پارت چهل و چهارم :

پناه ایستاد و آصف سر بلند کرد؛ نگاهش، بی‌درنگ، به چشم‌هایی افتاد که پشت عینک دودی پنهان شده بودند.
بی‌آن‌که بداند چرا پناه این‌طور بی‌هشدار به او نزدیک شده، پرسید:
«چیزی لازم داری؟»
صدایش آرام بود، اما در آن لحظه، مانند قطره‌ای در آب راکد، موجی در دل پناه به راه انداخت. دخترک به خودش آمد؛ چرا این‌طور، مثل مسخ‌شده‌ها رفتار کرد؟ چرا جوری قدم برداشت که انگار آصف تنها آدم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    4

    آره جون خودت آصف خان فقط ازجنس وظیفه س😎😂

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره 😂😊

    ۹ ماه پیش
  • رزا

    1

    زهرا جان عالی بود احساسی و زیبا خدا قوت

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • ایسان

    1

    وابستگی که بین پناه و آصف رو میشه اتفاق خوب تلقی کرد اماباید واکنش پسر عمه اش رو ببینیم و اینکه عمه اش کارخونه رو برمیگردونه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مطمئن باش که پناه بیگدار به آب نمیزنه

    ۱۰ ماه پیش
  • فرنیا

    2

    ای جانم وابسته شد رفت☺️🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😊😊 ارههههه

    ۱۰ ماه پیش
  • ایسان

    1

    چه اتفاق هایی افتاده چند روزی بود که کار داشتم نمی تونستم بخونم پس کی چشم های پناه میبینه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    حالا اتفاقات خوب بود یا بد؟ بینا میشه دخترم نگران نباش

    ۱۰ ماه پیش
  • هناسه

    3

    واییییییییییی پس کی صحنه های عاشقانه میبینیمتون.بغل و بوس میخوان دخترم و آصف.خخخخخخ نه فکر کنی از رو هوس ها از رو محافظت از پناه و آرامش و کنجکاوی باعث رگ و عضلات برجسته آصف بغل میخوان نویسنده جون🤗🤗🤗🤗🤗🤗

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آتیش تو از پناه و آصف تند تره ها😂😂😂 میرسه به موقعش نگران نباش 😁

    ۱۰ ماه پیش
  • هانیه

    4

    ممنون بابت پارت هدیه عالی بود من خیلی خوشحال شدم ☺️🎀🤍

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    کار من خوشحال کردنه 😂❤️ فدات بشم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    ممنون بابت پارت هدیه عزیزم عالی بود ❤️❤️❤️🌹🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم که دختر

    ۱۰ ماه پیش
  • سرو

    3

    ممنون بابت پارتهای زیباتون

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی که مهربون

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه

    5

    ممنون بابت پارت هدیه خیلی زیبا بود عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قربونت برم من

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    5

    خیلی ممنون از پارت هدیه خانومه رمضانی و خسته نباشید 🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم که

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️