افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت چهل و پنجم :
حوله طوسیرنگ را بر عضلات سینه و پشت گردنش کشید؛ گرمی نفسهایش با سرمای پارچه درآمیخت، صدایش، آرام و زمزمهوار، در فضای باشگاه پیچید:
«دوست داری... یه کم ورزش... کنی؟»
پناه، از این پیشنهاد ناگهانی، چشمهای کمسوی گشادهاش، با حیرت به او دوخته شد. با تعجب به خودش اشاره کرد:
«ببخشید، الان با من بودی؟»
آصف، با تکخندهای که ردیف مرواریدهای سفیدش را نمایان کرد، نفس عمیقی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂😂 از دست تو دختر
۱۰ ماه پیشآمنه
1عالیه عالی بود اگه خواست بیاد شوهرم بهش یاد بده گرچه من اصلا نه فقط به خاطره نبود باشگاه در خانه بلکه به خاطره خلق وخوی که ورزش بوکس در اخلاق شوهرم گذاشته دوست ندارم یاد بگیرم ولی دخترم عاشق بوکس هست ولی جایی که مم زندگی میکنم این امکانات رو نداره و فقط مردها پاشگاه بوکس دارن
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ای جانم عزیزم ❤️ انشالله دخترتون بهترینها براش رقم بخوره
۱۰ ماه پیشهناسه
2آصف دخترم میخواد بوکس هم کار کنه اینو هم کمکش کن و به این بهانه هم بغلش کن خودش. آفرین گل پسرم😂😂😂😂😂😂
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂 دیگه بوکس که بغل نمیخواد
۱۰ ماه پیشفاطیما
3عالی بود خسته نباشید عزیزم 🩷🩷☘️☘️
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی که
۱۰ ماه پیشسوگند
2عالی محشر بود بانو جان
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات شم که
۱۰ ماه پیشراز
2قشنگن با هم خسته نباشی بانو
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خیلی زیادددد فدات
۱۰ ماه پیشسرو
2خسته نباشی عزیزم این پارت هم عالی بود بخصوص شیطنت های زیرپوستی آصف
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم آره پسره بلا
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
1ای جان بغل بغل آصف دیگ تو پوست خودش نمیگنجه منتظر که همش پناه رو بغل کنه 😏😎 البته پناه هم بدش نمیاد 😂🥰 عالی بود 🌷🎀