گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت هشتاد و نهم :
وقتی به خانه رسیدند، ساعت از یازده گذشته بود. حیاط در تاریکیِ آرام خودش فرو رفته بود. چراغ زردِ ایوان روشن بود و نورش روی آبِ حوض میلرزید. هر بار که یکی از ماهیهای قرمز از زیر نور رد میشد، تصویر ماه روی آب تکهتکه میشد و دوباره شکل میگرفت.
حنا در را پشت سر مادرش بست. زن هنوز گلدانِ سنبلِ سفید را مثل چیزی ارزشمند در آغوش گرفته بود. انگار دلش نمیآمد آن را زمین بگذارد. حریر زودتر
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
آره واقعا افسون جون، زندگی توی همین لحظه هاست 🤍🫂
۱ ماه پیشAysan
0میتونیم روی این حساب کنیم که غم پدر روی حریر تاثیر گذاشته و تصمیم گرفته حنا رو همینجوری که هست قبول کنه و انقدر دلشو نشکنه؟🤔😂 هر چند به نظرم حنا باید حقیقتو به مادرش میگفت لاقل که بعدا مشکلی از این جهت واسش پیش نیاد
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
آره میتونیم این نرمی حریر رو بذاریم برای باباش... و خب آره حنا باید به یکی میگفت... فکرکن مسیم قاتل سریالی میبود، بعد چی میشد! 😂💔
۱ ماه پیشAysan
0مسیح که هزار ماشالا خدا حفظش کنه👀😂 ولی خب در کل اگه بعدا یه چیزی بفهمن مامان حنا و حریر ممکنه برداشت بدی داشته باشن یا خب کسی مثل همون پونه خانوم بخواد سو استفاده کنه🙄😂
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
اصلا شاید تا اون موقع ازدواج کردن بابا خوشبین باش 😂😂😂
۱ ماه پیشAysan
0متاسفانه زندگی نمیزاره خوشبین باشم 🙏🏼😂، ولی با این حرفت امیدوارم شدم خب پس🧘🏻 ♀️
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😔 چی بگم که هرچی بگم حق مطلبو ادا نمیکنه
۱ ماه پیشAysan
0چقدر واقعا رابطشون قشنگه ، واقعا حسی که از فضای داستان میگیرم توصیف نشدنیه . شخصیت حنا و مسیح و شخصیتی که پیش هم دارن واقعا قشنگه🥲
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥹🤍 واقعاا میووووو... مرسی خوشگلم چقدر مهربونی تووو
۱ ماه پیشAysan
0تو خودت انقدر مهربونی شخصیتای به این قشنگی خلق میکنی که مثل خودتن🥹😂
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥹🥹 من مردم دیگه برات مهربونمم
۱ ماه پیشفخری
0خانم جوانمرد جوانمردی کن زود به زود پارت بزار عزیزم حیف این رمان جذاب و دوستداشتنی نیست که ما انقدر انتظار بکشیم واقعا قلمت به دل میشینه قلمتو باید طلا گرفت اونم طلای ۱۸ عیار خدا قوت گلم♥️♥️♥️♥️😍
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
وای فخری جون من آب شدم از این مهربونی شمااا 🥹🥹🥹🥹🤍 چشم چشم چشم
۱ ماه پیشزهرا
0خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😭😭😭💞🫠🤍
۱ ماه پیشزهرا
0چه جای تموم شد تازه داشت قشنگتر میشد🥺😘👌🌱🙏💗
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥹🥹 قشنگتر از اینم داریممگ
۱ ماه پیشراز
0خیلی هم عالی وای دلم میخواد حریر مانعشون نشه
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
اگر خدا بخواد 💔💔
۱ ماه پیشترنم فن پولاد
0تا اینجای رمان خیلی جذاب و خواستنی بود و من عاشق این زوج بی شیله پیله هستم ولی حس میکنم این پارت و پارت بعدی آرامش قبل از طوفان باشن💔😔
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
مونده تا آرامش قبل از طوفان فعلا لذت ببرید 😁😁🤍
۱ ماه پیشترنم فن پولاد
0حریر چقد نرم شده چجوری یک دفعه ای رفتارش تغیر کرد؟نسترن تو خالقشی بیا جواب بده
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂💔 چه فایده که اخلاقش نرم شده؟ پونه در کمین است!
۱ ماه پیشترنم فن پولاد
0سلیقه مسیح حرف نداره تو گوش کردن به موسیقی خوشمان آمد😂
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😂😂 عالی بود، سلیقه صد از صد
۱ ماه پیشترنم فن پولاد
0آی قربون خنده دوتاتون چقد هردوشون شاد و هیجان زده بودن ایشاله همیشه خندتونو بینم
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😭😭 تاابد بچههای من میمونن...
۱ ماه پیشترنم فن پولاد
0چه پارت زیبای چه وایب خوبی داشت واقعا چسبید ازت منونم نسترن جون که اینجور قشنگ مینویسی✨🛐
۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
آخ خدای من، بوس به تو ترنم قشنگم 🤍
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
0واقعا گاهی همین بودن برای روز و شبت کافی ه اما فکر کنم خیلی ها ندارن ش میدونی گلم خوب و ساده نوشتی حالشون از کنار هم بودن خوبه یه حمله ی معمولی ولی بسیار بزرگ و با مفاهیم زیاد به ظاهر ساده ولی تمام زندگیت به همین بنده جالبه ممنون 🥰😘