افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجاه و ششم :
پناه، نفسش را با حرص بیرون داد، مانند کسی که میخواهد دود دلش را بیرون بریزد. او نیز فریاد زد:
«فکر میکنی چون سختی کشیدی، حق داری اینطوری با من حرف بزنی؟»
آصف، کمی نزدیکتر شد. صدایش تغییر نکرد، اما برندهتر شد:
«نه… ولی فکر میکنم حق دارم بهت بگم این لوسبازیها، این قهر کردنها، کمکی بهت نمیکنه. باید مشکلت رو مثل آدم منطقی حل کنی، نه اینکه کیک پرت کنی!»
پناه، نگاهش Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات شم عزیزم
۹ ماه پیشآمنه
1عالیه عالی بود پناه از ابراز عشق دوری میکنه و آصف از فهم تغییر رفتار پناه عاجز هست ولی آدمهای دلباخته که خودشان زمانی مثل اونها بودن زود میفهمند
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
همه چی رخ خواهد داد
۹ ماه پیشراز
1خب خودشون ک نفهمیدن ولی پرهام خوب فهمیده
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره پرهام زرنگگگ
۹ ماه پیشهناسه
1به هم علاقه مند شدن و خودشون نمیخوان باور کنن و دارن سعی میکنن این عشق رو سرکوب کنن اما حداقل پیش خودمون و نفسمون همیشه عشق برنده است
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دقیقاااا
۹ ماه پیشسرو
1خسته نباشی عزیزم عالی بود
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات شم
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
1عالی بود خسته نباشید عزیزم 🌹🌹👍👍