افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجاه و یک :
چشمان پناه که از ترس و درد، به سوی ناجی زندگیاش دوخته شد. آن چشمان آبی، گویی آفتاب صبحگاهی بودند که پس از شبی طولانی، دوباره طلوع کرده بودند. شانههای پهنش، چون کوه، استوار و امن، گواه دادند که بادیگاردش، آن مرد همیشه حاضر، آصف، برگشته؛ گویی که او، فرشتهی نجات پناه در لحظات بحرانی بود.
آصف، خشمگین از این جسارت، مچ عرفان را رها نکرد که هیچ، بلکه با قدرتی وصف ناپذیر محکمتر آن را ف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
💪💪☺️
۹ ماه پیشفاطیما
2عالی بود مرسی عزیزم ❤️ ❤️🌹🌹😍😍
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فداتم که
۱۰ ماه پیشآمنه
2ممنون بانو عالیه عالی بود
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️😊عزیزی که
۱۰ ماه پیشسرو
4وییی خدا دل پسرکم شور زده چه به موقع هم چه قشنگ توصیف کردین که صورتش رو دنبال خط و خش میگرده که صورت عرفان رو همونطوری کنه خیلی باحال بود مرسی
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه من کارم نوشتن اینجور صحنههاست! هنوز جلوتر که قشنگ تره
۱۰ ماه پیشهانیه
5ای جان بنازم🦋💕 الاهی آصف دلش شور زده 🥰😅
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
تلپاتی داشته دلش با دلش
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
2خب بلاخره از ضعف وناامیدی رسیدیم به موضع قدرت..ببینیم چه میکنه این پناه بانو🥷