پارت چهل و سوم :

سپس، نفس عمیقی کشید؛ نگاهش را به چشمان آصف دوخت و گفت:
«می‌خوام برگردم... و تا یکی دو هفته‌ی آینده هم کارخونه رو از عمه‌م پس می‌گیرم.»
در آن لحظه، صدای پناه فقط اعلام تصمیم بود، آصف فقط نگاه کرد؛ به دختری که حالا، از دل تاریکی، جرأت کرده بود چراغی روشن کند.
پناه، با صدایی که می‌خواست محکم و قوی بودن خودش را اعلام کند گفت:
«بسه... هر چی تو پیله‌ی خودم بودم و فقط صبر کردم. می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    1

    بادست چپ تایپ کردم همش غلط شد😅😅

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مهم اینه من فهمیدم

    ۹ ماه پیش
  • لیلی

    2

    ثشنگ بود بلنو عللی ممنون که هستی❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فداتم که

    ۹ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    عالی و دلنشین بود ممنون بانو جان 🌷🌷🌷🩷🩷🩷🩷

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی که زیبا

    ۱۰ ماه پیش
  • کبری

    2

    تورو خدا ی پارت هدیه بذار تا۲ روز دیگه خیلی منتظر موند

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    گذاشتم زیباااا امیدوارم لذت ببری

    ۱۰ ماه پیش
  • هانیه

    3

    تا پارت زیبای بعدی☺️🎀

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    پارت هدیه تقدیم نگاهت

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️