پارت پنجاه و نهم :

آصف اندکی خودش را کشید و در حالی که سعی داشت نگاهش را به پناه بدهد، انگار که تازه از خواب بیدار شده با صدای خمار از خوابش پرسید:
«صبح بخیر؛ خوب خوابیدی؟»
پناه سری تکان داد و در حالی که بر روی موهای درهم و برهمش دست می‌کشید تا مرتب شود و آنان را با کش موی درون مو دستش جمع می‌کرد گفت:
«آ... آره. تو چی؟»
آصف، با ته خنده‌ای کمرنگ، «اوهومی» از گلویش خارج کرد و هیچ نگفت. خیره و مشتاق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    عالی بود خسته نباشید عزیزم 🌹🌹🌹

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    1

    بهترین رمانی که تاحالا خوندم ❤️👍🏻

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    گلی دختر

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️