پارت پنجاه و ششم :

پناه، نفسش را با حرص بیرون داد، مانند کسی که می‌خواهد دود دلش را بیرون بریزد. او نیز فریاد زد:
«فکر می‌کنی چون سختی کشیدی، حق داری اینطوری با من حرف بزنی؟»
آصف، کمی نزدیک‌تر شد. صدایش تغییر نکرد، اما برنده‌تر شد:
«نه… ولی فکر می‌کنم حق دارم بهت بگم این لوس‌بازی‌ها، این قهر کردن‌ها، کمکی بهت نمی‌کنه. باید مشکلت رو مثل آدم منطقی حل کنی، نه اینکه کیک پرت کنی!»
پناه، نگاهش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    عالی بود خسته نباشید عزیزم 🌹🌹👍👍

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • آمنه

    1

    عالیه عالی بود پناه از ابراز عشق دوری میکنه و آصف از فهم تغییر رفتار پناه عاجز هست ولی آدمهای دلباخته که خودشان زمانی مثل اونها بودن زود میفهمند

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    همه چی رخ خواهد داد

    ۹ ماه پیش
  • راز

    1

    خب خودشون ک نفهمیدن ولی پرهام خوب فهمیده

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره پرهام زرنگگگ

    ۹ ماه پیش
  • هناسه

    1

    به هم علاقه مند شدن و خودشون نمیخوان باور کنن و دارن سعی میکنن این عشق رو سرکوب کنن اما حداقل پیش خودمون و نفسمون همیشه عشق برنده است

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    1

    خسته نباشی عزیزم عالی بود

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات شم

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️