لیست کلیه پارتهای رمان افول دیدگانت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان افول دیدگانت - پارت 41
نه از سر هوس، نه از سر جسارت؛ فقط آغوشی ساده، مانند پناهی در طوفان. آصف میخواست با آن آغوش، دخترک را از فروپاشیِ بیصدا نجات دهد؛ از آن شکستن بیهیاهو که فقط در چشمها اتفاق میافتاد. در ذهنش، این کار نه زشت بود و نه زننده؛ مگر آنکه پناه، نگاه دیگری داشته باشد... که در آن لحظه، محال به نظر میر...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 42
آصف که مشغول جمعکردن ظرفها بود، ناگهان سر بلند کرد؛ نگاهش، بیاختیار، به سمت در حمام چرخید و همانجا، بهسان مجسمهای، ایستاد. قطراتی که بر پوست پناه، آرام و بیصدا، در حرکت بودند، مانند رنگهایی بر بوم تن، از او تابلویی ساخته بودند که نه جسارت داشت و نه هوس فقط زیبایی بیادعا. پناه، بیخبر از...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 43
سپس، نفس عمیقی کشید؛ نگاهش را به چشمان آصف دوخت و گفت: «میخوام برگردم... و تا یکی دو هفتهی آینده هم کارخونه رو از عمهم پس میگیرم.» در آن لحظه، صدای پناه فقط اعلام تصمیم بود، آصف فقط نگاه کرد؛ به دختری که حالا، از دل تاریکی، جرأت کرده بود چراغی روشن کند. پناه، با صدایی که میخواست محکم و قو...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 44
پناه ایستاد و آصف سر بلند کرد؛ نگاهش، بیدرنگ، به چشمهایی افتاد که پشت عینک دودی پنهان شده بودند. بیآنکه بداند چرا پناه اینطور بیهشدار به او نزدیک شده، پرسید: «چیزی لازم داری؟» صدایش آرام بود، اما در آن لحظه، مانند قطرهای در آب راکد، موجی در دل پناه به راه انداخت. دخترک به خودش آمد؛ چرا ...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 45
حوله طوسیرنگ را بر عضلات سینه و پشت گردنش کشید؛ گرمی نفسهایش با سرمای پارچه درآمیخت، صدایش، آرام و زمزمهوار، در فضای باشگاه پیچید: «دوست داری... یه کم ورزش... کنی؟» پناه، از این پیشنهاد ناگهانی، چشمهای کمسوی گشادهاش، با حیرت به او دوخته شد. با تعجب به خودش اشاره کرد: «ببخشید، الان با من ...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 46
آصف هیچ نگفت، دستکشهای قرمز رنگ را از کناری برداشت و به سمت پناه رفت و گفت: «بیا دستکش دستت کنم، اون کیسه اونقدر سنگین هست که اگه دو تا ضربه بزنی استخوانای دستت آسیب ببینه!» پناه با کمک آصف دستکش به دست کرد و در آخر مقابل کیسه قرار گرفت. دستانش، آمادهی هجوم بودند. آصف طرز ایستادن مقابل کیسه و...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 47
سیمین، جز اطاعت، زبانی دیگر نداشت. آصف، با قدمهایی که طنین اطمینان را در خود داشت، به سمت میز شام بازگشت. ضیافت خوردن، برایش چون نبردی بود که پیروزیاش را از پیش میدانست. بعد از اتمام غذا خواست به سمت پلهها رود که با پرهام روبرو شد. خوش و بشی کوتاه، بینشان رد و بدل شد. حضورِ یاسمین، لبخند را ...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 48
پناه، با شنیدن این کلمات، ناخواسته لبخند کمرنگی رد. غرور زخمیاش، در برابر نیاز گرسنگی، رنگ باخت. در حالی که از روی تخت برمیخاست، صدایش، که تا لحظاتی پیش چون سنگ ناگشوده بود، با اندکی لرزش، اما با استواری دوباره، گفت: «بیا، بهم لباس بده.» آصف، با لبخند، وارد اتاق شد. در کمد پناه را گشود و دست...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 49
فصل دوم نوری کمجان، به زور از لا به لایه پردهی اتاق بر روی صورت پناه، که هنوز در آغوش خواب سنگین بود، بوسه زد. چشمهایش را نیمهباز کرد. معدهاش، چون حیوان گرسنهای که در قفس تن حبس شده باشد، بیقرارانه غرغر میکرد و این صدای ناخوشایند، یادآور شام دیشب بود؛ شامی که بیشتر شبیه به میدان نبرد بو...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 50
عرفان، که تا آن لحظه چون سدی محکم، سکوت اختیار کرده بود، دیگر نتوانست خشم فروخوردهاش را پنهان کند. صدایش، سکوت پس از حرفهای پناه را شکافت: «اگه این مسخرهبازیا تموم شد، زنگ بزن یه جلسه برای دو روز آینده اوکی کن!» فاطمه، با چشمانی که چون اخگرهای آتش، به پسرش دوخته شده بود، به او نگریست. از شد...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 51
چشمان پناه که از ترس و درد، به سوی ناجی زندگیاش دوخته شد. آن چشمان آبی، گویی آفتاب صبحگاهی بودند که پس از شبی طولانی، دوباره طلوع کرده بودند. شانههای پهنش، چون کوه، استوار و امن، گواه دادند که بادیگاردش، آن مرد همیشه حاضر، آصف، برگشته؛ گویی که او، فرشتهی نجات پناه در لحظات بحرانی بود. آصف، خش...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 52
کت و شلوارِ مجلسی سبز سلطنتیاش را به تن کرد؛ رنگی که از آن قدرت کاملا استخراج میشد و عجیب بر قامت او، شاهانه میدرخشید. از خدمتکار خانه یعنی پروانه خواست تا آرایشی ملیح، بر صورتش پیاده کند. باید در مقابل هیئت مدیره، استوار و قدرتمند، ظاهر میشد. عصایش را، که شاید نمادی از ضعفش بود، کنار گذاشت. ...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 53
عرفان، آمادهی انفجار کلامی دیگر بود که ناگهان درب اتاق باز شد و هیئت مدیره، چون سپاهی از پیش تعیین شده، وارد شدند. سه مرد و دو خانم، با نگاههایی که انگار تمام حساب و کتاب را در خود داشتند. پناه، فاطمه و عرفان، به احترامشان بلند شدند و سپس مطیع، نشستند. آصف، چون سربازی تیزبین، به سرعت پشت میز ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 54
نگاه رضایت، در چشمان تمام اعضا نمایان بود و این را آصف، با ذوقی کودکانه، برای پناه بازگو کرد؛ کلماتی که آرامش را به جانش مینشاند. پناه، در حالی که دستانش را بر روی میز میگذاشت و خودش را اندکی خم میکرد، با صدایی محکم اما مهربان سخن گفت: «برای اطمینان، نه ماه به من مهلت بدید. اگه اونجوری که با...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 55
پرهام با خندهای که تهش تعجب بود، گفت «باشه» و تماس را قطع کرد. آصف به سمت پناه چرخید، گفت: «بریم؟» پناه از جا برخاست. دوشادوش هم، راه افتادند. بین راه، آصف کیکی خرید؛ آن را در صندوق گذاشت و وقتی رسیدند، خانه در سکوتی نیمهگرم فرو رفته بود؛ نه سرد، نه گرم! بوی کیک، در هوا پخش شد و پناه را بیق...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 56
پناه، نفسش را با حرص بیرون داد، مانند کسی که میخواهد دود دلش را بیرون بریزد. او نیز فریاد زد: «فکر میکنی چون سختی کشیدی، حق داری اینطوری با من حرف بزنی؟» آصف، کمی نزدیکتر شد. صدایش تغییر نکرد، اما برندهتر شد: «نه… ولی فکر میکنم حق دارم بهت بگم این لوسبازیها، این قهر کردنها، کمکی بهت نمیک...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 57
آصف یکهای خورد، چطور وقتی پناه او را نمیدید میتوانست دم از عاشقی بزند؟ آن لحظه این سوال در ذهنش در حال جولان بود. پرهام در حال وزنه زدن گفت: «بهش... فکر کن... اینکه یه... روز خوبه... یه روز نه... بخاطر چیه!» آصف، بعد از شنیدن جملهی پرهام، لحظهای خشکش زد. انگار چیزی در درونش، با صدای خفیفی ب...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 58
صدایش آرام بود، پناه وارد شد، کنار تخت ایستاد. آصف، نگاهش را از او برنداشت و آرام گفت: «اگه بخوای، میتونی امشب اینجا بخوابی. روی تخت راحتتره. من پایین میخوابم.» پناه، با چشمانی که حال کمی قرمز شده بود، گفت: «مطمئنی؟» آصف، لبخند کمرنگی زد و زمزمهوار سخن گفت: «مطمئنتر از هر لحظهی دیگه.» پناه...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 59
آصف اندکی خودش را کشید و در حالی که سعی داشت نگاهش را به پناه بدهد، انگار که تازه از خواب بیدار شده با صدای خمار از خوابش پرسید: «صبح بخیر؛ خوب خوابیدی؟» پناه سری تکان داد و در حالی که بر روی موهای درهم و برهمش دست میکشید تا مرتب شود و آنان را با کش موی درون مو دستش جمع میکرد گفت: «آ... آره. ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 60
عرفان، با خرناسی از خشم، در مقابل دیدگان تیز و برندهی آصف، هیچ عملی نمیتوانست انجام دهد. پناه به سمت پذیرایی رفت و با دیدن جسمی که بر روی مبل نشسته بود، آرام به سمتش رفته و پشتبندش، باقی اعضای خانه نیز همراه شدند. لبخند از روی لبهای آصف، حتی یک لحظه هم کنار نمیرفت. و این، نه از سر شادی محض، ...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
