دوست داشتی؟
رمان عاشقانه افول دیدگانت اثر زهرا رمضانی

رمان افول دیدگانت

  • زبان فارسی
  • 86.1K 👁
  • 296 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه افول دیدگانت

پناه دختری که در یک حادثه علاوه بر از دست دادن دیدگانش، پدرش را نیز از دست می‌دهد، افولی که باعث می‌شود او به هر چیز چنگ بزند تا زندگانی‌اش به قبل برگردد. در میان آن ندیدن و تاری، قاتلی مرموز سر و کله‌اش پیدا می‌شود و زندگی پناه در خلا دهشتناکی فرو می‌رود. با ورود آصف اسب سرکش روزگار اندکی مانوسش می‌شود! اما سوال اصلی این است آیا دیدگان افول کرده دوباره بینا می‌شود؟ انگیزه آن قاتل مرموز چیست؟ آیا می‌تواند به آصف اعتماد کند و سر بر شانه‌اش گذاشته و با او هم قدم شود؟ در این رمان، شما شاهد هم‌قدم شدن ترحم در کنار سنگدلی بی‌رحمانه خواهید بود، انتقامی که تنها با آب بخشش خاموش می‌شود‌ و عشقی که تنها با رقص اعتماد ریشه می‌کند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
آرامش!
گاهی از دشوار ترین لغات دنیا محسوب می‌شود. هر چه می‌جنگی، هر چه می‌خندی، هیچ فایده ای ندارد.
گاهی باید با گریه از او گلایه کنی، گاهی باید با نیشخند از کنارش رد شوی.
تنهایی!
گاهی از آسان ترین لغات دنیا محسوب می‌شود.
هر چه از او فرار می‌کنی، هر چه از او طفره می‌روی، هیچ فایده ای ندارد.
جوری تو را در خود حل می‌کند که باور می‌کنی تمام عمر تنها بودی، باور می‌کنی که تنها خودت هستی و خودت!
عشق!
گاهی از دردناک ترین لغات دنیا محسوب می‌شود.
هر چه به او ناباور باشی، هر چه او را قبول نکنی، هیچ فایده ای ندارد.
و ای دردناکِ شیرین جوری من را درگیر کن تا این دنیای وهم آلود برایم به شیرینی تو شود. جوری من را در آغو*ش بگیر که به آغو*ش کسی دیگر محتاج نباشم. جوری کنارم بمان که به همه نماندن ها پوزخند بزنم.
بمان تا همیشه برایم!
***
فصل اول
پناه، که در اقیانوس متلاطم افکارش غرق بود، با موج آرام‌بخش صدای دکتر، به ساحلِ هوشیاری بازگشت.
«خب دخترم، الان می‌خوام باندت رو باز کنم؛ مشکلی نداره؟»
مشکل؟! لبخندی تلخ، چون شمشیری کُند، بر لب‌هایش ماسید. سرتاسر هستی‌اش، تار و پود داستان زندگی‌اش، با نخ‌های کلافه‌ی مشکلات بافته شده بود. این دکتر از کدام مشکل حرف می‌زد؟ کدام تکه از این پازل از هم گسیخته را مشکل می‌پنداشت؟ اینکه اکنون، چون برگی پاییز زده در چنگال بادِ سرنوشت، این گونه بر بستر سرد بیمارستان، زنجیروار میخکوب شده بود، خود هزاران مشکل بود. اینکه پدرش، علی، لنگرگاه امن وجودش، هنوز به سراغش نیامده بود، خنجری بود که هر روز قلبش را می‌خراشید و این زخم، دهان بازتر می‌کرد.
و اما بدتر از آن، اینکه هر بار از بقیه، چون گدایی درمانده، سراغ او را می‌گرفت و همه، با دیوارِ سنگیِ بهانه‌هایشان، او را دست به سر می‌کردند، خود قفسی از بی‌کسی بود که بر روحش تنگ‌تر می‌شد. دکتر از چه حرف می‌زد؟ چه می‌دانست از این کوه مشکلات که بر سینه‌ی این دخترک سنگینی می‌کرد؟ در دریای طوفانی دل او، باز کردن باند، چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟
به یاد پدرش افتاد. علی! نامش، چون سنگی سنگین، بر قلبش فشار می‌آورد. او نامردترین نقش‌آفرینِ صحنه‌ی زندگی‌اش بود. بیش از سه هفته بود که پناه، چون شمعی نیم‌سوز، بر بالین بیماری‌اش می‌سوخت، اما دریغ از کورسوی خبری از او! گویی او را در ورطه‌ی فراموشی سپرده بود؛ در تاریکیِ این روزهای بی‌نور، او را رها کرده بود تا در برهوتِ بی‌کسی، تنها با سایه‌ی خویش بماند.
با صدای لرزان محترم، که گویی رشته‌ای از واقعیت بود، ناگهان به خود آمد.
«مادر! آقای دکتر با شماست!»
لرزش در صدای محترم، خود انعکاسی از اضطراب پنهانی بود که در فضای اتاق می‌پیچید. پوزخندی تلخ، چون غباری ناخوانده، بر لبان پناه نشست و «آره»ای از میان لب‌های بسته، چون نفسی بریده، زمزمه کرد که بعید می‌دانست حتی گوش‌های تیز دکتر هم آن را دریابد.
صدای دلنشین «بسم الله» دکتر، در گوش‌های پناه طنین‌انداز شد و لحظه‌ای، روح او را از زندان هیاهوی درونی‌اش آزاد کرد؛ هیاهویی که چون سپاهی شورشی، در اعماق وجودش می‌تازید و تنها با طلوع نام پدرش، علی، به آرامشی ژرف می‌رسید. اما این آرامش، چون وهمی زودگذر، ناتوان از گشودن زنجیرهای تنگ و فولادی رعب بود که گلوگاه دلش را می‌فشرد.
دستان گرم و مهربان دکتر، چون بارانی لطیف بر سرش فرود می‌آمد و پناه، با هر تار و پود وجودش، این لمس‌های حیات‌بخش را حس می‌کرد. گویی هر نوازش، پیامی محبت‌آمیز از سوی خود زندگی بود، که در قامت نوری امیدبخش، به جان خسته‌اش قوت قلب می‌بخشید. اما در پس این آرامش موقت، ترسی مرموز، همچون سایه‌ای تاریک و سنگین، بر گوشه‌ای از دلش چنبره زده بود؛ ترسی مبهم، بی‌چهره و ناشناخته، که ریشه‌هایش در اعماق ناپیدای روحش گره خورده بود. و او به خوبی می‌دانست که دلش از شدت آن، چون پرنده‌ای بی‌بال و پر در قفسی تنگ، بال‌بال می‌زد، به تنگ می‌آمد و در خویش می‌پیچید.
باند لایه‌لایه‌ای که دور چشمانش پیچیده شده بود، به آرامی باز می‌شد؛ گویی که هر لایه‌اش داستانی از ناامیدی و درد را در خود نهفته داشت. تا اینکه بالاخره، پس از دقایق طولانی، دیگر خبری از آن پارچه‌ی مزاحم و خسته‌کننده نبود.
با صدای دل‌آشوب و پر از نگرانی یاسمین، به خود آمد. این دختر، با دلی پر از اضطراب، به حال پناه می‌نگریست؛ حق هم داشت، چرا که پناه برای او نه تنها یک دوست، بلکه همچون خواهرش بود. از کودکی در کنار هم بزرگ شده بودند، و این نگرانی‌ها، همچون باران‌های بهاری بر دل یاسمین می‌بارید و او را در آغوش خود می‌فشرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان افول دیدگانت
  • افسون

    در پارت 760

    عزیزم منون از قلم شیوات که خیلی قشنگ حس های دو گانه کسی رو که کور شده توصیف میکنه خسته نباشی 🥰

    ۲ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم شکر که لذت بردی ✨❤️

    ۲ هفته پیش
  • وکیلی

    در پارت 760

    تشکربابت رمانتون خیلی خوب بود🥰

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشماتون

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 770

    قشنگ بود ، قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • بدری

    در پارت 290

    رمان زیبایی وخیلی عالی است

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنون بابت نظرت شکر که لذت بردی

    ۲ ماه پیش
  • تمنا

    در پارت 770

    ممنون بسیار زیبا بود ولی انگیزه عرفان برای قتل فقط نفرت بخاطر سیلی بود؟یعنی اصلا علاقه ای ب پناه نداشت؟پس چرا وقتی میدونست پناه وعلی باهم تو ماشینن تصادف راه بندازه؟یا بعدش چرا با مادرش دعوا کرد ک نباید جلوی عمل پناه رو بگیره؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    شخصیت عرفان دوپهلو بود، یعنی هم علاقه داشت هم تنفر و همین باعث این کارا شده بود

    ۲ ماه پیش
  • کیانا

    در پارت 40

    عالیهههه خیلی خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ ماه پیش
  • دنیا

    در پارت 131

    حاجی چرامن احساس میکنم همش زیرسره عارفانه 🤔واقعامشکوکه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    شایددد

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 80

    سلام عزیزم تازه با قلمت آشنا شدم و تا الان عالی بوده موفق باشی و ممنون بابت این قلم زیبا

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ای جانم ممنون که همراه منی و امیدوارم تا آخرش همراهم باشی

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 760

    ممنون از رمان زیبایی که نوشتید ، موضوع جالبی داشت ، پایانش هم منطقی و زیبا بود . ❤️❤️👏👏👏

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ممنون بابت اینکه خوندی و نظر دادی امیدوارم لذت برده باشی

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 600

    شاید عرفان باشه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شایددد

    ۳ ماه پیش
  • ابان

    در پارت 90

    عجیبه این مهربونی های عرفان، شاید هدفش مثل مادرشه اما راهش رو با هوشش انتخاب کرده

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شاید آره شاید نه

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 70

    می دونم زیاد گفتن یک چیز از لطفش کم می کنه ولی واقعا زیبا می نویسید ، اگر اینترنتها دریت بودند خیلی دوست داشتم بیشتر باهاتون صحبت می کردم ، اگر جایی نوشتتون رو بخونم فکر کنم فورا تشخیص بدم ، چقدر با حوصله و با فکر و با احساس برای نوشته هاتون وقت می گذارید ، بیشترین موفقیتها رو براتون آرزو می کنم . ❤

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم نظر لطفته و خوشحالم که اینقدر با فکر هستی در حال حاضر سروش رو داریم برای هم صحبتی

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 10

    بسیار زیبا❤️

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ☺️❤️

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 10

    سلام به نویسنده خوش قلم و زیبا ، واقعا به عشق قلمتون دارم این رمان رو شروع می کنم حتما به زیبایی فرد باشکوه خواهد بود .

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    امیدوارم لذت ببری فقط سبک رمان ادبیات غنیه،

    ۳ ماه پیش
  • بیتا

    در پارت 20

    همین اول کاری خسته شدم خیلی جزئیه برا همه چیز سلیقه من نیست اما مشخصه رمان قشنگیه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    سبک رمان نسبت به باقی رمانهام ادبی تره... برای همین جزییات بیشتره اما ممنون بابت نظرت عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟