لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس های نارس : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 41
پولاد نگاهش به پشت سر مسیح گره خورد. ابروهای درهمرفتهاش سایه انداخت روی چشمهای خاکستریاش، انگار چیزی پشت سر دوستش دیده بود که دلش را آشوب کرده. سری از روی تأسف تکان داد و زیر لب، با همان لحن کلافهی مخصوصش غر زد: - چه وضع اومدن توی رستورانه؟ با کلاه کاسکت آخه؟ مگه اومده خفتگیری؟ پارچ را بر...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 42
پولاد نگاهش را از افق برداشت، صاف نشست و کمی به سمت او خم شد. نور آخرین خطهای خورشید، نیمهی صورتش را رنگی کرده بود. گفت: - میدونی فرقش چیه؟ اونوقتی که اون مرتیکه رو زدی، داشتی با یه آدم حساب میکردی. مشتت به گوشت و استخون میخورد. اما الان داری با رویاها و زندگی خودت میجنگی. اینو هیچ مشت و ...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 43
تلفن که قطع شد، بوق ممتدی که از بلندگوی موبایل میآمو مثل خنجری در گوش ترنگ نشست. کامران گوشی را روی تخت پرتاب کرد، طوری که لحظهای صدای ضربهی سنگینش در اتاق پیچید. روی تخت نشست و نفسی عمیق کشید، لبهایش کش آمد و قهقههی کوتاه و مغروری سر داد؛ انگار تازه فاتح میدانی خونین شده باشد. در خیال خودش...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 44
ترنگ دستش را روی صورتش کشید، اشکها آرام آرام فرو ریختند. آن کلمهی عروس با تمام بار تلخ و طعنهآمیزش قلبش را فرو ریخت. او حق داشت؟ بله، پولاد حق داشت. ترنگ دست آزادش را روی چشمهایش کشید و با صدای لرزان گفت: - باید... باید با مسیح حرف بزنم! سکوت سنگین خانه لحظهای بر تنش نشست. صدای پوزخند پول...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 45
کارتنهای آبمیوه را روی هم چید و با یک حرکت جمعشده همهشان را بلند کرد. وزنشان روی ساعدش سنگینی دلچسبی داشت؛ همان سنگینی شادمانی رفیقش که با هر بار بلند کردن، انگار بخشی از قلبش سبک میشد. کفشهایش روی آسفالت کمی لغزید، صدای پایش با ریتم قدمهای کوتاهش در سکوت صبحگاهی درهم تنیده شد. صندوق عقب ر...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 46
صدایی که با وزش ملایم کولر و خشخش برگهای کاغذ روی میزها درهم آمیخته بود. پونه صورتش را با دستانش پوشاند. قلبش مثل پرندهای در سینهاش بال میزد، انگار میخواست از بدنش بپرد و روی میز بیفتد. چطور میتوانست دست روی دست بگذارد و شاهد باشد کسی که دوست دارد، دست یکی دیگر را میگیرد؟ چقدر پولاا نامرد...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 47
عصر خنکی بود؛ از همان عصرهایی که انگار باد، دستش را دراز کرده تا روی پوست همهی عابران نوازش بکشد. آسمان نیمهابری بود و بوی نمِ رشت در هوا پخش بود. حنا نفس عمیقی کشید و شال سفیدش را کمی جلوتر کشید تا روی سینهاش را بپوشاند. دلش میخواست قدمها را آهسته بردارد، فقط برای اینکه زمان بیشتری داشته با...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 48
پونه روی صندلی چوبی نشسته بود. آبمیوه را میان انگشتانش میچرخاند اما ذهنش کیلومترها دورتر بود. دامن کتان عنابی رنگ روی پاهای درهمانداختهاش چین خورده بود و ساق باریکش از زیر آن پیدا بود. در دست دیگر موبایل، صفحهی چت با ترنگ روشن بود. - جدی نمیخوای کاری کنی ترنگ؟ میخوای دستیدستی این همه عشق...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 49
پیراهن سفید مسیح به تنش چسبیده بود؛ عرق سرد تمام پشتش را پوشانده بود. دانههای ریز عرق روی شقیقهاش مثل باران سرد میلغزیدند. صدای زجههای خفهی مادر ترنگ مثل میخ در قلبش فرو میرفت و فشار میداد. صدای بیسیم پلیسها در فضا میپیچید: کدها و عددهایی خشک و رسمی که بوی مرگ میداد. مسیح خودش را به م...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 50
دستهایش از پهنای شانههای او بالا رفت، پشت گردنش را گرفت، سرش را بالا آورد و دوباره نگاه کرد. صورت خودش در خون او منعکس بود؛ همان مرد بلندقد، چهارشانه، با چشمهای قهوهای تیره که حالا مثل حیوان زخمی نفسنفس میزد. ناگهان پلیسها به خود آمدند. هجوم آوردند. یکی بازویش را گرفت، یکی شانهاش را. اما...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 51
تابوت را پایین گذاشتند. مادر ترنگ، با نیرو و ولع تمام، از جا پرید و خود را روی تابوت انداخت، زجهکش، با صدایی که در قلب همهی حاضرین میلرزید: - نه... مادر پاشو... گل پر پرم پاشو... خدا... ترنگ مادر پاشو برات بمیرم... برای دل سیاهت بمیرم. چند مرد جلو رفتند تا مادر ترنگ را جدا کنند، اوهم رفت اما...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 52
پولاد سرش را چرخاند و نفسش در سینه حبس شد. کامران بود، آتش و خشمش همه چیز را فرا گرفته بود. قبل از اینکه پولاد واکنشی نشان دهد، کامران با قدرت پشت او را گرفت و پرتش کرد روی زمین، درست به سمت سنگها و خاک. با صورت روی زمین خورد و درد شدیدی همه وجودش را فرا گرفت. دهنش پاره شد و چند قطره خون روی سن...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 53
ده روز گذشته بود. ده روزی که انگار عقربهها هم از حرکت جا مانده بودند؛ ده روزی که آبی، بوی مرگ میداد. رستوران مثل همیشه روشن بود، اما نوری درونش نبود. بلندگوها خاموش، پیانوی سفید خاموشتر. مشتریها آهسته حرف میزدند، انگار هر صدایی گناه بود. حتی فنجانهایی که به نعلبکی میخوردند، نجوا میکردند ...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 54
چند ثانیه سکوت. موج، آرام خودش را به ساحل کوبید و برگشت. مسیح، بیآنکه نگاهش کند، گفت: - به نظرت با این وضعیت میشه تنها بود؟ فکر... خیال... ترنگ. پوزخندش نیش داشت، اما بیرمق بود، مثل زخمی که باز است چرک تازه میدهد. - تا حالا انقدر دورم پر نبوده. حنا فقط نفس کشید. جوابی نداشت. نگاهش را به...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 55
مسیح یک قدم سریع جلو رفت، دستانش را محکم به سینهٔ آن مرد کوباند و با تمام وزن و خشمش او را به عقب هل داد، انگار میخواست زمین زیر پای او را خالی کند و فریاد مرگ را به گوشش برساند: - چه غلطی کردی؟ پسر با نیشخندی تهدیدآمیز، سرتاپای مسیح را از بالا تا پایین مرور کرد، نگاهش مثل تیغی بُرنده روی تن ا...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 56
راهروی پاسگاه پر از سر و صدا بود؛ صدای قدمها، جیغها و زمزمههای پراکنده. مردهایی با هیکلهای درشت و خالکوبیهای تاریک، دستبند و پابند به پا، گوشهای ایستاده بودند و سرهایشان به پایین دوخته شده بود؛ انگار نه ترس داشتند، نه امید، فقط منتظر بودند. صدای گریه زنی که به تازگی کتک خورده بود و دست و پ...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 57
مسیح خم شد و از شیشه جلوی ماشین به ساختمان روبهرویش نگاه کرد: - چرا اومدی اینجا؟ پولاد ماشین را خاموش کرد، کوچه سوت و کور بود و تنها صدای گاری مردی که لباس شهرداری پوشیده بود از شیشه نیمهباز پولاد میآمد. به سمت مسیح برگشت و خیرهاش شد؛ نگاهش عصبانی و قرمز بود. از همان نگاهایی که کم پیش میآم...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 58
فرهاد شانه بالا انداخت. - نه… مگه میاد به من و تو بگه چشه؟ فقط بلده پاچه ما رو بگیره. خدا بخیر کنه! از وقتی ترنگ خانم فوت کرده، یه سیاهی افتاده روی اینا. میثم به کانتر تکیه داد. - آخه هر روز اون دختر جدیده... اون... هانا؟ هورا؟ چی بود اسمش؟ فرهاد زمزمه کرد: - حنا. - آره… همون حنا. اون میومد...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 59
مسیح موبایلش را همینطور که بود روی داشبورد انداخت؛ صدای خشک برخوردش توی کابین پیچید و لرز کوتاهی توی دستهایش دوید. پوزخند آرامی روی گوشه لبش نشست، از همانهایی که انگار تهش کمی خستگی دارد و کمی دلتنگی و کمی پذیرش. یاد حرف ترنگ افتاد؛ همیشه وقتی میدید یک نفر فقط پیامش را لایک کرده، داد میزد ک...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 60
دلش شاد بود. شبیه روزی که از رشتهای که به زور به جانش بسته بودند دل کند و رفت سراغ عکاسی؛ شبیه همان عصرهایی که در بوشهر رنگینکمان از دلِ گرما بیرون میزد؛ یا وقتی لبِ بندر میایستاد و به ماهیگیرهایی نگاه میکرد که با صدای خستهشان آواز میخواندند... . میان راه، بیاختیار رفت توی قنادی. بوی وا...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
