پارت هشتاد و هفتم :

تای ابروی مسیح بالا رفت. لبخند کوتاهی روی لبش نشست. از کنار پنجره کمی جابه‌جا شد و نیمه‌ی راست بدنش را به دیوار تکیه داد. کف پایش از ایستادن طولانی روی سرامیک سرد اتاق کمی بی‌حس شده بود. پای راستش را روی پای چپ گذاشت و لیوان چای را روی طاقچه‌ی کنار پنجره گذاشت. نور زرد چراغ خیابان از لابه‌لای پرده روی صورتش افتاده بود.
زیر لب خندید و انگشتش روی صفحه لغزید.
- ما چی؟
چند ثانیه بعد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    0

    نمیدونم چرا ولی احساس میکنم پارتنر فرشید پیدا شده😔

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😔 همیشه قشنگ‌ترین عشق با نفرت شروع می‌شه

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    این خانم چرمی دردسر ساز نشه؟احتمال میدم از طرف پونه باشه چقدرم اصرار داشت که ساعتش زیاد باشه آخه چراااا

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    اووه ترنم من اصلا به این فکر نکرده بودم 🤣🤣🤣 شایدم، فقط خدا می‌دونه 🧏🏻‍♂️🧏🏻‍♂️🧏🏻‍♂️

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    این پارت عجیب چسبید..ممنون از قلمت نسترن جون که تونسته ما رو غرق کنه خسته نباشی کلی😭✨

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    جااانننن قلب منی تو 🤍🫂

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چقد خوبه که مسیح به حنا اعتماد داره و زیاد تعیین تکلیف نمیکنه و محدودش نمیکنه چون شناخت کافی از حنا داره

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    شایدم اصلا عاشقش نیست؟ شت...

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    نکنه میخوان از حنا خواستگاری کنن،واااای نکنه اینجاست که رابطه مسیح و حنا خراب میشه

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂🤣🤣 به نظرم که همین فردا مازیار میره دنبال گل و شیرینی

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اصلا حس خوبی به این مسافرت ندارم و حتی بعد عید که این خانم میخواد بیاد ساز یاد بگیره

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ولی به نظر من شل کن

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    منم میخوام برم ویولن زدن یاد بگیرم و فقطططط میخوام استادم آقای مسیح قربانپور باشه میشه؟

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂 دروغ چرا خودمم دنبال مسیحم که گردن بگیره اگر شد میگم توام بیای

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    بوسسسسسس.عشق تویی

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ایجون 🤍🫂

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    پارت خوندن، خصوصا قلم نسترن خانم خوندن داره🙂 ↕️💋✨

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    جووون نسترن خانم بخورتت 🤍

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    مسیح عشوه هاشو شروع کرد، با دخترای سرسخت صحبت می کنه و راضیشون میکنه🤣

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عشوه خرکی به شیوه‌ی مسیح 🧏🏻‍♂️

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    مسیح بعد از خواندن پیام حنا دچار ایست قلبی شد.

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مسیح گروه را ترک کرد.

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    اخ اخ مسیح.. میره برمی گرده میبینی عقد کردن.. اونجاست که داستان عشقی- خیانتی میشه😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 وای به خودت میای میبینی پرنده از قفس پر زد مسیح

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    چشم مسیح روشن... دوست دخترش داره می ره سفر..اونم پیش دشمن مسیح!

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای وای وای یعنی توی سفر چی میشه؟ 😶‍🌫️😶‍🌫️

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای وای وای یعنی توی سفر چی میشه؟ 😶‍🌫️😶‍🌫️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خسته نباشی نویسنده جونم عالی مثل همیشه 🙏💗🌱

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قربونت برم زهرای عزیزم 🫂

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان نسترن جون خسته نباشی عالی بود قلم بی نظیرت مانا 🍀💚🍀💚🍀💚

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    فخری جون عشقی 🤍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!