افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت چهل و هفتم :
سیمین، جز اطاعت، زبانی دیگر نداشت. آصف، با قدمهایی که طنین اطمینان را در خود داشت، به سمت میز شام بازگشت. ضیافت خوردن، برایش چون نبردی بود که پیروزیاش را از پیش میدانست. بعد از اتمام غذا خواست به سمت پلهها رود که با پرهام روبرو شد.
خوش و بشی کوتاه، بینشان رد و بدل شد. حضورِ یاسمین، لبخند را بر لبان آصف نشاند. لبخندی که شاید، نقاب نقشهی پنهانش بود. با لحنی که گویی قصد کنارهگیری
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
اییییی 😂
۹ ماه پیشهناسه
3کاش یکی هم الان بیاد بگه بیا بیریم بیرون غذا بخوریم و بگه نمیخواد غذا درست کنی
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
میاد میاد نگران نباش 😂
۱۰ ماه پیشراز
1کاشکی یکی منم اینجوری تنبیه میکرد
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂
۱۰ ماه پیشراز
2چرا این پسر انقده ماهه پناه غرغرو دلش و میشکنه هر دیقه
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فعلا قدر نمیدونه بزار یکم بگذره میفهمه
۱۰ ماه پیشسرو
3چه باحال ازیطرف تنبیه میکنه از یطرف میبرتش بیرون قشنگ بود
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه پسرم دل رحمه
۱۰ ماه پیشفاطیما
2عالی و زیبا بود خسته نباشید بانو جان 🧡🧡🏵🏵🏵
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم که زیبا
۱۰ ماه پیشهانیه
2ای جان هم تنبیه آصف هم قشنگه 😁👍🏻😂 تا باشه از این تنبیه ها از طرف آصف 😏😎
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂 دل بستی هااا
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
2نمیدونم چرا تنبیه دلم خواست😂