دوست داشتی؟
رمان عاشقانه گیلاس های نارس اثر نسترن جوانمرد

رمان گیلاس های نارس

  • زبان فارسی
  • 89K 👁
  • 776 ❤️
  • 3.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه گیلاس های نارس

گیلاس‌های نارس قصه‌ی برخورد دو جهان متفاوت است؛ دختری آرام و هنرمند از جنوب و پسری ویولنیست از شمال. یک دیدار ساده، زندگی‌شان را زیر و رو می‌کند و آن‌ها را وارد دنیایی پر از موسیقی، رازهای پنهان و احساساتی می‌کند که هیچ‌گاه قابل پیش‌بینی نیست. هر نگاه و هر سکوت، به شکلی غیرمنتظره مسیر عشق و سرنوشت آن‌ها را تغییر می‌دهد و نشان می‌دهد که گاهی کوچک‌ترین تصمیم‌ها، بزرگ‌ترین طوفان‌ها را به پا می‌کنند... .

پارت اول

مقدمه:
گاهی عشق، یک تصادف است...
تصادفی مثل برخورد نگاه‌ها پشت لنز یک دوربین، مثل افتادن ناگهانی یک گیلاس نارس از روی شاخه، یا مثل شنیدن نوای ویولنی که تو را در باغی تنها صدا می‌زند.
حنا فکر می‌کرد فقط دارد از درختان گیلاس عکس می‌گیرد، اما سرنوشت چیزی دیگر در چنته داشت... پسرِ ویولنیستی که زیر سایه‌ی همان درخت‌ها نشسته بود و نتی می‌نواخت که انگار از جنسِ باران‌های رشت بود... شیرین و غمگین.
مسیح هم فکر نمی‌کرد آن روز، عکس‌های دزدانه‌ی یک غریبه، روزی ارزشمندتر از تمام نگاه‌های تحسین‌برانگیز تماشاچیانش شوند. اما قلبش، آن قلبِ آسیب‌دیده، بهتر از خودش می‌دانست که عشق چیست:
عشق یعنی لحظه‌ای که می‌دانی باید بروی، اما می‌مانی... فقط برای چند ثانیه‌ی بیشتر شنیدن صدای نفس‌هایش.و این داستان، حکایت همان چند ثانیه‌ی بی‌قرار است...
ثانیه‌هایی که تبدیل به روزها شدند، روزهایی که تبدیل به خاطراتی شدند که حالا، مثل همان گیلاس‌های نارس، همیشه روی شاخه‌ی دلشان ماندند: شیرین، اما هرگز رسیده نشدند.
------------
[ تقدیم به تو، که دوری‌ات تنها بر صفحه‌ی نقشه معنا دارد، نه در وسعت دل. رفیقی که نبودنش، هرگز به معنای بی‌حضوری نبود. ]
باد می‌وزید، نه شدید، اما آن‌قدری که روسری‌ها را بی اندازد و شانه‌ها را بلرزاند. آسمان نه بارانی بود، نه آفتابی. فقط خاکستری. خاکستریِ خفه‌کننده‌ای که انگار تصمیم گرفته بود روی هر دلِ سوخته‌ای بیشتر فشار بیاورد.
کسی گریه نمی‌کرد، نه بلند. فقط صدای نفس‌ها بود؛ کوتاه و در گلو گیر کرده، شبیه آن وقتی که بغض نمی‌گذارد دهان باز شود. او ایستاده بود، بی‌حرکت. نه اشک می‌ریخت، نه می‌لرزید. فقط نگاه می‌کرد. به تابوتی که آهسته پایین می‌رفت، به دستی که روی خاک ضرب گرفت، به چشمانی که دنبال آخرین ردِ نور از میان الوارها می‌گشتند.
گل‌ها پژمرده نبودند، اما رنگ نداشتند. سرخ‌ها سرد شده بودند، سفیدها خاک گرفته و زردها انگار از روز اول پیر شده بودند. صدای دلخراش بیلی که به سنگ خورد، یک لحظه همه‌چیز را در او شکست. اما نه، هنوز نمی‌خواست فروبریزد. هنوز وقتش نرسیده بود. شاید باید صبر می‌کرد تا همه بروند، تا شب بیاید، تا خودش بماند و همان تکه خاک تازه، تا بپرسد چرا؟ چرا بدون خداحافظی؟ چرا این‌طور بی‌هوا؟ چرا درست وقتی که هنوز چیزی مانده بود برای گفتن، برای فهمیدن، برای بخشیدن؟
نه. گریه نکرد. نه آن لحظه. فقط دستش را گذاشت روی سینه‌اش. انگار می‌خواست چیزی را نگه دارد که داشت درونش فرومی‌ریخت. مثل نخی که از وسط پاره شده باشد و تمام مهره‌ها را با خودش بریزد کف زمین.
صدای زمزمه‌ها دور شد. جمعیت آرام‌آرام به عقب برگشت. اما او ماند. میان خاک و خاطره. همه رفته بودند، جز او و عشقی که زیر خاک ناپدید شده بود... .
***
هوا از پنجره‌های نیمه‌باز کلاس، با بوی خفیف دریا و گرد نمک، خزیده بود لابه‌لای موهای بچه‌ها. آنجا، در دل یک ساختمان ساده‌ی سفیدرنگ با سقف کوتاه و بادگیر ترک‌خورده، زندگی موج می‌زد؛ نه بلند و تماشایی، که آرام و بی‌ادعا، درست مثل زنی که ایستاده بود میان کلاس، با لباسی ساده و شال افتاده‌ای روی شانه، و لبخندی محجوب که مثل نوری کمرنگ، صورتش را روشن می‌کرد.
او ایستاده بود میان آن‌همه رنگ و کاغذ، کنار میزهای چوبی قدیمی که خط‌خطی‌های گذشته را بر تن داشتند. انگار سال‌ها پیش هم دستی به رنگ آبی، گوشه‌ی همان میز را خط کشیده بود.
پسرک لاغری با موهای ژولیده، رنگ انگشتی را با دقت روی کاغذ پخش می‌کرد. زمزمه کرد:
- خانم حنا... اگه بخوایم آسمونو نارنجی بکشیم، دروغ میشه؟
حنا لبخند زد. کنار میز او نشست. صدای صندلی، خش‌خش کوتاهی داد.
- نه، دروغ نیست. آسمون برای هر کسی یه رنگ داره. بعضیا وقتی غمگین و دلتنگن، آسمونشون نارنجیه.
دخترکی از آن‌سو فریاد زد:
- خانوم! من خورشیدو گنده کشیدم، اندازه‌ی کله آقاجونم!
و همه زدند زیر خنده.
حنا سر برگرداند. لبخندش، بی‌صدا، در نگاهش پخش شد.
- آقاجون خوش‌قد و بالاست لابد!
صدای خنده‌ها پیچید. انگار موجی کوتاه از شادی، از دل بندر تا کلاس بالا آمده باشد. دخترک از پشت عینک بزرگش گفت:
- آقاجونم همیشه می‌گه خورشید پشت ابرا هم هست. ابرا هم مثل کله اون بزرگن؛ منم گفتم پس باید اندازه‌ی ابرا باشه.
حنا خم شد، انگشت اشاره‌اش را آرام روی لبه‌ی کاغذ کشید.
- خیلی هم درسته. آدم باید باوراشو گنده گنده بکشه. نترسه از اینکه بزرگ‌تر از کاغذ بشن، انقدر گنده که هرجا میره توی چشم باشن.
بچه‌ها با ولع به رنگ‌ها برگشتند. گاهی چیزی می‌گفتند با لهجه‌ی شیرین و کش‌دار بندری که لبخند می‌نشاند روی لب حنا؛ گاه رنگی روی زمین می‌ریخت، یا کاغذی پر می‌شد از خورشیدهایی که از صورت خودشان هم شادتر بودند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان گیلاس های نارس

نسترن جوانمرد : ۱۱ ماه پیش

🍒 سلام به همه همراهان عزیز رمان گیلاس‌های نارس!

امیدوارم حال دلتون خوب و پر از انرژی مثبت باشه.
ما همیشه در کنار هم دنیای قشنگ این داستان رو ساختیم و حالا می‌خوایم این همراهی زیباتر از همیشه ادامه داشته باشه.
برای اینکه بیشتر باهم در ارتباط باشیم و از اخبار، عکس شخصیت‌ها، نظرسنجی‌ها و گفت‌وگوهای جذاب حول رمان با خبر بشید، دعوت می‌کنم به چنل ***ی بپیوندید.
اونجا فضایی هست تا باهم گپ بزنیم، نظر بدیم و از دنیای گیلاس‌های نارس و بقیه رمان‌ها لذت ببریم.
منتظر حضور گرم و قشنگتون هستم! 🤍

🌼 برای عضویت، لینکی که در پروفایل بنده ( این‌جا هم می‌ذارم ) هست رو کپی کنید و در *** سرچ کنید 🌼

****

با عشق و احترام، نسترن جوانمرد نویسنده‌ی گیلاس‌های نارس 🍒🎻

نظرات رمان گیلاس های نارس
  • الناز بابا بعد 9 ماه

    0

    خب اصلا فکرشو نمیکردم برگرده بعد 9 ماه میگفتم این دفعه دیگه واقعا رفته منم تو دل خودم چالش کرده بودم عزاشو گرفته بودم گریه هامو کرده بودم بعد 9 ماه اومده بگه چن منه اولش تعجب کرده بودم بعدش ولی نرم شدم دیگه ولی واقعا بابت این موضوع نگرانم 😂😭

    ۳ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂 بهترین دفاع حمله‌ست، قبل از اینکه چیزی بگه تو برو توی دلش

    ۲ روز پیش
  • الناز

    0

    نسسترنن بدبختی اینجاس که من موقع کات کتابای قبلیشو که بهم داده بود انداختم دور و الان که آشتی کردیم نمیدونم چطور بگم عکساشو *** کردم نامه هاشو *** کردم بفهمه اونی که *** میشه منمم 😭😭😂😂

    ۳ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 وای الناز این چه کاریههه؟؟ لااقل می‌دادی به خود بدبختتت 😭😭💔 حق میدم بهش بهت هرچی بده 😁😂

    ۳ روز پیش
  • آوا

    در پارت 880

    چه پارت ملسی بود🙂 ↔️🙂 ↔️🙂 ↔️دست مریزاد

    ۲ هفته پیش
  • Zoha

    در پارت 880

    خدا از دهنت بشنوه خاهر خدا بزنه پس کله ی نسترن بیاد حریرو پولادو به همدیگه برسونه

    ۲ هفته پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂 من اینجا چه کارم؟!

    ۷ روز پیش
  • Zoha

    در پارت 880

    شوما؟!! خالق داستانی( متاسفانه. متاسفانه😔😔🤣)

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 دلم به دست آوردنیه‌هااا!

    ۷ روز پیش
  • Zoha

    در پارت 880

    نسترن جون..الهی قربونت بشمم فدات شم جان هر کی که دوستش داری این دوتا رو به هم برسون جان ما حیف کاپل به این قشنگی نیست آخه؟🥲🥲💔

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂 بذار فعلا دارم کنار هم تصورشون میکنم

    ۴ روز پیش
  • Zoha

    در پارت 880

    وایی توروخداا🥲✨️❤️😭😭🫀🤍🫠🫠🥹

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹🤍

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ملس تویی 💞

    ۷ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 910

    وای این پارت واقعا یه جور دیگه ای قشنگ بودد🥹 ، نسترن الان من دلم لازانیا خواست تکلیف چیه؟😂🙏🏼

    ۶ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣 این پارتو توی ساعتی نوشتم که واقعا گشنم بود و تهش نون و پنیر خوردم... 💔💔 عشق منی 🤍🫂

    ۴ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 910

    تو حداقل یه نون و پنیری خوردی ، من که اونو نخوردم چی؟🤣🤝🏻

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂💔 دلم سوخت

    ۴ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 910

    چقدر اون قسمتی که گفت حال خوبشون اگه لباس بود میشد همین لباس رو دوست داشتم🥲 جمله ی خیلی متفاوتی بود و واقعا حسشو کامل منتقل کرد به نظرم

    ۶ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥲🥲 منم این تیکه‌ی مغزمو خیلی دوست داشتم مسمسمسمسم

    ۴ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 910

    هر چی از مغز تو بیاد قشنگه ، یه سری چیزا قشنگ تر👀😂

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    جون 😂🤍

    ۴ روز پیش
  • الناز

    0

    اشکالی نداره دقیقا وقتی که رفته بودم پارش کنم بهم گفت که کتاب شعر جدیدش و قراره با عنوان نگاهت شعر هایم را به باد برد روز تولدم چاپ شه منم مجبور شدم از *** کردنش منصرف شم😂😂

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عووو آقاتون شاعره؟ برو حال کن دیگه‌ کادو تولد به این قشنگی 😁😁😁✨️

    ۴ روز پیش
  • الناز

    در پارت 910

    حریر خانم تر نزنه به این لحظات قشنگ صلوااتت😂😂

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂 وای اونم یه مرحله‌ایه برای خودش

    ۴ روز پیش
  • افسون

    در پارت 890

    واقعا گاهی همین بودن برای روز و شبت کافی ه اما فکر کنم خیلی ها ندارن ش میدونی گلم خوب و ساده نوشتی حالشون از کنار هم بودن خوبه یه حمله ی معمولی ولی بسیار بزرگ و با مفاهیم زیاد به ظاهر ساده ولی تمام زندگیت به همین بنده جالبه ممنون 🥰😘

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آره واقعا افسون جون، زندگی توی همین لحظه هاست 🤍🫂

    ۴ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 910

    نسترن توقعمو بردی بالا🙂منم ی مسیح میخوام که کنارش لازانیا درست کنم و کلی خوش بگذرونم😔

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😔😂 اونو ولش کن من یه مسیح میخوام شازده خانم بخونه برام

    ۴ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 910

    ای بابا باز وسط این همه شادی قلب مریض مسیح یادم اومد و ناراحت شدم کاش حالش زودی خوب شه

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ایشالله بیا باهم دعا کنیم تا زود خوب بشه 🤍

    ۴ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 910

    امیدوارم که این خوشیشون زهرمار نشه یعنی خب مطمئنم ی جورایی که آخرش به گریه تبدیل میشن این خنده ها😭

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    زندگیه دیگه... خوب داره بد داره، خوشی داره گریه داره...

    ۴ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 910

    راستی بچه ها هرکی کامنتمو میخونه بره رمان دیگه نسترن رو هم بخونه به نام از خاکستر تا خورشید تو همین دنیای رمان پارت گذاری میشه و خیلی رمان جذاب و هیجانی هس مثل گیلاس های نارس

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️ دختر مهربون، قلب منی عزیزدلممم

    ۴ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 910

    پارت احساسی و خاصی بود بازم با قلمت شاهکار نوشتی خسته نباشیی🥰💋

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹🤍 ترنم بازم مهربونیتو بهم نشون دادیی

    ۴ روز پیش
  • حنا

    در پارت 910

    خییلی خوب بود این پارت 🥰🥹

    ۵ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹🥹🤍 بووس بهتتت

    ۴ روز پیش
  • راحله

    در پارت 910

    واقعا این پارت قشنگ و احساسی بود

    ۶ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واقعا از لطفتون ممنونم 🤍🫂

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟