پارت پنجاه :

عرفان، که تا آن لحظه چون سدی محکم، سکوت اختیار کرده بود، دیگر نتوانست خشم فروخورده‌اش را پنهان کند. صدایش، سکوت پس از حرف‌های پناه را شکافت:
«اگه این مسخره‌بازیا تموم شد، زنگ بزن یه جلسه برای دو روز آینده اوکی کن!»
فاطمه، با چشمانی که چون اخگرهای آتش، به پسرش دوخته شده بود، به او نگریست. از شدت عصبانیت، گویی دود از سرش بلند می‌شد و گونه‌هایش، چون سیب کال، به سرخی گراییده بود. د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    2

    من همون موقعی که توانایی بیناییشو از دست داده بود و عرفان گفت دقتی بیناییت رو به دست اوردی باهات عقد میگنم فهمیدم عشق نیست چون ادم تو موقع سختی ها باید پشت کسی که دوستش داری باشه نه تنهاش بذاری

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    این دیدگاه واقعا کارگاهی بود کیف کردم 👌

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    2

    وااااای از همون اول گفتم این پسره حس بد میده به آدم بفرما اینم عاقبتش

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بفرما😂😂

    ۷ ماه پیش
  • لیلی

    4

    گفتم به این پسره حس خوبی ندارمااا بفرما

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیدی دلشوره هات بی‌جا نبودن

    ۹ ماه پیش
  • ایسان

    3

    حس خوبی به عرفان ندارم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    منم همینطور

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگند

    2

    ممنون از پارت عالی حالا تازه داره درگیر هاشون شروع میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم... دقیقاا

    ۱۰ ماه پیش
  • هانیه

    2

    وای چقد خشن خو عرفان بیاد زن تو بشه که هر روز ننت بیاد خون به جیگر پناه بکنه اون مادر نیس مادر فولازرهِ😂 آخی بچم تازه در دلش عشق یا وابستگی آصف جونه زده 💕✨

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ارهههه واقعا، با این مادر هر کی عروسش بشه بدبخته 😂 بریم که شیطنت‌هاشون کم کم شروع میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود اخلاق عرفان تازه داره رو میشه 🤨

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره وقتی میبینم اونجور که میخواد همه چی جلو نمیره

    ۱۰ ماه پیش
  • سرو

    2

    حالا چه وقت اعتراف بود حالا دشمن نشه با پناه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات سرت، پناه، آصف رو داره 😊

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    1

    پس آقا عاشق بوده این عاشقی ب دشمنی بعد از نه گفتن پناه تبدیل نشه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عشقی که به دشمنی بدل بشه عشق نیست

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️