افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجاه و نهم :
آصف اندکی خودش را کشید و در حالی که سعی داشت نگاهش را به پناه بدهد، انگار که تازه از خواب بیدار شده با صدای خمار از خوابش پرسید:
«صبح بخیر؛ خوب خوابیدی؟»
پناه سری تکان داد و در حالی که بر روی موهای درهم و برهمش دست میکشید تا مرتب شود و آنان را با کش موی درون مو دستش جمع میکرد گفت:
«آ... آره. تو چی؟»
آصف، با ته خندهای کمرنگ، «اوهومی» از گلویش خارج کرد و هیچ نگفت. خیره و مشتاق

لطفا صبر کنید...

فاطیما
1عالی بود خسته نباشید عزیزم 🌹🌹🌹