خلاصه رمان گیلاس های نارس
گیلاسهای نارس قصهی برخورد دو جهان متفاوت است؛ دختری آرام و هنرمند از جنوب و پسری ویولنیست از شمال. یک دیدار ساده، زندگیشان را زیر و رو میکند و آنها را وارد دنیایی پر از موسیقی، رازهای پنهان و احساساتی میکند که هیچگاه قابل پیشبینی نیست. هر نگاه و هر سکوت، به شکلی غیرمنتظره مسیر عشق و سرنوشت آنها را تغییر میدهد و نشان میدهد که گاهی کوچکترین تصمیمها، بزرگترین طوفانها را به پا میکنند... .
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 100
- نه نه، لطفا این یکیو اونجا نذارید! دختر با عجله خودش را از میان دو جعبهی چوبی رد کرد و دستش را بالا گرفت. کارگری که روی نردبان داشت یک استند فلزی را روی دیوار نصب میکرد، ایستاد و نگاهش کرد: - خودتون گفتین تابلوها روی همین خطی که کشیدین نصب بشن خانم. سر تکان داد: - جز این یکی. اینجا وقتی نور ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 99
درِ حیاط که پشت سرش بسته شد، حنا چند لحظه همانجا ایستاد. نمنم باران میبارید؛ قطرههای ریز و خنکی که روی سنگفرشهای خیس مینشستند و هوا را پر از عطر باران می کردند. سرش را بالا گرفت. چند قطره روی صورتش نشست و بیاختیار لبخند زد. چقدر این هوا را دوست داشت. شال آبیاش را از دور گردنش باز کرد و رو...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 98
مسیح آخرین دکمهی پیراهنش را بست. خم شد تا بند کفشش را گره بزند، اما همان چند سانتیمتر خم شدن کافی بود تا سرش تیر بکشد. بیحرکت ماند. چشمهایش را بست و چند نفس آرام کشید. هنوز بدنش با او راه نیامده بود. صدای باز شدن در باعث شد سرش را بلند کند. پدرش داخل آمد؛ پروندهی ترخیص زیر بغلش بود و لبخندی ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 97
تختجمشید از آن فاصلهای که حنا برای اولینبار دیدش، بیشتر شبیه تصویری بود که از دلِ یک خواب قدیمی بیرون کشیده باشند؛ ستونهای بلند و سنگی، با آن شکوه عجیبی که بعد از قرنها هنوز سر جایشان ایستاده بودند و آسمان را به چالش میکشیدند. هرچه جلوتر رفت، قدمهایش آرامتر شد. سرش را بالا گرفت و چشمهایش...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
آخرین اطلاعیهی رمان گیلاس های نارس
بچهها چن.ل تلگر.ام یادتون نره! 👀🤍**حتماً توی چن.ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمانها و شخصیتها بگیم، پشتصحنهی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمیشه. :))**لینکشو از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥹🥹🥹🥹🥹🤍 وای خدایا من دیگه تموم شدم دختر... خیلی مهربوتی خیلی دوستت دارم عزیزم 🫂🫂
۴ ساعت پیشترنم
در پارت 1000تو تصمیم گرفتی امشب منو اکلیلی کنی😭منم خیلی خیلی دوست دارم منبع انرژیی💋💋😭
۳ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
مسمسمسمسسممسسم عشقمییی 😍😍🤍
۳ ساعت پیشترنم
در پارت 1001این پارت به اندازه چایی کنار باقلوا،بوی خاک پس از بارون،خواب زیر کولر با پتو،پاستا با نوشابه،پیچوندن کلاسای ریاضی،آش رشته داغ توی زمستون،تمام رزهای مشکی،فندق لابه لای پلاستیک تخمه ها..دریا موقع غروب،بوی کتابای نو،ته دیگ ماکارونی و به اندازه گوش کردن به صدای طبیعت زیبا بود💙✨
۶ روز پیشترنم
در پارت 1000اگه بخوام ادامه بدم خیلی طول میکشه،اما این پارت به اندازه تموم زیبایی های جهان زیبا بود😍
۶ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
۴ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥲🥲🥲🥲 با کامنتایی که میذاری تمام خستگیمو میشوری میبری... عزیزِدل 🤍🫂
۴ ساعت پیشترنم
در پارت 1000فداتت عزیزمم..خوشحالم که میتونم کمی باعث شم انرژی بگیری باعث افتخاره اصلا😭😭😍
۳ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
نفرمایید نفرمایید
۳ ساعت پیشآوا
در پارت 1000:)) چقدر اکلیلی میکنن منو✨✨
دیروز
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
مسمسمسمسمس
۳ ساعت پیشآوا
در پارت 1000دچار شرم نیابتی شدم با این پارتت😭😭
دیروز
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🤣🤣🤣 وای
۳ ساعت پیشآوا
در پارت 1000پارت صدد چقدر به دل مشستت😭😭
دیروز
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😭😭😭 ایجونم
۳ ساعت پیشآوا
در پارت 1000واسه این دوتا کفتر عاشق میمیرم😫😫
دیروز
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
منم واسه تو 🥲🤍
۳ ساعت پیشمامان عسل
در پارت 660پونه خیلی عوضی و خودخواهی ..بی وجدان چیکار میکنی با زندگی بقیه 😬😬
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
💔💔 هنوز کارِ اصلیش مونده...
۳ ساعت پیشمامان عسل
در پارت 560حنا تو مازیار پسر به این جیگری رو نمیبینی داره برات بال بال میزنه ..فک کنم حریر و پولاد به هم بیان اینم نظر بنده ،ممنون نسترن جون عزیز خدا قوت 🙏⚘️
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حق مطلبو ادا کردی، واقعا مازیار جیگره خدا قسمت کنه 😂 فداتون 🤍
۳ ساعت پیشمامان عسل
در پارت 490فک کنم پونه آنقدر رو مخ ترنگ راه رفت تا این بلا سرش اومد دختره خودش و کشت پونه تو وجدان نداری ..حالا مسیح با یه زن شوهر دار میخواست ارتباط داشته باشه وایی
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
نه ارتباط که نه... ولی خب پونه واقعا اینجا ظلم کرد... 😭😭
۳ ساعت پیشHani
در پارت 1001حیف شد که این حسای قشنگ و این عشقا فقط برای قصه هاست
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
:)) قلبم شکسو
۳ ساعت پیشمامان عسل
در پارت 320رمان قشنگیه ..حسی خوبی بهم داد تا این جای داستان هم حرص خوردم و هم لذت بردم🤗 دست مریزاد به قلم زیبایت نسترن جون عزیز 🌷
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
سلااام مامانِ عسل، چقدر خوشحالم که گیلاس رو هم شروع کردی... امیدوارم دوستش داشته باشی 🥹🤍
۳ ساعت پیشAysan
در پارت 1000این پارت واقعا اینجوری بود که یه حس خیلی قشنگ و ملایمی رو به آدم منتقل میکرد🥲
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥲🥲 میو
۳ ساعت پیشAysan
در پارت 1000نسترن ، یه مسیح با لول تقلیل یافته نداری توی دست و بالت به ما بدی؟😔😂
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🤣😭 آیسان اگر پیدا کردم میای با هم ازش لذت ببریم؟
۳ ساعت پیشAysan
در پارت 1000وای واقعا مثل همیشه فقط حس خوب بود این پارت ، یعنی واقعا زیبایی خاالص🥲🎀
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😭😭 دورت بگردممم خوشحالم دوست داشتییی
۳ ساعت پیشرزا
در پارت 1001ما هم نیاز به یک عدد مسیح داریم اضافه نداری بدی من نسترن جون 😝😂
۵ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂 والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خودمم دنبالشم ولی خب
۳ ساعت پیش

ترنم
در پارت 1001این پارت برای من خیلی خاص بود، چون فقط قشنگ نبود، بلکه یه حس عمیق از آرامش و امنیت منتقل می کرد. قلمت اونقدر نرم و دلنشین بود که آخرش حس کردم خود منم یه تیکه از اون آرامش رو گرفتم.