پارت هشتاد و نهم :

وقتی به خانه رسیدند، ساعت از یازده گذشته بود. حیاط در تاریکیِ آرام خودش فرو رفته بود. چراغ زردِ ایوان روشن بود و نورش روی آبِ حوض می‌لرزید. هر بار که یکی از ماهی‌های قرمز از زیر نور رد می‌شد، تصویر ماه روی آب تکه‌تکه می‌شد و دوباره شکل می‌گرفت.
حنا در را پشت سر مادرش بست. زن هنوز گلدانِ سنبلِ سفید را مثل چیزی ارزشمند در آغوش گرفته بود. انگار دلش نمی‌آمد آن را زمین بگذارد. حریر زودتر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فن مسیح و حنا

    0

    شکلات قلبی قلبی 🫠🫠 اون قلب خود حناست که داره میره به مسیح

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای چه قشنگ گفتی چه دوست داشتمم

    ۴ هفته پیش
  • فن مسیح و حنا

    0

    این پارتو خوندم و هی گفتم خاک بر سرم که یه دوست پسرم ندارم

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عهه خدانکنه 😂😂

    ۴ هفته پیش
  • فن مسیح و حنا

    0

    خیلی برای ذوق مسیح ذوق دارم خیلی خوشحالم براشون بالاخره یه پارت عشقی داریم اخجون

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واقعا آخ‌جون

    ۴ هفته پیش
  • فن مسیح و حنا

    0

    کل زمانی که داشتم پارتو میخوندم لبخند داشتم چه میکنی تو با این قلمت دختر

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قربون لبخندتون بشم 🥹🤍

    ۴ هفته پیش
  • افسون

    0

    واقعا گاهی همین بودن برای روز و شبت کافی ه اما فکر کنم خیلی ها ندارن ش میدونی گلم خوب و ساده نوشتی حالشون از کنار هم بودن خوبه یه حمله ی معمولی ولی بسیار بزرگ و با مفاهیم زیاد به ظاهر ساده ولی تمام زندگیت به همین بنده جالبه ممنون 🥰😘

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آره واقعا افسون جون، زندگی توی همین لحظه هاست 🤍🫂

    ۲ ماه پیش
  • Aysan

    0

    میتونیم روی این حساب کنیم که غم پدر روی حریر تاثیر گذاشته و تصمیم گرفته حنا رو همینجوری که هست قبول کنه و انقدر دلشو نشکنه؟🤔😂 هر چند به نظرم حنا باید حقیقتو به مادرش میگفت لاقل که بعدا مشکلی از این جهت واسش پیش نیاد

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آره میتونیم این نرمی حریر رو بذاریم برای باباش... و خب آره حنا باید به یکی میگفت... فکرکن مسیم قاتل سریالی می‌بود، بعد چی می‌شد! 😂💔

    ۲ ماه پیش
  • Aysan

    0

    مسیح که هزار ماشالا خدا حفظش کنه👀😂 ولی خب در کل اگه بعدا یه چیزی بفهمن مامان حنا و حریر ممکنه برداشت بدی داشته باشن یا خب کسی مثل همون پونه خانوم بخواد سو استفاده کنه🙄😂

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    اصلا شاید تا اون موقع ازدواج کردن بابا خوشبین باش 😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Aysan

    0

    متاسفانه زندگی نمیزاره خوشبین باشم 🙏🏼😂، ولی با این حرفت امیدوارم شدم خب پس🧘🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😔 چی بگم که هرچی بگم حق مطلبو ادا نمی‌کنه

    ۲ ماه پیش
  • Aysan

    0

    چقدر واقعا رابطشون قشنگه ، واقعا حسی که از فضای داستان میگیرم توصیف نشدنیه . شخصیت حنا و مسیح و شخصیتی که پیش هم دارن واقعا قشنگه🥲

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🤍 واقعاا میووووو... مرسی خوشگلم چقدر مهربونی تووو

    ۲ ماه پیش
  • Aysan

    0

    تو خودت انقدر مهربونی شخصیتای به این قشنگی خلق میکنی که مثل خودتن🥹😂

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹 من مردم دیگه برات مهربونمم

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    0

    خانم جوانمرد جوانمردی کن زود به زود پارت بزار عزیزم حیف این رمان جذاب و دوستداشتنی نیست که ما انقدر انتظار بکشیم واقعا قلمت به دل میشینه قلمتو باید طلا گرفت اونم طلای ۱۸ عیار خدا قوت گلم♥️♥️♥️♥️😍

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای فخری جون من آب شدم از این مهربونی شمااا 🥹🥹🥹🥹🤍 چشم چشم چشم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😭😭😭💞🫠🤍

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه جای تموم شد تازه داشت قشنگتر میشد🥺😘👌🌱🙏💗

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹 قشنگ‌تر از اینم داریممگ

    ۲ ماه پیش
  • راز

    0

    خیلی هم عالی وای دلم میخواد حریر مانعشون نشه

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    اگر خدا بخواد 💔💔

    ۲ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    تا اینجای رمان خیلی جذاب و خواستنی بود و من عاشق این زوج بی شیله پیله هستم ولی حس میکنم این پارت و پارت بعدی آرامش قبل از طوفان باشن💔😔

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مونده تا آرامش قبل از طوفان فعلا لذت ببرید 😁😁🤍

    ۲ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    حریر چقد نرم شده چجوری یک دفعه ای رفتارش تغیر کرد؟نسترن تو خالقشی بیا جواب بده

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂💔 چه فایده که اخلاقش نرم شده؟ پونه در کمین است!

    ۲ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    سلیقه مسیح حرف نداره تو گوش کردن به موسیقی خوشمان آمد😂

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 عالی بود، سلیقه صد از صد

    ۲ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    آی قربون خنده دوتاتون چقد هردوشون شاد و هیجان زده بودن ایشاله همیشه خندتونو بینم

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😭😭 تاابد بچه‌های من می‌مونن...

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️