افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجاه و هشتم :
صدایش آرام بود، پناه وارد شد، کنار تخت ایستاد. آصف، نگاهش را از او برنداشت و آرام گفت:
«اگه بخوای، میتونی امشب اینجا بخوابی. روی تخت راحتتره. من پایین میخوابم.»
پناه، با چشمانی که حال کمی قرمز شده بود، گفت:
«مطمئنی؟»
آصف، لبخند کمرنگی زد و زمزمهوار سخن گفت:
«مطمئنتر از هر لحظهی دیگه.»
پناه، آرام، روی تخت نشست. لحظهای به آصف نگاه کرد، به او که حالا پتویی بردا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آب تو دل آدم راه میندازه
۹ ماه پیشفاطیما
0عالی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم مرسی بانو جان ❤️❤️😍😍
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات عزیزم
۹ ماه پیشراز
0خوب وآرایش کرد جنسش قطعا خوبه پناه جون
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😊
۹ ماه پیشسرو
1دوتا هم خوب شیطونی میکنن لحظه های اکلیلی شون کی میرسه
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
میرسه یکم دیگه صبر 🤏
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
0ای جان بادیگارد دوست داشتنی👍🏻😂💕✨🥰