لیست کلیه پارتهای رمان افول دیدگانت : پارت های 61 تا 77
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان افول دیدگانت - پارت 61
آصف، بعد از رفتن شادمهر و پناه، دوباره روی مبل نشست. نگاهش به جایی خیره بود، ذهنش با رفتن پناه و سرگرد پی آن دو، به سوی بیرون عمارت پرواز کرده و دندان روی هم میسابید، با این کار تنها میخواست خشم و حسادتش را در دهانش پنهان کند. پرهام، که با دیدن آن دندان قروچه اندکی شیطنت به جانش تزریق شده بود ب...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 62
از آن طرف آصف چهارمین باری بود که کل عمارت را کامل میدوید. صدای زنگ در، آصف را به خود آورد. نفسزنان خودش را به در رساند و آن را باز نمود. به هنگام گشودن در، مردی میانسال با کتوشلواری اتوکشیده و لبخندی رسمی، مقابلش ایستاده بود. سبیل مرتب و عطر تلخش، حضورش را جدیتر میکرد. چهره آشنا بود و آصف ن...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 63
چشمان آصف گشاد شد، مردمکهایش برای لحظهای فرو رفت و سرش را چنان به سمت پناه چرخاند که صدای شکست قلنج گردنش در فضا طنینانداخت. پناه حتی بدون دیدن فهمید بادیگاردش شوکه شده است؛ پس بیدرنگ پرسید: «چرا اینقدر تعجب کردی؟ حرف عجیبی زدم مگه؟» آصف، در حضور کلام او، به خود آمد و با نگاه سرد و خستها...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 64
قلب پناه نیز بهمانند طبل جنگی شروع به تپیدن کرد، این مالکیت برایش شیرین بود، کارخانهی قند در دلش راه افتاده بود و نفهمید که چطور لرز خفیفی به جان پاهایش افتاد. دخترک فروشنده با لباس زرشکی رنگ پوشیدهای به سمت پناه رفت. پناه بدون آن که آن را بپوشد پرسید: «هم سایز همین لباس تنمه؟» دخترک آرهای گ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 65
نورهای رنگی تالار، بر روی لباس زرشکی پناه میرقصیدند. پارچهی ماکسیِ بلندش، پشت سرش حرکت میکرد و رژلب همرنگ لباسش، گویی که دانهی یاقوتی بر لبخندش نشسته باشد، لبخندش را به سلاحی پنهان بدل کرده بود. آصف، کلافه با آن کتوشلوار مشکی و کراوات ساده، کنار در ایستاده بود. قامتش بهسان ستونی محکم، اما ن...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 66
اما آصف، دیگر نتوانست طاقت بیاورد. بازوی پناه را گرفت و بعد از بلند کردنش بیآنکه به نگاههای متعجب مهمانان توجه کند، او را به سمت در خروجی کشاند. پناه، گویی که منتظر این لحظهی شیرین تصاحب باشد، با لبخندی نیمهشیطنتآمیز، اجازه داد همراهش برود. هوای خنک بیرون تالار، بهسان سیلی سرد به صورتشان خو...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 67
اما ناگهان، چیزی در نگاهش تغییر کرد. چشمهایش، که تا آن لحظه در مه غلیظ نابینایی غوطهور بودند و بعد از عمل بینایی و گذشت چند هفته تنها فرق میان اشیا و آدم را برایش مشخص کرده بود حال از طلسم دیرینهاش جدا شد و شروع به شفاف شدن کرد. خطوط صورت آصف، ابتدا مبهم، بعد واضحتر، انگار که تصویری در آینه، ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 68
صبح آصف زودتر از خواب بیدار شد، بعد از آن اتفاق غیرمنتظره که میان خودش و پناه رخ داد، با انرژی مضاعف، به سمت اتاق دخترک رفت، در را با کمترین صدا گشود و به سمت تختی رفت که پناه بر روی آن به شکم آرام گرفته بود. دلش قنج رفت وقتی دخترک را در آن حالت دید، بر پایین تختش روی دو زانو نشست، تارهای ابریشم...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 69
آصف و پناه برای رفتن به بیمارستان آماده شدند یاسمین دوست داشت به بیمارستان برود و همراه پناه باشد اما خودش نیز وقت دکتر داشت، چند سال از زندگی مشترکش با پرهام گذشته بود و نبود مادرش باعث شده بود در خلا تنهایی پرت شود، پس قصد داشت اقدام به بارداری کند به نظر خودش هم پرهام و هم خودش آمادگی لازم برا...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 70
آصف اما راحت فهمید، آن لبانی که کمرنگ به سمت پایین کش آمده و آن پلکهایی که حال چین غم بر گوشههایش افتاده باعث شد به راحتی او را بفهمد، در این مدت آنقدر او را فهمیده و از بَر شده بود که هر واکنشش را به راحتی آب خوردن تشخیص میداد؛ پس بدون توجه به رفت و آمد مردم و خدمهی بیمارستان، دست به زیر چان...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 71
آصف کامل، با گامهای مطمئن و نگاهی پر از شیطنت، وارد اتاق شد. به سمت میز ریاست رفت و در حالی که به لبهی میز تکیه داده بود، خود را به سمت صورت دخترک خم کرد و با زبانی بازیگوش گفت: «والا که خیلی خستهم، فکر نکنم بتونم تمرین کنم.» پناه، میدانست که خستگی در دنیای آصف مفهومی ندارد، لبخندی بر لب ...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 72
چند دقیقه بعد، آصف با گامهایی محکم اتاق خارج شد. نگاهش به زمین افتاد و ناگهان کیف پناه را دید که در گوشهای افتاده، قلبش به یکباره فرو ریخت و گویی تمام دنیا بر سرش خراب شد. «پناه!» فریادی پر از اضطراب و نگرانکننده از گلویش بیرون آمد و بیاختیار به سمت کیف دوید، گویی که در پی نجات گنجینهای با...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 73
آصف با قدمهایی سنگین از ماشین بیرون آمد و خواست به سمت خانه برود که با صدای آشنایی متوقف کرد شد: «آقای میرزاده!» سرگرد شادمهر پایدار، با همان یونیفرم سنگین و نگاه جدی، مقابلش ایستاده بود. چهرهاش خسته اما مصمم بود؛ او هم در این سه روز پی تمامی مدارکی که میتوانست با آن پناه مهرجو را پیدا کن...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 74
سکوتی سنگین و سرد در فضا حاکم شد، سکوتی که گویی زمان را متوقف کرده بود. سپس پرویز، با نگاهی سنگین و پر از راز، ادامه داد: «میدونی کی پشت مرگ بابات بوده؟» پناه چشمانش از این سوال در وحشت آمیخته شد. یاد سخن شادمهر پایدار افتاد که گفته بود روش قتل پرویز تصادف نبوده؛ اما ترس، او را از پرسیدن با...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 75
اما به یک باره صدای بوق متعدد ماشینی باعث شد پرهام و آصف به خود بیایند و یک راست با دویدن خود را به در برسانند. باز شدن در همانا و دیدن صورت بشاش و ذوق زدهی سرگرد شادمهر پایدار همانا که با صدایی محکم و هیجانزده گفت: «رد پناه مهرجو رو پیدا کردم!» آصف که گونه و بینیاش از بابت بودن زیاد در ه...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 76
شادمهر و آصف آرام وارد اتاق شد و پسرک، با چشمانی پر از اضطراب، از پشت سر شادمهر سرک کشید. نگاهش به پناه افتاد که با اشک و ترس به او خیره شده بود. دلش طاقت نیاورد؛ بیاختیار قدمی جلو گذاشت. پرویز با دیدن حرکت او، اسلحه را بالا آورد و ماشه را کشید. گلوله در شانهی آصف نشست و او با تکان شدیدی به...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان افول دیدگانت - پارت 77
از آن طرف شادمهر، با کمک چند کارآگاه و وکیل، بالاخره راز مرگ امیر رادمان را آشکار کرد. مدارک نشان داد که دستهای پنهانی درون تیم، نقش مستقیم در سقوط امیر داشتند. وقتی حقیقت برملا شد، پرویز که در زندان بود، با شنیدن این خبر فرو ریخت. او که سالها با کینه و جنون زندگی کرده بود، حالا با حقیقتی روب...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
