پارت پنجاه و یک :

چشمان پناه که از ترس و درد، به سوی ناجی زندگی‌اش دوخته شد. آن چشمان آبی، گویی آفتاب صبحگاهی بودند که پس از شبی طولانی، دوباره طلوع کرده بودند. شانه‌های پهنش، چون کوه، استوار و امن، گواه دادند که بادیگاردش، آن مرد همیشه حاضر، آصف، برگشته؛ گویی که او، فرشته‌ی نجات پناه در لحظات بحرانی بود.
آصف، خشمگین از این جسارت، مچ عرفان را رها نکرد که هیچ، بلکه با قدرتی وصف ناپذیر محکم‌تر آن را ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    2

    خب بلاخره از ضعف وناامیدی رسیدیم به موضع قدرت..ببینیم چه میکنه این پناه بانو🥷

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    💪💪☺️

    ۹ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    عالی بود مرسی عزیزم ❤️ ❤️🌹🌹😍😍

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فداتم که

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    2

    ممنون بانو عالیه عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️😊عزیزی که

    ۱۰ ماه پیش
  • سرو

    4

    وییی خدا دل پسرکم شور زده چه به موقع هم چه قشنگ توصیف کردین که صورتش رو دنبال خط و خش میگرده که صورت عرفان رو همونطوری کنه خیلی باحال بود مرسی

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه من کارم نوشتن اینجور صحنه‌هاست! هنوز جلوتر که قشنگ تره

    ۱۰ ماه پیش
  • هانیه

    5

    ای جان بنازم🦋💕 الاهی آصف دلش شور زده 🥰😅

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    تلپاتی داشته دلش با دلش

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️