لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس های نارس : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 21
ـ اینو نمیگیری؟ دستم سوخت خب! حنا با دستهایی که کمی میلرزید، لیوان را گرفت. صدای داغ مایع داخل آن در گوشش پیچید و بویش، با تمام خاطرات مشترک، پناهگاهی شد برای بغضی که مدتها پنهان مانده بود. مازیار کنارش نشست. انگار نه انگار سالها گذشته. فقط موهایش حالا کمی مرتبتر بود، نگاهش جدیتر، و سکوت...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 22
ترنگ زمزمه کرد: - کجا لباسمو عوض کنم؟ مرد عقب رفت. خودش را روی تخت انداخت. حوله تا رانش بالا رفت. با دست، پشت سرش را تکیه داد به تاج چرمیِ تخت. پا روی پا انداخت. - همینجا عزیزم! خونسردی. ترنگ یک قدم به عقب رفت. - ولی... . مرد ابرو بالا انداخت. صدایش افتاد. - ولی و اما نیار، ترنگم. مکثی ک...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 23
اول به چهرهی پولاد نگاه کرد. دید که رنگ لبخند از لبهایش پریده و نگاهش خیره مانده. رد نگاهش را گرفت. و ناگهان... جهان ایستاد. وسط جمعیت، در آغوش نور نارنجی لایتها، ایستاده بود. کنارش مردی بود؛ بلندقامت، مو جوگندمی با کتوشلواری که همرنگ بود با لباس آن دختر... . داشتند با کیوان خوشوبش میکر...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 24
آنسو، میان شلوغیِ پرزرقوبرق سالن، ترنگ ایستاده بود؛ مانند عروسکی در ویترینی مجلل، محصور در قاب نور و نگاههای بیاعتنا. دستش میان انگشتان کشیده و گرم کامران گم شده بود؛ فشاری نرم اما آمرانه، مثل بند چرمی که بیصدا به مچ بستهاند. شال حریر آبیرنگش، همان که هزار بار از روی موهای اتوکشیدهاش سر...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 25
نفسهای مسیح عمیق و دریده از سینهاش بیرون میآمد. چانهاش میلرزید. چشمهایش از اشک برق میزد اما نباریده بود. صدایش نفسنفس، پرخاشگر، زخمی: - به درک! به جهنم! و با ضربهای خودش را از آغوش پولاد جدا کرد. نفسنفسزنان، عرقریزان، بیکت، با صورت برافروخته و دستهایی که میلرزید، چرخید... ترنگ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 26
سمت دیگر باد، آرام و مرطوب، از سمت دریا میوزید و شنهای نرم ساحل را چون پودری نمخورده به سینهی شب میپاشید. آسمان تاریک بود اما ستارهباران؛ دریا با موجهایی نرم و بیقرار، مدام به شنها میکوبید و پس میکشید، انگار میخواست چیزی را از ساحل پس بگیرد که روزی با خودش آورده بود. مسیح کنار آب ایس...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 27
*** نور خورشید، محو و ملایم، از پردهی سفید و گلگلی اتاق رد شده بود و پاشیده بود روی بوم. سکوتی از آن جنسِ دلچسب، که فقط در صبحهایی بیدغدغه پیدا میشود، اتاق را در آغوش گرفته بود. حنا، زانو زده مقابل سهپایه، با پیراهن نخی و گیسوان جمعشدهاش، با دقت گوشهی نقاشی را میکشید. در دل تابلویی که ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 28
صدای بوق کوتاه ماشین در کوچهی خلوت پیچید. حنا، که تازه بند ساعت نقرهایاش را بسته بود، از لای پنجره نیمه باز اتاق نگاهی به حیاط انداخت و گفت: - مامان من رفتم. صدای مادر از آشپزخانه آمد، همانطور گرم و بیحاشیه: - بِپا زای... مازیارَ سلام بِرِسان. - چشم لبخند کوچکی زد. کفشهای کتانی سفیدش ر...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 29
بازار محلی، درست مثل خاطرهها، شلوغ، رنگارنگ و زنده بود. سقفهای شیروانی کوتاه، مغازههایی با کرکرههای نیمهباز، میزهای چوبی که رویشان پر بود از صنایع دستی، مرباهای خانگی، عروسکهای پارچهای، قلاببافی، گلیم، سبزی خشک و ماهی های شور. بوی ادویه با بوی چوب تر و نم بارانخورده ترکیب میشد. صدای مرد...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 30
هوای رستوران خنک بود و بویی که از سمت آشپزخانه میآمد اشتها را باز میکرد. نسیم ملایمی از پنجرههای باز، پردههای نازک سفید را نرم و بیصدا تکان میداد. نور خورشید بر سطح میزهای چوبی میدرخشید و صدای آرام پیانوی سفید گوشه سالن، فضای نیمهخالی ظهر را شاعرانه کرده بود. پولاد با پیراهن آستینبالازده ...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 31
دختر و پسر با قدمهایی گرم و آشنا جلو آمدند. پیراهن قهوهای پسر لکهای تیره روی شانه داشت، انگار خیس شده بود؛ شال سفید دختر، سرخورده روی شانهاش افتاده بود و تارهای قهوهای روشن موهایش زیر نور رستوران، رنگ براقی به خود گرفته بودند. چشمهایش میخندیدند. نه از ته دل... از ته جان. پونه با دیدنشان،...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 32
پونه پلک زد و نگاهش بین آن دو رفت. خندهای زد، سبک و رها، و گفت: - عه؟ چه جالب! خب چقدر خوب، خواهر برادری خوش بگذرونین پس! و بیآنکه منتظر جواب بماند، با چال سمت چپ گونهاش که در لبخند پیدا شده بود، برگشت و رفت سمت پیشخوان. پولاد همانجا تکیه داده بود، قد متوسطش در سایهی نور کمرنگ آباژور آرام...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 33
پسری با قد متوسط، تیشرت آبی با طرح فرش سنتی و شلوار جین مشکی. فرشید بود. - سازا رو آوردن. کجا بچینیم؟ مسیح دستی به چانهاش کشید و به کمد سفید و چوبی اشاره کرد: - بذار اینجا. از هر ساز یکی داریم فعلاً... اگه کسی لنگ زد، دم دست باشه. بعدش به مرور تکمیل میکنیم. فرشید سری تکون داد و گفت: ـ حل ...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 34
ترنگ روی صندلی چوبی نشسته بود؛ صندلیای که پارچه سفید نازک، مثل تکهای ابر، روی پشتیاش کشیده بودند. پیراهن ساتن سفیدش با آن درخشش خاموش و نرم، روی تن لاغر و استخوانیاش افتاده بود. شال تور سفید، بیحال روی موهای مشکی و صافش خوابیده بود و چند تار مو، بیاجازه، از کنار گونهاش لغزیده بودند پایین. ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 35
هوای راهروی بیمارستان سنگین بود؛ بوی تیز دارو و الکل مثل یک پرده نامرئی روی همه چیز افتاده بود. چراغ قرمز بالای در اتاق عمل هنوز روشن بود و صدای خفه دستگاهها از پشت در بسته، در سکوت کشدار فضا فرو میرفت. ترنگ کنار مادرش روی نیمکت فلزی نشسته بود. انگشتانش روی دسته نیمکت ضرب گرفته بودند بیآنکه ب...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 36
حنا، کیفش را محکمتر به پهلو چسباند و روی یکی از مبلهای گرد نشست. پارچه مخمل زیر دستش نرم و گرم بود. نگاهی به اطراف انداخت؛ لباسها در رنگها و برشهای گوناگون آویزان بودند. از لباسهای کوتاه و پرزرقوبرق گرفته تا بلند و ساده، انگار هر سلیقهای در اینجا سهمی داشت. نور ملایمی از سقف میتابید و بر...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 37
حنا زیر لب باشهای گفت و اجازه داد خواهرش گوشوارهها را برایش بیندازد. حریر عقب رفت، از بالا تا پایین نگاهش کرد و لبخند کمرنگی زد: - عالی. با ماشین من برو. رانندگی که یادت نرفته؟ حنا کیف صدفی و شال همرنگ کفشش را برداشت. کیف مخصوص دوربین را هم گذاشت روی شانهاش: - نه، یادم نرفته. خودت کار نداری؟...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 38
انگار زمان ایستاده بود. نسیم نرم میوزید و میان شاخههای گیلاس رقصی آرام به راه انداخته بود. حنا دستش را بیاختیار روی شالش گرفت، شال صدفی رنگی که مدام از روی شانهاش میلغزید و به بازی باد درمیآمد. اما او حواسش به خودش نبود. چشمهایش محو مردی بود که روبهرویش ایستاده، با چشمانی بسته و سر کمی خم...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 39
چند لوستر بلورین از سقف تالار آویزان بود و مثل ستارههای رقصنده، با هزار شعاع نورانی، فضای سالن را درخشان میکرد. صدای همهمهی مهمانان با نوای آرام و کشدارِ موسیقی در هم میپیچید؛ شبیه موجهای آرام دریا که گهگاه بر ساحل مینشینند و دوباره عقب میروند. عروس و داماد بالای سن ایستاده بودند، لبخندها...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 40
صبح فردا داغترین روز ماه از راه رسید. آفتاب مثل کوره روی آسفالت کوچهها میکوبید و خیابانهای خلوت زیر هالهای از گرما موج میزدند. کمتر کسی جرات بیرون رفتن داشت؛ همه یا پشت پنجرهها پناه گرفته بودند یا گوشهای کنار کولر آبی، با لیوانی پر از آب خنک. در خانه اما هوا فرق میکرد. باد خنک کولر آبی گ...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
