظار کشیده... این عشق تا کجا می‌تواند دوام بیاورد؟

پارت اول

مقدمه:
گاهی عشق، یک تصادف است...
تصادفی مثل برخورد نگاه‌ها پشت لنز یک دوربین، مثل افتادن ناگهانی یک گیلاس نارس از روی شاخه، یا مثل شنیدن نوای ویولنی که تو را در باغی تنها صدا می‌زند.
حنا فکر می‌کرد فقط دارد از درختان گیلاس عکس می‌گیرد، اما سرنوشت چیزی دیگر در چنته داشت... پسرِ ویولنیستی که زیر سایه‌ی همان درخت‌ها نشسته بود و نتی می‌نواخت که انگار از جنسِ باران‌های رشت بود... شیرین و غمگین.
مسیح هم فکر نمی‌کرد آن روز، عکس‌های دزدانه‌ی یک غریبه، روزی ارزشمندتر از تمام نگاه‌های تحسین‌برانگیز تماشاچیانش شوند. اما قلبش، آن قلبِ آسیب‌دیده، بهتر از خودش می‌دانست که عشق چیست:
عشق یعنی لحظه‌ای که می‌دانی باید بروی، اما می‌مانی... فقط برای چند ثانیه‌ی بیشتر شنیدن صدای نفس‌هایش.و این داستان، حکایت همان چند ثانیه‌ی بی‌قرار است...
ثانیه‌هایی که تبدیل به روزها شدند، روزهایی که تبدیل به خاطراتی شدند که حالا، مثل همان گیلاس‌های نارس، همیشه روی شاخه‌ی دلشان ماندند: شیرین، اما هرگز رسیده نشدند.
------------
[ تقدیم به تو، که دوری‌ات تنها بر صفحه‌ی نقشه معنا دارد، نه در وسعت دل. رفیقی که نبودنش، هرگز به معنای بی‌حضوری نبود. ]
باد می‌وزید، نه شدید، اما آن‌قدری که روسری‌ها را بی اندازد و شانه‌ها را بلرزاند. آسمان نه بارانی بود، نه آفتابی. فقط خاکستری. خاکستریِ خفه‌کننده‌ای که انگار تصمیم گرفته بود روی هر دلِ سوخته‌ای بیشتر فشار بیاورد.
کسی گریه نمی‌کرد، نه بلند. فقط صدای نفس‌ها بود؛ کوتاه و در گلو گیر کرده، شبیه آن وقتی که بغض نمی‌گذارد دهان باز شود. او ایستاده بود، بی‌حرکت. نه اشک می‌ریخت، نه می‌لرزید. فقط نگاه می‌کرد. به تابوتی که آهسته پایین می‌رفت، به دستی که روی خاک ضرب گرفت، به چشمانی که دنبال آخرین ردِ نور از میان الوارها می‌گشتند.
گل‌ها پژمرده نبودند، اما رنگ نداشتند. سرخ‌ها سرد شده بودند، سفیدها خاک گرفته و زردها انگار از روز اول پیر شده بودند. صدای دلخراش بیلی که به سنگ خورد، یک لحظه همه‌چیز را در او شکست. اما نه، هنوز نمی‌خواست فروبریزد. هنوز وقتش نرسیده بود. شاید باید صبر می‌کرد تا همه بروند، تا شب بیاید، تا خودش بماند و همان تکه خاک تازه، تا بپرسد چرا؟ چرا بدون خداحافظی؟ چرا این‌طور بی‌هوا؟ چرا درست وقتی که هنوز چیزی مانده بود برای گفتن، برای فهمیدن، برای بخشیدن؟
نه. گریه نکرد. نه آن لحظه. فقط دستش را گذاشت روی سینه‌اش. انگار می‌خواست چیزی را نگه دارد که داشت درونش فرومی‌ریخت. مثل نخی که از وسط پاره شده باشد و تمام مهره‌ها را با خودش بریزد کف زمین.
صدای زمزمه‌ها دور شد. جمعیت آرام‌آرام به عقب برگشت. اما او ماند. میان خاک و خاطره. همه رفته بودند، جز او و عشقی که زیر خاک ناپدید شده بود... .
***
هوا از پنجره‌های نیمه‌باز کلاس، با بوی خفیف دریا و گرد نمک، خزیده بود لابه‌لای موهای بچه‌ها. آنجا، در دل یک ساختمان ساده‌ی سفیدرنگ با سقف کوتاه و بادگیر ترک‌خورده، زندگی موج می‌زد؛ نه بلند و تماشایی، که آرام و بی‌ادعا، درست مثل زنی که ایستاده بود میان کلاس، با لباسی ساده و شال افتاده‌ای روی شانه، و لبخندی محجوب که مثل نوری کمرنگ، صورتش را روشن می‌کرد.
او ایستاده بود میان آن‌همه رنگ و کاغذ، کنار میزهای چوبی قدیمی که خط‌خطی‌های گذشته را بر تن داشتند. انگار سال‌ها پیش هم دستی به رنگ آبی، گوشه‌ی همان میز را خط کشیده بود.
پسرک لاغری با موهای ژولیده، رنگ انگشتی را با دقت روی کاغذ پخش می‌کرد. زمزمه کرد:
- خانم حنا... اگه بخوایم آسمونو نارنجی بکشیم، دروغ میشه؟
حنا لبخند زد. کنار میز او نشست. صدای صندلی، خش‌خش کوتاهی داد.
- نه، دروغ نیست. آسمون برای هر کسی یه رنگ داره. بعضیا وقتی غمگین و دلتنگن، آسمونشون نارنجیه.
دخترکی از آن‌سو فریاد زد:
- خانوم! من خورشیدو گنده کشیدم، اندازه‌ی کله آقاجونم!
و همه زدند زیر خنده.
حنا سر برگرداند. لبخندش، بی‌صدا، در نگاهش پخش شد.
- آقاجون خوش‌قد و بالاست لابد!
صدای خنده‌ها پیچید. انگار موجی کوتاه از شادی، از دل بندر تا کلاس بالا آمده باشد. دخترک از پشت عینک بزرگش گفت:
- آقاجونم همیشه می‌گه خورشید پشت ابرا هم هست. ابرا هم مثل کله اون بزرگن؛ منم گفتم پس باید اندازه‌ی ابرا باشه.
حنا خم شد، انگشت اشاره‌اش را آرام روی لبه‌ی کاغذ کشید.
- خیلی هم درسته. آدم باید باوراشو گنده گنده بکشه. نترسه از اینکه بزرگ‌تر از کاغذ بشن، انقدر گنده که هرجا میره توی چشم باشن.
بچه‌ها با ولع به رنگ‌ها برگشتند. گاهی چیزی می‌گفتند با لهجه‌ی شیرین و کش‌دار بندری که لبخند می‌نشاند روی لب حنا؛ گاه رنگی روی زمین می‌ریخت، یا کاغذی پر می‌شد از خورشیدهایی که از صورت خودشان هم شادتر بودند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان گیلاس های نارس

نسترن جوانمرد : ۳ ماه پیش

بچه‌ها چن‌.ل تل‌گر.ام یادتون نره! 👀🤍**حتماً توی چن‌.ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمان‌ها و شخصیت‌ها بگیم، پشت‌صحنه‌ی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمی‌شه. :))**لین‌کشو از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 846 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان گیلاس های نارس

  • زهرا

    در پارت 1090

    نسترن جونم من هنوز تسشنمه سیراب نشدم چرا ما رو میبری لب چشمه تشنه برمون میگردونی تو رو خدا یه پارت دیگه بده من سیراب شم😔😘❤️🌱🌱👌🙏💯🌹

    دیروز
  • Z.k

    در پارت 1090

    من عاشق موسیقی هستم ودوست دارم ساز بزنم وحتما یه روزی میرم سراغش😊 ممنون از شما عالی بود .

    ۲ روز پیش
  • فخری

    در پارت 1090

    درود به نسترن بانوی عزیز ممنون از رمان بی نظیرت عالی بود خدا قوت گلم💙💙

    ۲ روز پیش
  • رزا

    در پارت 1094

    نسترن جون حیف این قلم زیبا نیست اینقدر دیر به دیر پارت می دی 🤦 ♀️

    ۲ روز پیش
  • شیدا

    1

    واای چقد بی نظمی دارین تو پارت گذاری لطفا ارزش بزارین واسه خوانندگان ک تا این قسمت پارت وقت گذاشتن و خووندن

    ۲ روز پیش
  • Hani

    در پارت 1081

    خسته نباشید عزیزم یه ذره فاصله ی بین پارت هارو کوتاه کنی عالی میشه

    ۳ روز پیش
  • aram

    در پارت 1080

    عسیسم این دوتاچ ب هم میان امیدوارم تااخرش کنارهم بمونن

    ۴ روز پیش
  • راز

    در پارت 1080

    عالی بود عالیه عالی

    ۵ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 1080

    عالی عزیزم خیلی دلچسب بود عزیزم شک نکن🥰🥰

    ۵ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 1080

    اینجا که حنا گفت یه تکه از زندگی شون میزارن تو دستت خیلی تعبیر قشنگی بود🤩

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 1082

    پارت که عالی بود ولی خیلی دیر به دیر پارت میزاریم کاش میشد زود به زود پارت بزارین ما بیشتر از قلمتون لذت ببریم👌🙏💯💋🤗

    ۷ روز پیش
  • فخری

    در پارت 1083

    درود به نسترن بانوی عزیز سپاس فراوان به این قلم بی نظیر عالی بود دست گلت درد نکنه اگه ممکنه زود به زود پارت بزار عزیزم🙏💞💞

    ۷ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 1082

    مثل همیشه عالی بود نسترن جان خسته نباشید کاش زود به زود پارت بزارین و طولانی تر باشه ..دیر پارت میزارین مطلب از دستمون در میره ،بلید به پارت قبلی رجوع کنیم 🤗

    ۷ روز پیش
  • راحیل

    در پارت 1083

    حیف این رمان که ایقدر دیر به دیر میاد

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ببخشید:)))))

    ۷ روز پیش
  • aram

    در پارت 1072

    عالی بیست زودزودپارتوبذار👍🏻🌹

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️