لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس های نارس : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 61
حنا چهارزانو روی مبل تکنفره نشسته بود؛ مبلِ کنار پنجره، همان که عصرها نور نارنجی آفتاب میافتاد روی دستهی پارچهایاش. لباسِ خانگیِ سبز تنش بود؛ سبزیِ ملایمی که به پوستش میآمد و آرامش میریخت. موهایش را پشت سر بسته بود، شُل و بیدقت، طوری که چند تار مو از کنار گوشش رها شده و صورتش را قاب گرفته...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 62
ساعت داشت به نیمه میرسید، اما خیابانهای رشت انگار تازه جان گرفته بودند. باران تند میبارید. گاریهای غذا، با شیشه یا پلاستیک، برای خودشان سقفی سرهم کرده بودند و بخارِ داغ خوراکها، هوا را مهآلودتر نشان میداد. از دکهی کنار خیابان یک پاکت وینستون قرمز گرفت. یکی را همانجا آتش زد؛ ایستاد کنار ج...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 63
گرهِ روسریِ کوچکِ نسکافهایرنگش را با دو انگشت مرتب کرد؛ انگار اگر آن گره دقیق سر جایش بنشیند، فکرهایش هم از ریخت نمیافتند. لیوانِ شکلات داغ را از روی میز برداشت و کف دستش را کمی دورش حلقه کرد. گرما بالا میآمد، اما نگاهش روی دیوارِ کاملاً سفید میلغزید؛ سفیدیِ لجبازی که منتظر بود کسی بالاخره ت...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 64
آسمان تیرهی تیره بود؛ از آن تیرگیهای عمیق و ساکت، صاف و پر از ستارههایی جرعت درخشش و نزدیکی داشتند. باد سردی از سمت دریا میآمد، بیاجازه میخزید لابهلای شمعها و هرازگاهی یا خاموششان میکرد یا لرزان میبردشان به مرز تاریکی. دریا وحشتناک ترسناک بود؛ بهخاطر موج نه، دلیلش ناپیدایی بود. فقط چند...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 65
- نمیخواد بری داخل کوچه، من همینجا پیاده میشم. سرِ کوچه نگه داشت. موتور را خاموش نکرد، انگار دلش نمیآمد این چند ثانیه را با عوض کردن سوژهی نگاهش قطع کند. نور چراغِ خیابان نصف صورتش را روشن کرده بود و نیمِ دیگرش در سایه مانده بود؛ برگشت سمتش: - مطمئنی؟ تاریکه. سرش را کج کرد، لبخندی کمرنگ روی...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 66
بعد از نشان دادن و فرستادن عکس خواهرش، از اتاق بیرون آمد. سالن شلوغتر از قبل شده بود. صداها روی هم میلغزیدند؛ گریه، فریاد، اعتراض. چند زنِ سیاهپوش و ژولیده دور مردی لاغراندام حلقه زده بودند و با تمام توان فحش میدادند. انگار مرد وسایلشان را دزدیده بود و سکتهی پدر یکیشان هم افتاده بود گردن او...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 67
چند هفته از تولد مسیح گذشته بود، و هر مکالمهی کوتاه و نیمهتمام با او، مثل وزنهای سنگین روی دل حنا مانده بود. تماسها نصفهنیمه، پر از مکثهایی بیدلیل، جملههایی که در گلوی مسیح گیر کرده بود و در دل حنا مثل شعلهای خاموش دود میکرد. از همان تماسها فهمیده بود که بین پولاد و پونه دعوایی شده، و ...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 68
همهچیز را برای نگین تعریف کرد. از همان آشناییِ ناگهانیشان میان باغ گیلاس، از قدمزدنهای بیقرار لب ساحل، از نگاههایی که قرار نبود جایی برسند اما رسیدند و از امشب. کنار دیوار نشسته بودند. حنا زانوهایش را بغل کرده بود و شانههایش کمی افتاده بود. نگاهش روی لیلیومهای سفیدِ روی میز مانده بود؛ گل...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 69
باران میبارید. هوا گرفته و خاکستری بود. باد، خیابانها را خلوتتر از همیشه کرده بود و حنا روی نیمکت ایستگاه اتوبوسِ نزدیک گالری نشسته بود و رفتوآمد کمجان خیابان را نگاه میکرد. فکر مثل حیوانی وحشی که تن به رام شدن نمیدهد، به جان ذهنش افتاده بود؛ هرچه میخواست از دستش فرار کند، بیشتر پنجه میک...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 70
مازیار جلوی در پیادهاش کرد؛ شیشه را پایین داد، لبخند همیشگیاش نرمتر و پررنگتر از همیشه بود: - سلام برسون به اهالی خونه. مراقب خودت باش. حنا تشکر کرد: - شب خیلی خوبی بود، همچنین. در خانه را که بست، ماشین با تک بوقی راه افتاد. صدای برخورد قطرات باران در حوضِ آبی آرامش میداد. مخصوصاً حالا که نا...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 71
وقتی بچهها به آبی میآمدند، رسم همیشگیشان این بود که دو میز وسط سالن را به هم بچسبانند؛ همانجایی که نور زرد چراغها نرمتر مینشست و صدای دریا از لای پنجرههای نیمهباز میان فضا میپیچید. برای پولاد، بهترین لحظه دقیقاً همان چند ساعت بود؛ وقتی صداها قاطی هم میشد، خندهها بالا میرفت و حتی مشتر...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 72
از ساعت نُه آنجا بود. کوچهی باریکِ مقابل خانهی حنا هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود. نور کمرنگ خورشید، لبهی دیوارها را لمس میکرد و ردِ نازکی از باران روی آسفالت نشسته بود. مسیح بخاری ماشین را روشن کرد؛ گرما آرام و یکنواخت در فضای کوچک خودرو میچرخید، اما نوک انگشتهایش هنوز سرد بود. نگاهش ر...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 73
سالن انگار نفس میکشید. نورهای گرم از سقف و دیوار قابها را زنده میکرد. گوشهی سما راست سالن، میزی بلند کنار دیوار چیده شده بود؛ فینگرفودهای هوس برانگیز و خوشرنگ با تزئینهای قرمز و سبز، شیرینیهای کاکاکدو*، ضرفهای کوچکِ گلپالوده* و سه کلمنِ کریستالیِ آبمیوه که نور را در خود میشکستند؛ یکی ب...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 74
قطعه را که تمام کرد، در مقابل تشویق حضار کمی سر خم کرد. صدای کف زدنها مثل موجی کوتاه بالا رفت و روی شانههایش نشست. از سکو پایین آمد؛ هنوز گرمای نور روی پوستش بود و ضربان قلبش با ریتم آخرین نت هماهنگ. میز جلوی سکو متعلق به او و دوستانش بود. دستی به شانهی شاهرخ کشید و کنار پولاد ایستاد. فرنگیس ل...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 75
پس از ورود خواهرش به مهمانی، در گوشهترین نقطهی سالن ایستاده بود و نگاهش میکرد. چند دقیقهای پیش کنار دوستانشان ایستاده بود. میخندید. طبیعی. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار چیزی میان دلش گره نخورده. بعد ناگهان نگاهش ثابت ماند. پولاد رد نگاهش را گرفت. سه نفر. حنا، مسیح و مردی که آشنا بود... اما...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 76
به دیوار تکیه زده بود. دستها روی سینه قفل، فکش سفت، نگاهش روی خواهرش میلغزید؛ روی انگشتهایی که لباسهای نیمهتاخورده را چنگ میزد و بیحوصله داخل چمدان خاکستری میانداخت. انگار هر تکه پارچه، تکهای از چیزی بود که میخواست از این خانه جدا کند. صدای زیپِ چمدان مثل خط کشیدن روی اعصابش بود. - چرا ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 77
- چه طعمی میخوری؟ نگاهش روی پلاستیکِ پر از اسکمو لغزید. لبهایش را جمع کرد، بیآنکه چشم از رنگهای براقِ یخها بردارد: - چه طعما داری؟ لبخند کمرنگی گوشهی لب پسر نشست. - آلبالو، آلوچه، زردآلو... کیوی و مخلوطشم هست. حنا بزاقش را بیصدا قورت داد. - کدومش ترش و شورتره مسیح؟ مسیح کوتاه خندید. برقِ ...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 78
صدای خنده فضای گرم خانهی کوچک را پر کرده بود. فرشِ قرمز و سورمهای رنگِ دستباف کف را پوشانده بود. پنجرهها با پردهی سفید پوشانده شده بود اما بازهم سیاهیِ شب به چشم میخورد. کرسیِ قدیمی با لحافِ سفید گلدار خانه را گرم میکرد و دور تا دور پشتیهای قرمزی با طرحهای مشکی تکیه گاهی راحت برای نشستن...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 79
زیپ کاپشنش را تا زیر گلو بالا کشید و در را نیمهباز رها کرد. چند قدم جلوتر رفت و پشت نردههای چوبی ایستاد؛ انگشتهایش روی چوب سرد نشست، زبری کهنهی آن زیر پوستش حس شد. ویپ آبی را بالا آورد، نفس عمیقی کشید. طعم ترشِ زغالاخته در دهانش پخش شد و دودِ غلیظ را آهسته بیرون داد؛ دود در هوای سرد پیچید و ...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان گیلاس های نارس - پارت 80
تمام آن یک هفته را در بهت گذراند، اما بهت کلمهی کوچکی بود برای آن حالت. یک شناور ماندن بیاراده روی اقیانوسی بیکرانه و خالی. نه موجی بود، نه صدایی، و حتی نه پرندهای. فقط او و آبی سرد که زیرش خالی بود. گاهی فکر میکرد نکند خودش هم مرده، نکند همهچیز یک خواب بیپایان است. اما نه، درد بیدارش میک...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
