لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس های نارس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 91
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 1
مقدمه: گاهی عشق، یک تصادف است... تصادفی مثل برخورد نگاهها پشت لنز یک دوربین، مثل افتادن ناگهانی یک گیلاس نارس از روی شاخه، یا مثل شنیدن نوای ویولنی که تو را در باغی تنها صدا میزند. حنا فکر میکرد فقط دارد از درختان گیلاس عکس میگیرد، اما سرنوشت چیزی دیگر در چنته داشت... پسرِ ویولنیستی که زیر...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 2
اما در چشمهای حنا، با آن برق عسلی مایل به سبز، چیزی بود که تماشای شادی دیگران هم خاموشش نمیکرد. نه اندوهی عیان، که حسی مثل حبابی شیشهای میان دل، چیزی از گذشته، یا شاید از دسترفتهای که هنوز در هوا پرسه میزد. صدای پسربچهای او را به لحظه بازگرداند: - خانم حنا؟ میتونم یه قایق بکشم که از آسم...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 3
ترنگ، انگشتهایش را آرام روی دستهی ساز میلغزاند. هر حرکتش با وسواس و مراقبت انجام میشد؛ نه مثل کسی که تمرین کرده، بلکه شبیه کسی که با نوای سازش حرف میزند، نه برای شنوندهها، که برای خودش. مسیح، کنارش ایستاده بود. ویولن را زیر چانهاش جفت کرده، چشم بسته بود؛ فقط نفَسش آرام و منظم بود، مثل مترو...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 4
لحظهای نگاهشان در هم نشست، ساده، بیتظاهر. و آنقدر بیواسطه که انگار همهی شهر، چند لحظه ساکت شد تا ببیند. ترنگ گفت: - اون پیرمرده که میخواست پول بده… خیلی توی ذهنم مونده. مسیح قاشقی از بستنی را در دهان گذاشت و به روبه رو خیره شد: - دلش گرفته بود. از اونا بود که اگه گریه کنه، کسی نمیفهمه ...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 5
با لبخندی کشدار گفت: - خب؟ چطورید مرغ عشقای من؟ اجرا چطور بود؟ بعد به یکی از گارسونها اشاره کرد: - نوید اون لپتاپ منو از اتاق پشتی بیار، رو میز اتاقمه، باریکلا بلامیسر! مسیح با لحن دوستانه پرسید: - بد نبود. خواخورت* نیست؟ پولاد شانه بالا انداخت: - نه والا، حتمی رفته بانک با اعداد بازی ک...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 6
( قلبم بوشهره، اما انگار خودم جا موندم یه جای دیگه... ) صدای بلندگو دوباره آمد. پای پروازش رسیده بود. سالن انتظار فرودگاه رشت آرام بود، با نور مهآلودی که از پنجرههای بلند روی کف سرامیکی پاشیده میشد. مسافران از در خروجی عبور میکردند و نقالهی چمدان، با صدایی خسته، مدام دور میچرخید. حنا، کنار...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 7
و در آستانهی پلههای ورودی، مادر ایستاده بود. روسریاش کمی عقب رفته بود، چین دور چشمش بیشتر از چیزی بود که در خاطر حنا مانده بود. اما لبخندش، همان بود. چمدان از دست حنا رها شد. صدای افتادنش در حیاط پیچید. حنا دوید. مادر دستهایش را باز کرد، بیکلام، بیپرسش، بیسرزنش. در آغوش هم فرورفتند. حریر،...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 8
صدای حریر لرز خفیفی گرفت. - وقتی رفتی... آسمونمون خیلی تاریک شد، حنا. بابا بعد از رفتنت دیگه قصه نگفت. حتی به باقی هم نگفت. میگفت قصههام بیشنوندهان. حنا ساکت بود، چشمانش بسته، و قلبش در حال شنیدن خاطراتی بود که میدانست، اما حالا با صدای دیگری شنیده میشدند. - یه بار یادت میاد توی حیاط با ...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 9
پونه سرش را به آرامی پایین انداخت، بیآنکه مستقیماً به برادرش نگاه کند، زیر لب گفت: - دهنتو ببند پولاد. و بعد با تاسف سر تکان داد. مسیح اشتهایش را از دست داده بود. پولاد دستش را برای پونه بالا آورد و بعد به سمت مسیح خم شد، با ابروهای بالا رفته و لحنی که انگار کشف مهمی کرده باشد: - اصلاً تو خو...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 10
صدای قلقل آرام کتری از آشپزخانه میآمد، با بوی کمرنگ چای تازهدم. پاورچین به آشپزخانه رفت. آشپزخانه، ساده و قدیمی، هنوز مثل گذشته بود. یخچال سفید و خطافتاده کنار پنجره، کابینتهایی که رنگ چوبشان پریده بود. حنا کنار میز گرد کوچکی نشست که رویش سفرهی پلاستیکی چهارخانه پهن بود. مادرش پشت به او ای...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 11
شنهای مرطوب ساحل زیر پای برهنهاش نرم بودند، گویی جهان برای لحظهای از سختیها عقب کشیده بود تا فقط صدای موج بماند و سکوت. حنا دستانش را در جیب مانتوی گشادش فرو برده بود، روسریاش را شل دور گردنش انداخته بود و باد، لبههای آن را بهآرامی میرقصاند. آفتاب، نه داغ بود و نه سرد. هوا بوی نمنم دریا ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 12
صندلیهای پایهبلند فلزی، رنگپریده از آفتاب و نمک، کنار پیشخوان رستوران آبی، با آن پنجره های همیشه باز، هنوز بوی دریا را در خود داشتند. مسیح بر یکی از آنها نشسته بود؛ در ظاهر خیره به پنجره، اما در واقع نگاهش لغزیده بود بر روی دختر جوانی که چند میز آنسوتر، پشت یک میز سفید کوچک با دو صندلی آبی، ...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 13
پونه چشمغرهای رفت. رفت سمت یخچال کوچک پشت صندوق، درش را باز کرد و با دقت یک برش کیک برداشت. بشقاب سفید سادهای برداشت، با دستمال قهوهایرنگ کنارش، و با بیمیلی گفت: ـ کارت فقط جاسوسبازیه. دلقک خان! پولاد در حالیکه ویپش را توی جیب برمیگرداند، گفت: ـ اگه باهات حرف زد، یه کم زیر زبون بکش. ف...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 14
حریر، با مانتوی سرمهای و روسریِ با دقت تا شدهای روی سر، به پشت حنا رسید. میشد رد خشک شده ریملش را در گودی چشمهایش دید. صدایش خسته بود و پر از اضطراب: - بیا حنا... بیا سوار شو... مامان با آمبولانس میره... ما با ماشین من. حنا، بیکلام سرش را تکان داد. قلبش میتپید، اما نه تند؛ آرام و سنگین، مثل...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 15
صدای پارس کردن سگی از دور دست نگاه ترنگ را به خود کشید: - دارم میگم که نمیدونم. مسیح هردو ابرو را بالا انداخت. لبخند محوی زد. - یعنی اینهمه سال تمرین، اینهمه رؤیا، فقط شد یه جملهٔ نمیدونم؟ ترنگ با حالتی دفاعی دست به سینه شد. نگاهی کوتاه به مسیح انداخت، بعد دوباره از او روی برگرداند. - ت...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 16
مسیح نگاهش را از برنج برداشت و به پدر دوخت. - دعوت شدیم به یه جشنواره. خارج از کشور. چند ماه طول میکشه شاید. من و ترنگ. پدر قاشقش را گذاشت زمین. به او نگاه کرد، بیهیچ عکسالعملی. سکوت میانشان سنگین شد. - اینکه خیلی خوبه! اگر نری هم خودت هم فرصتتو باختی. مسیح پوزخند کوتاهی زد. با نوک قاشق چ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 17
ریتم گامهایی که نه شتاب داشت، نه تردید؛ فقط سنگینی داشت... سنگینیِ یک روز بلند. حریر بود. با مانتوی قهوهای روشن و شالی کرم که بادقت روی موهای قهوهای تیرهاش افتاده بود. کیف دستیاش را محکم چسبیده بود، انگار چیزی جز آن برای چنگ زدن نداشت. چهرهاش همان چهرهی آشنای همیشه، آرام و مسلط. اما چشمه...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 18
*** کوچه باریکی که به خانهی ترنگ میرسید، در تاریکی خفهای غرق شده بود. چراغ زردِ تیربرق، سوسو میزد و سایهی نردهها را مثل استخوانهایی شکسته روی دیوارها میپاشید. صدای جیرجیرک هایی که از لای شاخههای خشک میگذشت و زوزه های کولرها شب را هولناکتر میکرد. در قدیمی خانه آرام باز شد. ترنگ، با ما...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 19
صدای خندههای بلند و بیپروا فضای پیشروی رستوران را شکافته بود. چهار پنج دختر نوجوان، با لباسهایی رنگارنگ و کولههای کوچک و گردنبندهایی که زیر نور آفتاب برق میزد، از در رستوران آبی بیرون میآمدند. یکیشان چیزی گفت که باعث شد باقی، ناگهان ریسه بروند و از خنده روی هم بیفتند. مسیح لحظهای ایستاد...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 20
پولاد لبهایش را جمع کرد. نگاهش را از لیوان چای برداشت و به چشمهای مسیح دوخت. - اینه! لبخند زد، از آن لبخندهایی که ته ته دلش را روشن میکرد. - همون مسیحی که انتظار داشتم، برگشت. مسیح نیملبخندی زد. نوشیدنی را بالا آورد، یک قلپ از مزهی ترشِ آلبالو از گلویش پایین رفت. اما توی دلش... دلش هنوز ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش