پارت چهل و دوم :

آصف که مشغول جمع‌کردن ظرف‌ها بود، ناگهان سر بلند کرد؛ نگاهش، بی‌اختیار، به سمت در حمام چرخید و همان‌جا، به‌سان مجسمه‌ای، ایستاد. قطراتی که بر پوست پناه، آرام و بی‌صدا، در حرکت بودند، مانند رنگ‌هایی بر بوم تن، از او تابلویی ساخته بودند که نه جسارت داشت و نه هوس فقط زیبایی بی‌ادعا.
پناه، بی‌خبر از حضور آصف، با قدم‌هایی آهسته و بی‌صدا، به سمت اتاقی که می‌دانست دقیقا روبروی در Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    سلام عزیزم خیلی قشنگه کتابت خیلی دوست دارم زودی بخونمش لطفا چند تا پارت پشت سر هم بزار یا تایمشو زیاد کن خواهش میکنم عزیزمی 😘😘😘😉

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ای جانم ممنون انرژی مثبت پارت امروز طولانی خواهد بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    خیلی ممنونم عزیزم ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    عالی بود مرسی گلم ❤️❤️🌷🌷🌷

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • بانو

    1

    خیلی زود تموم شد پارت هدیه لطفا

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ببخشید من دیشب کلا دسترسی به نت نداشتم 🙁

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    2

    واقعا حرف درستی بود چون اگه کنار پرهام والبته وجود شادمهر بهتر میتواند برای دستگیری اون قاتل باشد تا شادمهر هنگامی که مجرم میخواهد پناه را بکشد دستگیر شود چون الان ممکنه دنبال اونها باشه پارت عالی

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    همون یک دست صدا نداره‌س دقیقا! هم فکری و با هم بودن به نفع که البته بعضی مواقع به ضررم هست

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    2

    انجوری بهتره، باید برگردن والا بکس کارمون کارش ب مشت زنی خودش میرسه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آفرین بوکس خیلی مهمه برا پسرم

    ۱۰ ماه پیش
  • هناسه

    2

    تصمیم که گرفته بود برگشتنش بود خب چرا بقیه اش چی بود. خوب فیض بردی آصف جون .خب بغلت میکردی که نیفته تا ذهنش آروم میشد اما شوخی کردم برا *** هم ازش اجازه بگیر چون اون الان نمیبینه اما تو که میبینی و خوب و دقیق هم میبینی و قلبت تاپ تاپ میکنه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂😂 واکنش تو خداست به مولا

    ۱۰ ماه پیش
  • هانیه

    2

    زیبا بود♥️🎀 ولی چرا نگفه تصمیمش چیه زود تموم شد پارت 😕

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    تصمیمش رو تو پارت امروز میفهمیم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️