پارت چهل و نهم :

فصل دوم
نوری کم‌جان، به زور از لا به لایه پرده‌ی اتاق بر روی صورت پناه، که هنوز در آغوش خواب سنگین بود، بوسه زد. چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. معده‌اش، چون حیوان گرسنه‌ای که در قفس تن حبس شده باشد، بی‌قرارانه غرغر می‌کرد و این صدای ناخوشایند، یادآور شام دیشب بود؛ شامی که بیشتر شبیه به میدان نبرد بود تا سفره‌ای از غذا.
با اکراهی که در قامت قدم‌هایش نمایان بود، از تخت گرم خود پایÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    3

    آخیش دلم خنک شد بفرما آب خنک عمه خااانوم🥛

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    1

    پناه میبینه یا از قبل میدونسته سوال عمه رو که چی میرسه واز بقیه کمک خواسته

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    کدوم سوال زیبا؟ نه دیگه نمی‌بینه چز چشمای آصف

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    1

    اینکه عمه پرسید من چی پوشیدم ؟؟پناه درست جواب داد چی تنشه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه بالاخره وقتی آدمی نمی‌بینه و می‌خوام به چالش بکشن طبیعتا این سوال پرسیده میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • سرو

    2

    عالی بود عزیزم واقعا منتظر پارت بعدی هستم و جواب فاطمه خانوم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی گل من! جواب فاطمه رو خوب میدن مطمئنم کیف میکنی

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگند

    3

    عالی بود بانو جان

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فداتم که

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    3

    واقعا پناه دختری جسور ونترس هست دست مریزاد

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دقیقا این روحیه‌ش ستودنیه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    عالی بود مرسی بانو جان ❤️❤️👍👍👍👍

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی زیبا

    ۱۰ ماه پیش
  • ایسان

    2

    ای کاش طوری بشم این عمه بمیره سکته کنه یا ماشین بهش بزنه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عاو چقدر خشن 🙄😁

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    3

    این عمست یا زهر مار

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مار افعی

    ۱۰ ماه پیش
  • هانیه

    3

    ای جان بگردم به این جذبه 😁👍🏻😎😏

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    جذبه نگو جذببببه بگو 😂

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️