افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجاه و هفتم :
آصف یکهای خورد، چطور وقتی پناه او را نمیدید میتوانست دم از عاشقی بزند؟ آن لحظه این سوال در ذهنش در حال جولان بود.
پرهام در حال وزنه زدن گفت:
«بهش... فکر کن... اینکه یه... روز خوبه... یه روز نه... بخاطر چیه!»
آصف، بعد از شنیدن جملهی پرهام، لحظهای خشکش زد. انگار چیزی در درونش، با صدای خفیفی باز شد.
«علاقهمند؟ به من؟»
صدایش، نه از سر غرور بود، نه از سر ناباوری؛ بیشتر شبیه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات عزیزم
۹ ماه پیشهانیه
1عالی بود بانو 💙🤍
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات شم که
۹ ماه پیشآمنه
1عالی بانو فقط خدا بخیر کنه الان آصف همه رفتارهای پناه رو زیر ذربین میذاره امیدوارم خوب باهام تا کنن
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
منم امیدارممممممم😊😂
۹ ماه پیشسوگند
2عالی محشر بود بانو جان یلداتون مبارک عزیزم
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم یلدای شمام مبارک ✨
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
1خسته نباشی عزیزم ♥️♥️♥️