لیست کلیه پارتهای رمان افول دیدگانت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان افول دیدگانت - پارت 1
مقدمه: آرامش! گاهی از دشوار ترین لغات دنیا محسوب میشود. هر چه میجنگی، هر چه میخندی، هیچ فایده ای ندارد. گاهی باید با گریه از او گلایه کنی، گاهی باید با نیشخند از کنارش رد شوی. تنهایی! گاهی از آسان ترین لغات دنیا محسوب میشود. هر چه از او فرار میکنی، هر چه از او طفره میروی، هیچ فا...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 2
«چشمات رو باز کن دیگه!» این جمله، همچون زمزمهای دلنشین از دوردستها، در گوش پناه طنینانداز شد؛ اما چرا طلسمی شوم، یا جادویی از جنس ناتوانی، قدرت را از پلکهای خمار و آزردهاش ربوده بود؟! انگار سربِ سنگینِ هزار کیلویی به پلکهای کاغذینش آویزان شده بود و تکان دادن این پردهی نازکِ حیاتبخش، به ...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 3
صدای جویدن ناخن که توسط یاسمین صورت میگرفت به خوبی گوشهایش را آزار میداد، صدای پچپچ که به احتمال زیاد برای محترم بود و صددر صد در حال گفتن ذکر به گوشش رسید. بوی آشفتگی و مغشوش بودن این مادر و دختر را به خوبی احساس میکرد. آخرین توانش را به میدان آورد. پلکهای سنگین و چوبینش، با تقلایی زج...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 4
محترم، چون ابری که در خود میبارد، بیصدا شروع به گریستن کرد و سیلاب اشکهای پنهانش، در اعماق روحش، طغیان کرد. یاسمین، چون پناهگاهی امن در طوفان، مادرش را در حصار آغوش خود گرفت و نوازشهایی نرم، بر کمر مادرش نشست تا او را به ساحل آرامش برساند. پرهام، با هوفی از خشم و درماندگی، که چون آتشی زیر خ...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 5
قبول کردنِ این موضوع که پدرش بیست روزی هست که فوت شده و او تازه به این ماجرا پی برده، روحش را اذیت میکرد، چون خاری که در عمقِ جان فرو رفته و آرام آرام میخشکاند. چشمهیِ وجودش خشک بود، چون کویری تشنه در اوجِ تابستان. پلکهایش تکان نمیخورد، چه رسد که بخواهد به حالِ زارش گریه کند! در موهایِ بلن...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 6
هق هقش مانع از ادامهی جملهاش شد، تمام خاطرات خوب و شیرین پدر دختریشان از مقابل دیدگان نابینایش مانند نوار کاست عبور کرد و او برای تک تک خاطراتش، اشک ریخت. نزدیک به چند دقیقه گذشت تا آرام گرفت، با دست سالم، اشکهای صورتش را پاک کرد و تا خواست خودش را تکان دهد، با صدای در اتاق که به آرامی و با ...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 7
پرهام وارد دستشویی مردانه بیمارستان شد، دستشویی که شامل پنج در بود و روبروی هر در دستشو قرار داشت، رد کفشهای مختلف بر کف آن مشهود بود. پرهام بدون توجه به دو سه مردی که درون دستشویی بودند، تند دکمههای پیراهنش را باز کرد و به کل آن را از تنش در آورد، به شکم و بازوی دست چپش نگاهی انداخت، آه از...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 8
پناه کمی درنگ کرد و در آخر سوال ذهنش را پرسید. «به پلیس خبر دادین؟ شاید پرهام اون کسی که میخواست من رو بکشه رو دیده باشه!» محترم با لحنی که کمی دلخور به نظر میرسید گفت: «پرهام گفت فردا به پلیس زنگ میزنه. تا هم حال تو بهتر باشه هم خودش از دانشگاه مرخصی بگیره و زمان آزاد داشته باشه.» دخت...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 9
بازویش را از دستِ عرفان بیرون کشید و در حالی که سعی میکرد لنگان خودش را به پلهها برساند، سلانهسلانه حرکت کرد. گویی پرندهای زخمی بود که تلاش میکرد به لانهی امنِ خود بازگردد. محترم نگران خواست بازویِ پناه را بگیرد که با قرار گرفتنِ دستِ عرفان، آن هم روبرویش، از حرکت ایستاد و به او خیره شد. ...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 10
عرفان، با تمارضی استادانه، بازویش را گرفت و بیخود و بیجهت، چون بازیگری در صحنه تئاتر غم، شروع به ناله کرد و گفت: «یادم رفته بود کمربند مشکی داری! من غلط بکنم تو رو بگیرم اینجوری همیشه کبودم. آخ چقدر دستت سنگین شده دختر!» پناه که از این کار ناگهانیاش به شدت موجی از دلهره بر دلش نشسته بود، در...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 11
با حس صدای باز شدن در، ناخودآگاه از خواب بیدار شد، برعکس اصلاً خوابش سبک نبود و همین برایش عجیب بود که چطور با صدای تیک درب از خواب پرید. با نوای دلنشین محترم، که چون زمزمهای از اعماق مهربانی، در فضا میپیچید و تلاش میکرد تا غبار وحشت را از دل پناه بزداید، او از دنیای افکار تیرهاش به ساحل هوش...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 12
محترم واژهای بر زبان نیاورد؛ تنها با چشمانی که چشمهای از اشک در آنها جوشیده بود، به او نگریست، نگاهی که هزار حرف ناگفته را فریاد میزد. او زنی از جنس ایثار بود، در آن زمان که مادر نامهربانش، با بیرحمی او را در بیکسی رها کرد، محترم خود، چشمهی حیات و دایهی عشقش شد. از شیرهای که زندگیبخش یا...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 13
این بخش از خانه به شدت اشرافی بود، تابلو فرشهای زیبا و بزرگ با قابهای منبت کاری شده که طلایی رنگ بودند، دو دست مبل سلطنتی روشن با فرشهای ابریشمی هم رنگش و مجسمههای طلایی رنگ که چشم آدم را میزد، انگار که در قصر بود تا یک عمارت قدیمی! صدای قدمهای بلند و تند پرهام نشان از دویدنش میداد، همین...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 14
سوار آردی نوک مدادیاش شد و به سمت خانهی مهرجوها راند، بعد چهل دقیقه بدون ترافیک روبروی خانهی مجللشان پارک کرد. بهتر بود کمی اطلاعات به پناه مهرجو، راجع به قتل پدرش میداد. تا خواست زنگ در را فشار دهد در باز شد و شادمهر دستش را پایین آورد. پرهام با دیدن سروان سلامی کرد که متقابلاً جوابش را ن...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 15
عرفان نیز درون ماشین نشست و در حالی که ماشین را به حرکت در میآورد سخن گفت: «دو هفته دیگه مراسم چهلم دایی علی رو اینجا برگزار کنیم؟» پناه در حالی که کاملاً تکیه به صندلی ماشین زده بود سخن گفت: «نه، یه رستوران برای پذیرایی بگیرین!» عرفان سری تکان داد و گفت: «باشه، من تمام کارای پذیرایی و دعوت...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 16
بالاخره چهلم علی مهرجو، شخصی که پناه به شدت دلتنگ آن شده بود فرا رسید؛ همهی اقوام بر سر مزار جمع بودند و هر کدام به او تسلیت میگفتند، یاسمین هم دقیقاً کنارش ایستاده بود و هر کسی که به او تسلیت میگفت را معرفی میکرد، پناه هم با تبسم کمرنگ سعی در این داشت که از مهمانهایش تشکر کند. صدای گریهی ...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 17
با صدای عمهاش فاطمه به خودش آمد. «دیشب خواب داداش علی رو دیدم که ازم خواست تو رو تنها نذارم...» پناه حرفش را با پوزخند صداداری قطع کرد اما فاطمه از رو نرفت و ادامه داد. «علی بهم گفت، تو رو پیش خودم ببرم.» پناه که از سر حرص یا شاید بیحوصلگی با انگشتش روی میز ضرب گرفته بود گفت: «آهان! ا...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 18
محترم، با حالتی بیمارگونه و ناامید، تنها یک «باشه» گفت و سپس به جستجوی نگاههای نگران خدمتکارها پرداخت. او از همه خواست تا روبروی درب آشپزخانه جمع شوند. در کمتر از پنج دقیقه صدای قدمهای لرزان و مضطرب تمام خدمتکارها به پناه فهماند که همهی خدمه به صف ایستادهاند، مانند سربازانی که در برابر فرماند...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 19
عرفان کلافه و عاصی پوفی کشید و در موهای بلند مشکی رنگش دستی کشیده که باعث شد چند تار از آنان دوباره بر روی پیشانیاش بیفتد و سپس با لحن پشیمانی زبان باز کرد: «پناه عزیزم! منظوری نداشتم، یعنی...» سکوت کرد نمیدانست باید چطور کارش را توجیه کند، پناه دستانش را در هم قلاب کرد و با طعنه گفت: «این م...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 20
عرفان به سمت صندلی مدیریت حرکت کرد و بدون توجه به مادرش روی آن نشست و همانطور که انگشت اشارهاش را روی میز میگذاشت و آن را به حرکت در میآورد گفت: «برای نگه داشتن این میز دیگه حاضری چه کاری کنی مامان؟» فاطمه با چشمان ریز شده در حالی که انگشتر گران قیمتش را در انگشت میچرخاند مشکوک پرسید: ...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
